« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2010-10-23

ماندنِ 2

1
مانی حقیقی در اوایل دهه‌ی هفتادِ خودمان، مستند کم‌دیده‌شده‌ای ساخته است به اسم «ماندن». تعریف می‌کرد که تازه برگشته بود ایران، بعد از چندین سال. علتِ ماندنِ آدم‌ها در دوران جنگ و موشک‌باران، در تهران، برایش سوال بود. بلند شده بود رفته بود سراغ یک دسته‌آدم، سراغ نقاش‌ها، که بپرسد شما چرا ماندید در تمام آن سال‌های دهه‌ی شصت. چی شد که بلند نشدید بروید جای دیگری. در آن وضعیت ماندید تهران و کار کردید و نقاشی کشیدید. مستند «ماندن» شرح جذاب سوال و جواب‌های مانی حقیقی بود با هفت‌هشت‌ده تا نقاش درجه‌یک ایرانی، که هر کدام به نوعی جلوی دوربین مانی و کاوه گلستان، از زنده‌گی خودشان گفته‌ بودند در آن سال‌ها. کم‌وبیش از چرایی ماندن‌شان، از چگونه‌ ماندن‌شان گفته‌ بودند.

2
یک وقتی آدم‌ها که قصد رفتن می‌کردند از ایران، در معرض یک سوال تکراری بودند همه‌جا: چرا؟ چرا می‌خواهی بروی؟ آن روزها آدم‌ها برای خودشان دلایلی داشتند واضح و مبرهن، که در جواب این سوال، تحویل دیگران می‌دادند. سیاهه‌ای از مشکلاتی که داخل ایران دارند، لیست فرخنده‌ای از خوبی‌های آن ور آب‌، انگیزه‌های شخصی و سیاسی و اجتماعی و خانوادگی و الخ. این روزها، قصد رفتن اگر داشته باشی، بعید می‌دانم کسی یقه‌ات را بگیرد که چرا. همه ماشالله توجیه هستند. سوالِ عمومیِ این روزها، «چطور» است، از کدام راه، به کدام روش، چند. سوژه‌ی تکراری محفل‌های خانوادگی و دوستانه، حول همین موضوع می‌گردد. همه به هم راه پیشنهاد می‌کنند و شماره‌‌تلفن وکلا رد و بدل می‌شود. این روزها، اگر در جواب سوالِ تکراریِ «خب شما چی‌کار می‌کنین واسه رفتن؟» بگویی من نمی‌روم، می‌مانم، چشم‌ها را گرد کرده‌ای. این روزها اگر قصد ماندن داشته باشی، قصد نرفتن، در معرض یک سوال تکراری هستی: چرا؟! بعد تو باید سینه‌ات را صاف کنی، بروی روی منبر و خطابه‌ای بخوانی در باب این که چرا دل‌ت نمی‌خواد خانه‌ت را ترک کنی. به شوخی شبیه شدیم، کلن.

3
دور و برم آدم‌هایی را می‌شناسم که رفته‌اند، مانده‌اند و برگشته‌اند، یا به‌کل نرفته‌اند، نیت‌ش را هم ندارند. با خودم فکر می‌کنم یکی هم باید بردارد یک «ماندن‌تر» بسازد. بلند شود برود سراغ این آدم‌ها، بپرسد چرا برگشتند. چرا ماندند. انگیزه‌ی شخصی دارم که می‌گویم. دلم می‌خواهد سیاهه‌ی دلایل‌ام را برای ماندن، برای جواب‌دادن به آن سوال لعنتیِ چرا، تکمیل‌تر کرده باشم. کسی چه می‌داند، یک وقتی هم دیدید همین‌جا سرهرمس یک فراخوان عمومی داد و از همه‌ی آن‌هایی که عزم ماندن دارند (ماندن مگر عزم می‌خواهد آخر؟) خواهش کرد که بردارند برایش بنویسند که چرا. می‌نویسید؟


Comments:
من از آن آدم های ماندن هستم...در نوجوانی پدر و مادرم پرم ندادند مثل خیلیها که بروم...بعد هم کلا آدم رفتن نبوده ام...از خارجی بودن خوشم نمیاید...از پدر و مادرم را ندیدن خوشم نمیاید...از تنها زندگی کردن اصلا خوشم نمیاید...سفر را دوست دارم دیوانه وار...اما مهاجرت را نه... جایی خوانده ام آدمهای غمگین ترک وطن می کنند . نمی گویم همیشه شادم ...اما تا به حال به جاییم آنقدر فشار نیامده که عزم رفتن کنم...پدر و مادر روشنفکری دارم که کاری به کارم ندارند ...تابستان درخواست ویزا دادم برای اروپا . در کمال تعجب همگان گرفتم . اما از وقتی رفتم و آمدم . بیشتر شدم آدم ماندن. گاهی خودم هم می مانم چرا؟
و چرا اینهمه رسمی نوشتم ؟هاها . این را هم نمی دانم !
 
