شوالیهی ناموجود
نشستهام برایش به حرفزدن، طولانی. مدتها بود اینجوری برای کسی حرف نزده بودم. اینجوری پای همهی حسها و حسادتها و عقدهها و حقارتها را باز نکرده بودم جایی. لم داده بود روی مبل و فقط گوش میکرد. گاهی هم دستش را میکرد لای موهای جوگندمیاش. هربار که سیگارم را روشن میکردم، زیرسیگاری را از جلوی خودش هل میداد طرف من. آن وسطها با خودم فکر کرده بودم کیا عجب برادر بزرگتر مطلوبی میشد برای من. یک فاصلهی سنی حدودن دهساله. با خصوصیات ژنتیکی کموبیش مشابه، با سلایقی نسبتن منطبق. انگار از یک جا آمدهایم. فقط او چند سالی زودتر از من رسیده است. کیا از معدود آدمهایی است که حرف که میزند، گیر که میدهد، به پروپایم که میپیچد، سپر دفاعی جلویش علم نمیکنم. نه که چون خیالم از بابتش، از بابت حسن نیتش راحت باشد، نه. چون بلد است از کجا ضربهاش را بزند. چهطور من را نبرد کنج رینگ، گیرم نیندازد، ضرباتش را پیدرپی وارد نکند. فرصت تنفس بدهد. حتا آن وسط گاهی حالم را هم بپرسد. وادارم نکند به این که مشتهایم را بیاورم بالا. برعکس، بلد است جوری مشتش را بزند که اصلن نیازی به گارد نباشد، دستهایم را همانطور توی جیب نگه دارم و بگذارم با خیال راحت گیرش را بدهد. شخم بزند روح و روان من را.
یکی جایی، کسی نوشته بود که یک فرشتهای هست آن بالا، که همهی کارش این است که کتابها را در زمانهای مناسبی به آدمها برساند. به وقتش. خیال میکنم یک همکاری هم لابد دارد که حواسش هست آدمها را هم یک جای مناسبی از زندهگیشان بیاورد بنشاند سر راه آدم. کیا قرار نبود این وقت سال این طرفها سروکلهاش پیدا شود، اما شد. داشت میرفت یک جای پرتی از کویر، خودش میگفت آمده یک سری صدا ضبط کند. شما فرض کنید صدای سکوت کویر را. ترجیح میدهم باور کنم. زنگ زده بود که پاشو بیا ببینمت. قرار نبود من این همه حرف بزنم. زدم اما. جوری که آخرش مانده بودم اینها را دارم از کدام گنجه میکشم بیرون میگذارم مقابلش. آن وسطها هم زنگ زده بود به یک رفیق مشترکی. دعوتش کرده بود به شام. گفتم من نیایم لطفن. گفت نیا.
بعد رفت روی منبر. داشت میگفت که تعهدها، مسوولیتها، ترسها و عذابوجدانهای ناشی از احساس گناه، نقاط ضعف آدم است. همان جاهایی است که بیشترین ضربهها را میپذیرد، بیدفاعت میکند. وادارت میکند به صلح و آرامش اینجهانی و آنجهانی فکر کنی و تسلیم شوی. بعد از عیسی و بودا و موسی و الخ مثال میآورد. که چهطور هرکدام به نوعی برداشتهاند آدم را استثمار کردهاند. باج گرفتهاند تا سلطهشان را بر نسل بشر تداوم بدهند. ترساندند از خشمِ قادر و دوزخ، تهدید کردهاند به عذابی ابدی، به از دستدادن همهی خوشیهایی که آدم در زندهگانی دارد، به این که سایهی لطفشان را از سرمان برمیدارند، که دیگر نگاهمان نخواهند کرد، پناهمان نخواهند بود، تاییدمان نخواهند کرد. یا هم وسوسه کردهاند به بهشتی برین. هی یادت انداختند که چههمه مدیونی به خالق، که هزار جور تعهد داری، مسوولیت داری بابت انسانزادهشدنات. از هر دو طرف فشار آوردهاند. آدم را گیر انداختهاند. یهوه ملت را از خشمش ترسانده، مسیح منتِ مصلوبشدنش را گذاشته روی گردهی آدمی، قربانیترین قربانی تاریخ. که تاب تحمل این بار را نیاورد و تسلیم شود. آخری هم که استادتر از همه، برداشته شیوههای مختلف را با هم ترکیب کرده، کارآمدتر از قبلیها. اینجوری باج گرفتهاند از خلایق، وادارشان کردهاند به سرفروآوردن، رضا، خفت.
