« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-08-07 خدا شاهد است اگر در این لحظه این تِرک شمارهی ده آلبوم «آوازهایی از باغِ اسرار» سیکرتگاردن در گوش سرهرمس این طور به نجوا جا خوش نکرده بود، سرهرمس برایتان در همین لحظه مینوشت که گاهی چهطور تمام تلاشهای طاقتفرسایی یک آدمی به هرز میرود، تمام زحمتی که کشیده برای گرفتن پلانهای دشواری که این روزها کسی حوصلهی آن همه وقت و ابزارگذاشتن را برایش ندارد، به هیچ فرجامی نمیرسد و ملغمهی نچسب و گلدرشتی به جا میماند از سکانسهایی که هرکدام شبیه کسی و چیزی دیگر شدهاند. بیکه کلیتِ واحدی ساخته باشند. از گاو خشمگین بگیر تا هِرت لاکر. گاهی هم اشتباههای فاحشی هست برای کردن، که مثلن به کل فراموش کنی نقش زبان را. بازیگران ایرانیات را مجبور کنی به حرفزدن به زبانی فرنگی. بعد آهنگِ کلامشان آنقدر فارسی باشد، دیالوگهایشان آنقدر «ترجمهشده» و «دوزاری» باشد که با ناباوری فیلم را تماشا کنی و هی از خودت سوال کنی چهطور اینطور چیزهای بدیهی را آدمها از سر خودشان اینجوری باز میکنند. آخرِ سر هم، نه قصه دستتان را میگیرد، نه آن همه امیدی که پس از دیدن تیتراژ بینظیر فیلم برایتان ایجاد شده، راه به جایی میبردتان. دارم از «بدرود بغداد» برایتان حرف میزنم.Labels: سینما، کلن |
Post a Comment