نمیرم ، چون جور دیگه ای زندگی کردن رو بلد نیستم ... اصولاً یه عده از آدما چکش خوردن مداوم رو دوست دارن ، این طوری روزایی که چکش نمیخورن احساس خوشی میکنن و بهشون خوش میگذره ، و من اگر برای همیشه اینجارو ترک کنم چطور میتونم از احساس چکش نخوردن های گاه به گاه لذت ببرم؟ پس میشینم سر خونه زندیگیم و هر از چندگاهی برای لذت بردن، مرز خونه ام رو ترک میکنم
 
خوب است آنهایی بنویسند که میتوانند بروند و نمیروند . یا آنهایی که رفته اند و سالیانی مانده اند و با اینکه میتوانسته اند بمانند ، نمانده اند و بازگشته اند . نه آنهایی که چون نتوانسته اند ، نمیتوانند ، یا هنوز نمیتوانند، مانده اند . هنوز مانده اند !
 
نمی روم چون گمان می کنم در دایره ای شیطانی در حال دور زدن هستیم. نمیروم چون بهای رفتن به آن طرف آبها گزاف است و برایم صرف نمی کند. اشتباه نشود ها! آن طرف آب ها پیشرفت های فکر ای وجود دارد که تا صد سال دیگر هم در سرزمین من پیدا نمی شود. و من شدیدن به این پیشرفت های فکری علاقه مندم ولی تا الآنِ ماجرا، که هنوز مانده ام، برای نفعی جمعی ست. مطمئنم اگر رگ فردگرایی ام بگیرد من هم از اینجا می روم.‏
 
من می‌مونم برای امیدی که به تغییر دارم.
 
تقریبا 5 ساله که ایران نیستم. برای برگشتن که به امید خدا قراره واسه عید نوروز باشه روز شماری می کنم. خارج شدن از ایران را به نیت درس خوندن شدیدا توصیه می کنم. چون در غیر اینصورت مهاجرت 3-4 ساله به این نیت که فقط زندگی خارجه را تجربه کرده باشیم هم خیلی هزینه بره و هم تقریبا غیر ممکن (به دلیل مشکل بودن پیدا کردن کار مناسب و عادت کردن به آب و هوا و ...). به حجاب و اصول اسلامی اعتقاد دارم ولی اگه فقط یک دلیل برای برنگشتن به ایران داشته باشم، آرامش خاطری است که به خاطر اعتقاداتم اینجا دارم و در طی 25 سال زندگی در ایران هرگز تجربه نکردم!
اما علت اینکه برمی گردم اینه که من اینجا مخاطب ندارم. نژاد پرست نیستم ولی دلم برای مردم اینجا-علی رغم احترامی که برایشان قائلم- هرگز و هرگز به اندازه مردم کشورم نمی تپه. نمیدونم این حس چقدر قابل درکه ولی فقط به این امید که بودنم در ایران فقط برای چند نفر از افراد مفید باشه دوستم دارم تو ایران زندگی کنم دریا.
 
رفتن سخته . چون نمی شه همه ی آدمهایی که دوستشون داریم را برداریم بریم . خوب سخته . و ما هنوز راضی نشدیم بریم
 
من دارم تلاش ميكنم كه بروم، بهانه رفتنم هم ادامه تحصيل است، ولي به نيت ماندن ميروم. اين سوال از آن سوالهايي است كه به عدد آدمها جواب برايش وجود دارد.‏ ولي دليل رفتن من، بيش از آنكه به جاذبه ناديده آنطرف مربوط باشد، به دافعه اين طرف مربوط است. در واقع چيزي من را به آن سمت نميكشد، بلكه چيزي من را از اينجا به بيرون پرتاب ميكند.
به هر آن كجا كه باشد
بجز اين سرا سرايي

 
فکررفتن نبودم , وقتی کتاب نفحات نفت را خواندم همه امیدم نا امید شد و به مهاجرت به عنوان یک گزینه فکر می کنم .... امیدی به ایران آباد هست ؟! شاید من نمی بینم
 
خيلي دست و پا زدم بين ماندن و رفتن.. هر كس رفت غصه شدم، استرس شدم. جامانده بودن انگار.
از يك جايي به بعد گفتم تصميم بگير. تصميم گرفتم و نمي روم. ديدم من خوب بودن و نبودنم به در جايي بودن نيست. به با خودم بودن است. من توي همين خيابانها ، بين همين آدماي حرف مفت زن بيشتر با خودم هستم
اينها البته حرف مفت است.. در صورتي درست بود كه رفته بودم و سنجيده بودم و برگشته بودم..
 