از آن بدتر، مسوولیت دنیا و مافیهاست که بر شانهی ما انداختهاند. مسوولیت همهچیز، همهکس. بیکه خالق ذرهای خودش را در قبال همهی این همه ناکامیها مسوول بداند. نشسته آن بالا و همهچیز را از شما میخواهد. همهچیز را به شما نسبت میدهد. انگار که خودش منزه تاریخ است. انگار نه انگار که سهمِ او اگر از مخلوق بیشتر نباشد در نکبتهای جاری، چندان کمتر هم نیست. جوری که هیچ راهی برای مذاکره، برای حل مسایل باقی نگذاشته است. مثلن میتوانستند یکبار هم که شده، بیایند خودشان اعتراف کنند که خطای فلان تکه از خلقت را میپذیرند. و باور کنند که کوتاهی الهی، نقص ازلی را گاهی پذیرفتن، چیزی از شانشان کم که نخواهد کرد هیچ، بلکه عزیزترشان هم میکند. القصه، یا باید له شویم زیر بار مسوولیت ناشی از همهچیز، یا بهکل ما هم مثل او خودمان را کنار بکشیم و بگوییم مشیت خودش بوده، ما چهکارهایم. در هرحال، راه اصلاح را برای ابد بسته است. اینجوری است که آدم کرخت میشود، منجمد میشود، فرار میکند اصلن. وادار میشود به پنهانکاری، به دروغگفتن و خیانتکردن. بعد هم که معلوم است، بابت همین هم دوباره خفت میکشد، عذابوجدانش چندبرابر میشود.
عشقشان، مهرشان میشود مطالبه. میشود شرطی. مهمانیشان هم میشود همینی که الان این روزها دچارش هستیم. گاهی باید آدم چهارقدم عقبتر بایستد، فاصله بگیرد تا بفهمد چهطور دارد استثمار میشود و حواسش نیست. گفتم آخری از همه هوشمندانهتر است، چون جلوی جایگزینکردن پناهگاه دیگر را هم گرفته است. به زور هم گرفته است. گردن میزند بیمروت! از کاه کوه ساخته است و به کوچکترین لغزشی تو را به قطع ارتباط، تو را به عدم خوشبختی ازلی تهدید میکند. رحمش هم بیمنت نیست: کاری را که من میگویم بکن، تا یکسره عاقبتبهخیر شوی. وگرنه خود دانی! به این میگویند حمایت شکننده، راستش.
گاهی هم سکوت میکنند البته. سکوتی که از صدتا فحش بدتر است. با سکوتشان انسان را تنبیه میکنند. میبرند آدم را میگذارند در یک فضای غبارگرفتهی بیشکلی که از بس که نمیبینی، خودت به طور اتومات شروع کنی به گشتن دنبال جرمی که مرتکب نشدهای. ساختن جرم و سپس سرزنشکردن خودت بابت آن. میگویم مثل کافکا و محاکمهاش. میگوید دقیقن.
انسانها را تهی میکنند از بلوغ، از آدمبزرگی. آدمیان را کودکان ترسیده، هراسان، پرخطا میخواهند تا نوالهی ناگزیر را گردن کج کنند. جوری که بابت کارهای ناکردهشان هم نگران حسابپسدادن باشند. رویاهایشان را تحقیر میکنند و قدرتهایشان را تمسخر: همه هیچایم در مقابل آن عقلِ کلِ لایزال لاکردار متعال.
نگران کیا شده بودم کمکم. بس که دلش پُر بود انگار. بعد با خودم فکر کرده بودم این مرد را دقیقن به همین دلیل این همه دوستش داشتم. به همین دلیل که این همه نگرانش شده بودم و نگران نشده بود خودش. نمیشد هم. یاد گرفته بود از زندهگی که نگذارد کسی فشارش دهد، چه معبودش، چه محبوبش، چه مخلوقش.
بعد پای نیچه را کشیده بود وسط. پای همهی آن شوالیههای «نه»گو را. آنهایی که انسان را برعکس، دعوت کرده بودند به حفظ کرامتش، شرافتش. به مقاومت، به سرافرازی. به این که در این گردبادی که باجوها (باجگیرها- سلام لاغر) پیرامون آدم فراهم میکنند. به فاصلهگرفتن از ترسهای کهنه، تعهدهای تحمیلی، و چشمبستن روی گناههایی که معلوم نیست از کجا و چهطور، چه کسی، آنها را در پاچهی ما کردهاند. پای آنهایی را وسط کشیده بود که استاد باجندادن هستند. آنها که هرچند سنگدل به نظر میرسند، اما انگار یک سپر محافظی دور خودشان تنیدهاند که هیچرقمه کوتاه نیایند. قبول نکنند اینجور چیزها. شوخی کنند حتا با فشارهای وارده. اصلن فشارنده را بگیرند به بازی. دعوتش کنند به مشارکت، به مذاکره، به بدهبستان. به وقتش هم فاصلهی کافی بگیرند از باجو، خودشان را از بالا تماشا کنند و نروند زیر بار مسوولیت چیزهایی که به آنها ربطی ندارد. داشت از دشمنان حقیقی «صلحوآرامشبههرقیمتی» حرف میزد.
|
هو ایز رایت؟
وی کنت نور اور فایند ایت
و چه خوب میشود اگر ، وبلاگ صاحاب بگذارد به همین خیال باشند . جای دوری نمی رود !
