« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-09-12 که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم؟ 1 آقای سَم شپارد فرصت میدهد تا هرجور که دلمان خواست، برای قریب به یک ساعت و خردهای، تخیل کنیم در باب چرایی رفتن و گمشدن تراویس، برای چهار سال آزگار راهرفتن و راهرفتنش در بیابان خدا. آقای ویم وندرس هم سکوتِ اعصابخوردکنِ تراویس را آنقدر کش میدهد که بشینیم برای خودمان خیال کنیم مگر چه کرده است با او «جین»، زنِ جوان و پرشور و زیبایش، مگر چه کرده است او با جین، که اینطور لازمش بوده بزند به ناکجاآباد. برود دنبال «پاریستگزاس»ی که انگار تنها خودش از وجود چنین غربتی با خبر است روی نقشه. بعد اما یکجایی، قصه هولناک میشود. یک جایی تراویس پشتش را میکند به جین و برایش روایت خودش را میگوید از واقعه. جوری که پشتمان تیر بکشد از حجم فاجعه. آقای هوشنگ گلمکانی، سالها پیش، همان وقتی که نشرِ «نی» فیلمنامهی پاریستگزاس را به همت آقای مجید اسلامی چاپ کرده بود، یک جملهی طلایی داشت. نوشته بود: این پایان محتومِ هر عشق بزرگی است. و سرهرمس از همان روز هر بار که یادش میافتاد به این جمله، پشتش تیر میکشید. 2 گاهی آدم با غریبهها مهربانتر است. گاهی آدم در اوج نکبت که فرو رفته، در اوج ناامیدی، دستهای اغیار را گرمتر میفشارد. آغوشش را، بازتر میکند. خارهای لاجرمش را میبرد برای یک مدتی جایی پسِ پشتش قایم میکند. نگهشان میدارد برای آن عزیزترها، برای آنها که صبر ازشان نتواند. برای آنها که نگرانِ رفتنشان نیست به یکیدو خارِ کوچک، که فرو برود در کف دستی که آمده برای پشتشانزدن به گرمی، به دلگرمی، به سیمپاتی. 3 جین در یک مکان بدنامی کار میکند. در اتاقکهایی که یک شیشه قرار گرفته بین جین و مردانی که آنسوی شیشه نشستهاند. یک تلفن رابطهی صوتی را برقرار میکند. چراغِ نیمهی جین که روشن باشد، آن سوی شیشه را نمیبیند. صرفن میداند که کسی هست آن سوی تاریک اتاق، که نشسته به تماشای او. به حرفزدن با او. جین معمولن لباسهایش را میکند، و گوش میکند. گاهی هم کاری را که مردانِ آنسو دوست دارند انجام میدهد. جین مخاطبش را نمیبیند. جین مخاطبش را، از جنس صدا و کلمههایش، حدس میزند. جین نگاه مخاطبش را، جایی که نشسته، جوری که نشسته، حدس میزند. جین چراغش که روشن باشد، در شیشهی مقابلش، تنها خودش را میبیند، انگار که روبهروی آینه نشسته باشد و با خودش حرف بزند. خودش را تماشا کند، تمام و کمال. تراویس بعد از چهار سال، پیدا که شده، آمده نشسته در نیمهی تاریکِ اتاق. روبهروی جین. تلفن را برداشته تا با او حرف بزند. رفته در پوستِ «غریبهی نامعلوم»، تا جین با او مهربان باشد، به حرفهایش گوش کند. یکجایی، بعد از یک سری سوالهای تند تراویس/ غریبه از جین، و عزم جین برای ترک اتاق به علت تندی کلام تراویس/غریبه، سکوت میشود. تراویس به آرامی میگوید: متاسفم. جین به نرمی جواب میدهد: اشکالی نداره. 4 تراویس تمام آن چهار سال را در بیابانهای تگزاس بیهدف راه رفته بود، تا بیاید بگوید «متاسفم». تا بشنود که «اشکالی نداره». تا اول خودش را ببخشد، بعد هم جین را. تا سفرش را ببندد، تا تازه بتواند یکجوری یک قسمتی از خرابی را ترمیم کند. کسی را به کسی برساند. بعد برود. در یک نور سبز عجیب و پخش، سوار ماشین قراضهاش بشود و شب هیوستون را ترک کند. مهم نیست که جین خبر ندارد این ابراز تاسف دقیقن برای چیست، مهم اینجاست که لحظهی گرانبهایی هست که کسی آرام بگوید «متاسفم»، و بشنود به آرامی که «اشکالی نداره». 