من اگه برم واسه تحصیل می رم. می رم که با دست پر برگردم. اون ور تا حالا رفتم . اگه ادم بره اونجا باید یه هویت جدید نصفه نیمه برا خودش قایل بشه. به قول دوستی اونجا اگه بریم اونقدری که اینجا کار از دستمون بر میاد اونجا نمی یاد. اونجا یه عالمه مشکلی که ما هر روز بهش فکر می کنیم وجود نداره. اونجا ما خیلی معمولی تریم. آدم بخواد جهانی بشه هر جایی می تونه بشه. فقط راه ارتباط با دنیای بیرون رو باید یاد بگیری . اگه تصمیم بگیری بمونی باید بلد باشی جوری زندگی کنی که بتونی هر از گاهی اونور هم بری. و نباید ارتباطت رو قطع کنی. در هر حال من آدمی ام که با همه شرایط کنار می یام. سختی برام معنی نداره . فقط برام مهمه که بتونم توی هر شرایطی یاد بگیرم که شاد باشم و دیگران رو هم شاد کنم.
خوبه اما آدم بره اون طرف رو ببینه بعد تصمیم بگیره. خوبه که ببینه یه آدم سی ساله با هجده ساله فرق داره موندنش یا رفتنش. یکی می گفت پاسم رو بگیرم بر می گردم. بتونم مطمئن باشم که هر طوری شد پشیمون نمی شم . اینهم یه راهیه البته
 
یکی از نگرانی های آنانی که مانده اند و نمیروند ، ترس از غریبی و غم غربت است و نیز یکی از شکایتهای آنان که رفته اند همین غربتی است که بدان دچار میشوند یا فکر میکنند به آن دچار گشته اند . حالا من با اجازه ی سرهرمس میخواهم از نوعی غربت خانگی بگویم و بپرسم از غریبان در دیار غربت یا ز غربت باز آمدگان که آیا توفیری دارد این نوع از غریبی و غربت با آن نوعی که آنها تجربه اش کرده اند ؟! و اگر دارد کدامیک تلختر است و یا کدامیک قابل تحمل تر است .
فرض کنید آدمی در یک خانواده با خاستگاه ایلاتی به دنیا آمده است . ایلی که اگر چه سالیان درازی است ساکن شده است اما تو گویی هنوز که هنوز است کوچ نشینی و بی وطنی یا جهان وطنی را در خمیره و سرشت فرزندانش نهادینه میکند حتی اگر آن فرزند متعلق به سومین نسل ساکن شده ی آن ایل باشد . این آدم به تبع خانواده ی خود در روستایی بدنیا می آید و هنوز پنج سالی بیش ندارد که در یک جمع خانوادگی اظهار نظر شوهر خاله اش را میشنود که میگوید اینها که اصالتا" ایلیاتی هستند اهل این روستا نیستند و از جایی دیگر آمده اند . این بچه در همین سن کم در می یابد که در این روستا غریب است ! یکی دوسال بعد خانواده به شهر مهاجرت میکنند و این کودک اگر چه از سال اول ابتدایی در شهر و مدرسه ی شهر رشد و نمو میکند اما هر از گاهی از ناحیه ی همکلاسی و حتی بعض معلمین و نیز بچه های همسایه میشنود که دهاتی هست و اهل این شهر نیست و اگر چه میتواند تمسخرهای گاه بگاه آنان را که لهجه ی او را به سخره میگیرند تحمل کند اما این موضوع که او غریبه ای است میان آنان برایش قابل هضم نیست . پس تا اینجای کار این آدم هم در آن روستا و هم در این شهر احساس غربت کرده است . حالا دیپلم گرفته و دانشگاه قبول شده است آنهم در مرکز استان خودشان اما آنجا هم لهجه ی شهرستانش با لهجه ی شهر مرکز استان یکی نیست و هر از گاهی دیگرانی بیادش می آورند که اهل اینجا نیست و او باز هم احساس غریبی میکند ...
 