بدون حس مسوولیت و عدم تعهد آدم به بلوغ نمی رسد
بلوغ را چه تعریف می کنی؟ رسیدن به صلح و آرامشی که از حقیقت برتر است؟ برای من رسیدن به حقیقتی است که بشود برای اش جان داد.
اصلا این صلح و آرامش تو چطور از حقیقت تو جداست؟
این بازی پست مدرن حقیقتی نیست هم باشد برای بچه های بازیگوش که لابد به رشدی رسیده اند. با آزادی میل به آزادی فرد نمی رسی عزیز و حتی این را هم نمی بینی که این مذاهبی که این قدر به ایشان بد و بیراه می گویی حداقل این نکته را دریافته اند. شرافت و کرامت و مقاومت وسرافرازی و این دست شعارها یعنی چه وقتی تبلیغ هیچی نشدن می کنی؟
اصلا مدل تو از بلوغ و رشد آدم چیست؟ از نه گفتن شوالیه گون تو و رفیق ات که بگذریم آری گفتن تان به چی است؟
من فکر می کنم حس گناه در معنای یهودی-مسیحی اش چندان هم بی ارتباط با مفهوم رشد نیست. اگر حال داری بحثی کنیم.
گاهی که بیشتر از اغلب اوقات است ، انفرادی عظیمی می شود این روز ها که صدایش می کنیم عمر . در اتاقی که از پا و دستمان و قدرت تحمل مان کوتاه تر و باریک تر است این دنیا. یک حکم هم دستمان است که قبل از ارتکاب و اختیار و صحنه و جرم و وکیل ، مینوت آماده ای دارد و فقط جای گناه سه تا نقطه گذاشته اند که وقتی در اولین ظن و گمان به اقدام ، دایره ی عقوبت های آماده اش از الف تا یای تیک بخورد.
یادم می آید توی مدرسه ناظم همیشه از معلم و مدیر بی رحم تر و خشن تر بود. معلم می توانست نادیده بگیرد ولی اگر خسته می شد و صدایش کمی بلند می شد ، ناظمی که همیشه پشت درها مواظب انظباط بود و اگر فرا خوانده نمی شد ، بیکاره ای در مدرسه می شد ، سر می رسید و کارمان به آدم دلالی می افتاد که هزینه ی عمل مان را گران تر از ضرر و فایده اش و با گمانه و متر و میزان من در آوردی اش حساب می کرد. آدمی که حتی مدیرهم دست به دامن کوتاه آمدنش می شد.
من فکر می کنم دنیا را واسطه ها که راوی اخبارند به عقوبت و هرج و مرج دچار کرده اند. آشش را زیادی شور کرده اند و وعده ی شیرینی اش را داده اند که کاسه های خودشان سهم بیشتری از قابلمه داشته باشد.
آنها بقول واژه ساز های امروزی ، یکجورایی تماشانمایانی هستند که حائل شده اند بین نقاش و تابلو.
اینکه ما نقاش پروانه را نمی بینیم و مهربانی را گم کرده ایم و فقط داریم لابلای تمبر های یادبود و صفحات کلکسیونر ها ، تابلوی اندام دار زده ی پر وانه های مرده را ورق می زنیم ، از این دست کارهای دلالی است.
من همیشه برای پیدا کردن رمز ، روی یه ی هستی را نگاه نمی کنم. پشت هستی همه چیز را آشکارتر می کند. زندگی گربه و گنجشک ها و درخت ها عاری از غبار هایی است که کیا برای زدودنش سیگار می کشد.
ما را گفته اند آدم که سخت شویم. که طلبکار و نسیه زندگی کنیم. اینطور است که برای خیلی از ما فرصت زندگی کردن به مثابه یک اسب نجیب و اصیل و وحشی هم سلب می شود.
من یکی که خیلی زود فهمیدم و دیر اقدام کردم که شناسنامه ام را باید از ثبت احوال " آدم ها" تحویل نگیرم.
2 مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم. (سهراب سپهری)
3 من نمی توانم شما را مشترک شوم. یعنی وقتی اینجا را سابسکرایب می شوم فیدتان را نمی خواند و می گوید:
•Google was not able to access this page to check for updates. This page may be unavailable or have other restrictions that prevent Google from getting updates.
چکار کنم؟
حل شد. اون فید کوچولوی اون کوشه ی پایین سمت چپ رو ندیده بودم.
پستتان را در (http://gozareforum.com/thread-829-post-148578.html#pid148578)
اینجا کپی کردم. البته با ذکر منبع و شما این را به حساب اجازه پرسیدن بگذار.سپاس
Post a Comment