5 تراویس شبی که هانتر، پسرک هشتسالهاش را در هتل تنها میگذارد تا برود جین را برگرداند، حرفهایش را روی نوار کاست ضبط کرده است، برای هانتر. برای توضیحدادن خودش، و تصمیمش. یک جایی میگوید: «تو را از زندهگی خودم بیشتر دوست دارم.» برای همین میرود. برای همین میتواند که جین و پسرک را بگذارد و برود. برای همین خشمش از خودش، از جین را میتواند که بگذارد و برود. تراویس مادرتر است از جین. روزگاری کسی برایم تعریف کرده بود از مردی. از مردی که زنی را همینقدر دوستتر داشت از خودش، از زندهگیاش. برای همین رفته بود. برای همین گذاشته بود که برود. برای همین هنوز اینهمه سفت و استوار در خاطرهی هم زنده بودند. دوستی بینشان به این استحکام برقرار بود، هنوز. شما هم حسودیتان شد، نه؟ 6 من اگر الان بخواهم آن اتاقک شیشهدار جین را در آن مکان بدنام، قیاس کنم با وبلاگ، میزنید توی سرم؟ توی سر خودتان؟ بزنید. جین برای مخاطب نامعلومی حرف میزند، خودش را عریان میکند. همانقدر که دلش میخواهد، از خودش را. میگوید، نشان میدهد. جین اصرار دارد که با مشتریهای اتاقک نمیخوابد. که با آنها هیچجایی نمیرود. که دستشان هم به او نمیخورد. بعد یک روزی هست که یک آدمی از زندگی خودش، میآید لباس غریبهگی تن میکند، مینشیند آن سوی شیشه. همین است که اولین سکانس اتاقک این همه نفس آدم را در سینه حبس میکند. تکتک کلمهها و سکوتها و آهها و نگاههای تراویس و جین قیمتی میشوند. آنقدر که یادمان میرود در دومین و آخرین دیدارشان، از پشت شیشه، جین که خاموشکردن چراغ نیمهی خودش را تجربه میکند، تازه میتواند آن طرف را ببیند. نور را از روی خودش که برمیدارد، تازه آن طرف هویدا میشود. تازه میتواند که کسی غیر از خودش را ببیند. که حتا یک جایی هست، که دوربین سمتِ نیمهی تراویس است. تصویر جین افتاده پشت شیشه. انعکاس صورتهایشان جوری است که صورت تراویس دقیقن منعکس میشود روی صورت جین. یکی میشوند با هم. تراویس هم میشود یکی مثل جین. فرقشان اینجاست که آن یکی باید چراغ را خاموش میکرد تا طرف دیگر را ببیند، این یکی باید چهار سال آزگار در بیابان بیهدف راه میرفت، تا دیگری را «ببیند». 7 دفعهی بعد که «پاریستگزاس» را دیدید، حواستان را جمع کنید روی وفور رنگهای قرمز. قرمزهای تند و قاطع. آنجایی که رنگ لباس تراویس و هانتر و جین هر سه قرمز است. بعد تمام ذهنتان را متمرکز کنید روی آن سبز پخششدهی لحظهی وصال جین و هانتر، لحظهای که تراویس میرود. دوباره میرود. (بعد از یک جایی ته تصویر، دوباره یک قرمز محو و ملایمی هست که دارد شکل می گیرد، دیدید؟) اینبار اما رسالتش انجام شده. اینبار میداند کجا میخواهد برود، و چرا. Labels: سینما، کلن |
...لحظهی گرانبهایی هست که کسی آرام بگوید «متاسفم»، و بشنود به آرامی که «اشکالی نداره»...
سر خبری شده؟
این روزها کم می نویسی.
به ما ربطی نداره البته. ولی به گمونم اونجور که از حرفاش میاد ، خودش خیلی ناراحت باشه. حالا قضیه چی بوده و از چه قرار باز هم به ما ربطی نداره ولی این وختاست که آدما و رابطه ها محک می خورن( یه کلمه از مادر عروس(:
دمت گرم و سرت خوش
یاحق
بیا....
به وبلاگ من....
بیا به وبلاگ من........
دعوتت دارم میکنم........
بیاییا..............................
نیای ناراحت میشما..............
اومدی امتیاز یادت نره ها.........................