زمان میگذرد و مدرکی و زن و بچه ای و سپس راهی ی تهران شده و پایتخت نشین میشود . اینجا نیز هنوز بعد از سالها زندگی ، شهرستانی هست و لاجرم غریب !
فرض کنیم آدم قصه ی ما از چهل گذشته است و در این چهل و اندی سال همیشه غریب بوده است و با غربت خانگی دست به گریبان و اگر چه نرفته است و مانده است اما هنوز نتوانسته است لحظه ای از این غریبی و حس غریبی فارغ شود .
حالا شما که از دیار غربت آمده اید و مینالید که چه سخت است در دیار غربت بودن و بسر بردن با غم غریبی و نیز شما که در این دیار مانده اید و به دیار غربت نمیروید و عزم جزم کرده اید که بمانید و غم غربت نکشید ، آری شما و همچنین شما، بر ما بگویید این آدم چه کند با غربت خانگی اش ؟! این در وطن خویش غریب ، از این غربت به کدام غربت پناه برد ؟! آیا اگر نماند و برود ، آیا اگر به هر دیار غریب برود ، از اینجا غریب تر است ؟!!غربتش بیشتر است و غم غریبی اش سنگین تر ؟!
البته نمونه ی این آدم و غریبی ی او فقط یک نمونه است و مثال و در مثل هم مناقشه نیست . چه اینکه ممکن است آدمیان دیگری به هزار دلیل باریکتر از مو که هیچ ربطی به ایل و شهر و روستا هم ندارد ، در وطن خویش غریب باشند و به غم غربت دچار ! مضافا" اینکه اینها را نگفتم که بگویم ماندن و نماندن را فقط همین غریبی و غربتش مسیله است ، که میدانم هزار مسیله ی دیگر هم هست اما فعلا همین یک قلم سیوال و جوابش بشدت محل نیاز است و البته سایر مطالب و پرداختن به آنها نیز بجای خویش نیکو . یعنی که تصور نشود خواسته باشم تمام ماجرا را در غم غربت خلاصه کنم و الخ !
 
موضوع بدی نیست . چرا خودتون نمی سازیدش
 
قبلن بهتر میدانستم چرایش را! حالا کمتر میفهمم خودم چرا!گفتنش، نوشتنش، شبیه شعار میشود. پوچ میشود، شک میکنم. ولی فکر میکنم دلیل مهمتری دارم از همه ی اینها که گاهی میگویم، مهمتر از تمام چون و چراهایی که با دوستان در حال رفتنم میکنم، که هنوز خودم گفتنش را بلد نیستم درست.
ولی یک دلیل مهمم این است که 31 سال را بیخیالش نمیتوانم که بشوم. از صفر شروع کردن و ویران کردن زبان و فرهنگی که با آن خو گرفته ام و فکر میکنم جربزه ای میخواهد که در من نیست. یکی دیگر هم شاید اینکه از جایم از حقم انصراف دادن را زورم می آید. زوری به قیمت تمام تفاوتهایی که در این دو جور زندگی هست.
 
یک چیزی اینجا هست . یک چیزی که به تمامی تو دستمه. تجربه اش کرده ام. مو به مو به شکل فردی می شناسمش. درک اش می کنم و باهاش بازی می کنم.چیزی در زندگی به اندازه اون برام لذت مشابهی در اثر همنشینی و آشنایی نداشته و نداره. نه ساندویچ های خوشمزه ی تخم مرغ ساعت زنگ تفریح دبستان هست و نه عروست مو دار یازده سالگی. نه پل های عریض و طویل خیابان های مدرن آن سر دنیاو نه آسمان خراش های ینگه دنیا. هیچ هیچ هیچ چیز نمی تونه جاش رو بگیره. می دونی اگه بخوام خلاصه اش کنم می گم این عزیز دوست داشتنی ، از جنس اسمه ، فعله و قیده. بعلاوه ی یک عالمه حرف اضافه و پانک چو ای شن. لحن . شیوه. اینها گنج منه. مثل یک روبان خوش گره ی خوش رنگ ، که به موهام زده شده. اینی که می گم برای هر دیاری مختض خودشه. اصلا لالایی مادره که آدم رو یک زمانی در آغوشش به خواب برده. دیگه نمیشه هیچوقت بچه شد و اون لالایی رو دوباره گوش داد و آرامشش رو برد تو ناخود آگاه. می فهمی چی می گم سر هرمس. مطمئنم تو خیلی خوب می فهمی. چون دائم سرگرم این لذتی. بازی با زبان مادری. دنبال یک پنجرهی جدیدی تا بری پشتش و اونچه که می بینی و می شنوی را بریزی تو کاسه ی زبان مادری. من میگم هر چیزی تا بیان نشه اصلا انگار نبوده. هستی از کلمه ، نه حتی از الفبا ، حتی تر نه از آوا شروع شده. در آغاز هیچ نبود . کلمه بود و آن کلمه خدا بود. زیبایی ، رنج ، آسودگی ، آتش ، عشق ، مرگ ، مداد ، آب ، معشوق ، تن در متن پایینی ، کیارستمی در پشت قبل تری ....همه و همه فقط بواسطه ی زبان به مرحله ی دیده شده گی و شنیده شده گی می رسه. تو که گفته ای اش ، برای ما هستش کردی. وگرنه نبوده. من اگر تو بهشت هم باشم اگر نتونم به طعم و رنگ و بو و لحن و واژه ی زبانی که تا این حد شهودی و پر انرژی به سراغم میاد درباره اش برای دیگری حرف بزنم ، برام فرقی با جهنم و برهوت نداره.
می ترسم از روزی که گنگ بشم و کر. هلن کلر و معلمش یادت میاد. تا وقتی که اب بود و کلمه ی آب نبود هلن کلر گنگ و دیوانه بود. وای از روزی که آلف و ب توی نرمی کف دست آدم نوشته بشه. وای از روزی که هلن کلر نویسنده بشه.
.
از حرفم دور شدم. من اصلا به رفتن برای ماندن فکر نمی کنم. چون چند چیز را هر گز نمی توانم توی چمدان با خودم ببرم. زبانم را. انجیر توی حیاطم را. یاکریم هایی که غذایشان می دهم و کوههای شمال شهرم را و خانوم ثابتی ام را.
 