من فکر می کنم آدمها قبلا وقتی به هر طریقی به هم مربوط می شدند و به اصطلاح دراختیار یا جبر یک رابطه با هم قرار می گرفتند ، حالا دوستی ، فرزندی والدینی ، همکاری ، زن و شوهری ، دشمنی ، ... همه چیز خیلی ساده بود. تن ساده بود. روح ساده تر. حس ساده تر تر.کنش و واکنش هم ایضا. فاصله ها هم میان آنها به باریکی مو. اصلا فکر کنم دنیا دایره بود و ما همه توی یک نقطه مماس برهم. دوره دوره ی تماس یا جدایی مستقیم بود. شیشه ها یا دیوار ها هر دو طرفشان یا نور داشت یا تاریک بود.آینه ها فقط و فقط روی جیوه ای شان به سمت دیوار بود و توی قاب آینه ای شان یا خالی یا صورت. آن هم فقط به مدد حضور در محضرشان . آدمها وقتی گم و گور می شدند که عقب مانده می شدند ، یا دستخوش فراموشی ، یا پیر و فرتوت از آلزایمر یا از یتیمی و فقر کودک سرراهی. حتی طرد شده ها و تبعیدی ها هم همین دور و اطراف می پلکیدند و همه با خبر از تحوالاتشان . برای دوباره برگشتن و رسیدن به خودش یا دیگری ، گزینه ی دور شدن به ندرت انتخاب و یا تا به این حد عادی و پذیرفتنی قلمداد می شد. غار های حرای آدم ها نهایت بالای یک تپه بود و چهل سالگی طولانی ترین خاطره ی دد لاین برگشتن به دیگری(ان) روایت شده بود. حس ها حتی با حضور همگی شان به تفکیک عمل می کرد. تداخل کمتری داشتند. مثلا آدم ها وقتی میدیدند فقط می دیدند. ووقتی می خواستند لمس کنند چشمشان را می بستند. حرف هم که می زدند کر می شدند.
آدم های فیلمی که تو دیده ای شان و ما امروز در خودمان و دیگری زیاد می بینیم دردوسر فاصله ای عمیق از همه اند. گذاشته اند زخم دوری شان از هم به عمد کاری شود . رسیدن به پایان محتوم گزینه ی ایده ال شده. گم و گور پی آمد آگاه شدن است. اول فراموشی نیست تا بعد گمی. اتفاقا اول گمی هست به نیت فراموشی. . " هر جایی" شدن آدم ها هم هم برای فرار از زخم " یک جایی" بودن دوره ای از زندگی شان است. فاصله میان آدمها چغر شده. می تواند دو طرف این کلفتی ، یک طرف نور باشد و طرف دیگر نه. یگ طرف غریبه گی محض باشد آن طرف نهایت آشنایی. بیشتر از همه، این فاصله روی درک لذت ، لذت بی واسطه از هم و با هم بردن ، روی جمع و تفریق حضور حس ها با هم اثر گذاشته. زنی که در اتاقک شیشه ای می نشیند تا آتش هوس مخاطبی ر شعله ور کند ، دیدن و شنیدن و تخیل را منهای لمس در اختیارش می گذارد و در اختیاز خودش فقط حرف و تخیل. فرمول زندگی پیچیده شده. دیگرمثل زمان مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هایمان شنیدن +دیدین+ گفتن + بوییدن + لمسیدن +( تخیل (خاطره +تجربه+...))= اوج در یک لحظه و به یک اندازه برای طرفین نیست. حالا باید برای برگشتن و پذیرفتن اشتباه و عذرخواهی از تن و خاطره به یکی از قاعده های حسابی جدید پناه برد. مثل همین که تو دیده ای اش و نوشته ای اش. ((شنیدن + دیدن+گفتن )* تخیل) – لمسیدن – بوییدن تقریبا = اوج
برگردم سر حس اولم. ما کجا هستیم. اینجا که همه چیز را پیچیده کرده ایم. اصلا شاید خودش کلاف شده. دیگر اصلا شبیه گنجشک یا رود یا انجیر نیستیم. آدم شده ایم بدبختانه. بعضی ترهایمان سم شپارد هستیم و از انواع تراویس و جین و مریم و مسعود.
اون سیاهی و گودی حفره ا ی که اول گفتم برای درک حضور و وجود این دور افتاده گی و این طور آدم شدنمان است. این حس اولم یک صفت نرم هم کنار حفره اش داشت. یادت که هست؟ فراموش نکن اتاق شیشه ای که تو در آن داری این تن متنی ات را به نمایش می گذاری ،از دو طرف فرمول رابطه اش ، تخیل را حذف نکرده. من دستم را روی پوست تن این کلمه ها که نوشته ای اش کشیدم. خار هایش سر تیز نبود. اصلا سر هرمس تن هر کلمه ای که راز جهان را بعد از کد شدن و پیچیده شدن اینسان دی کد می کند نرم نرم است. و اقرار می کنم درک لمسیدن تن کلمه به تنهایی هم کافی است برای اوج.
اگر بخواهم بگویم تجربه این فیلم دیدنت چه مزه ای می دهد ترجیح میدهم بگویم شبیه لزجی و مرحمی زرده ای تخم مرغ بود که درست در حنجره غشایش بعد از قورت دادن باز می شود و گریه های ناشی از سیاه سرفه های این روزه هان را آرام می کند.
.
راستی خیلی در پی این نباش که این کامت عریض و طویل چه می خواهد بگوید. متاسفانه من نه سم شپاردم و نه سر هرمس. فقط آدمی که بعضی متن ها سرخوشش می کند.
Post a Comment