همین زبان که گفتی، دقیقن همین
 
اینها که می نویسم جهان شمول نیست. از دیدگاه کاملن شخصی است:

فیلم «آپ این دی ار*» را حتمن دیده ای. رایان یک سری سخنرانی دارد که در آن درباره سبک سفر کردن و اصولن کوله بار زندگی حرف می زند. یک جایی از فیلم رایان می گوید روابط عاطفی آدمیزاد سنگین ترین بار زندگی اوست. من شخصن مثل خود رایان پا در هوا هستم. یعنی به کسی وابسته نیستم و به همین دلیل از ایران راحت آمدم بیرون و چند سالی راحت زندگی کردم تا رسیدم به جایی که خیلی دشوار شد. حس عدم تعلق سخت شد. تقریبن ناممکن و بسیار دردناک. تعلق در کانتکست آدمی مثل من نه در قید مکان متبادر می شود نه قید زمان. عاطفه ی نابی می شود که دیگر با معانی متعارف قابل تعریف نیست. ربطی هم به جهان وطن بودن ندارد.

سایه ات را در نظر بگیر. وقتی از تو جلوتر راه می رود هر چه دنبالش کنی به اش نمی رسی یا وقتی پشت سرت راه می رود با هر آهنگی حرکت کنی همیشه یک فاصله معین را با تو حفظ می کند. بسته به این که منبع نور کجا باشد، یا سایه دارد مرا دنبال می کند یا من به دنبال او می دوم. وقتی هم که درست زیر منبع نور بایستی سایه گم می شود. یعنی فریب این را می خوری که به سایه ات رسیده ای و با او یکی شده ای غافل از این که روی سر سایه ات ایستاده ای و داری له اش می کنی. تعلق برای من حکم آن سایه را پیدا کرده.

* من ترجمه اش کرده ام «پا در هوا» و دوستان مخالف این ترجمه اند اما من معتقدم درست است.
 
نمی روم چون دلم برای چونه زدن با فروشنده ها به فارسی تنگ می شود
 
من میخوام از رفتن بنویسم هرمس منم از رفتن میترسم مثل خیلی از دوستان بالا که برای ترسشان دلیل آوردند ( خیلیها نه همه) ولی فکر میکنم این نوشته توکای مقدس بهتر از نوشتن من باشه :


از زندگی مجرمانه خسته شده بودم...

به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود،

برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود،

سر کلاس صحبت‌هايي می‌کردم که مجاز نبود،

بجای سريال‌های تلويزيون خودمان کانال‌هايي را تماشا مي‌کردم که مجاز نبود،

به موسيقي‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود،

فيلمهايی را مي‌ديدم و در خانه نگهداري مي‌کردم که مجاز نبود،

گاهي يواشکي سري به "فيس بوق" مي‌زدم که مجاز نبود،

در کامپيوترم کلي عکس از آدم‌هاي دوست‌داشتني و زيبا داشتم که مجاز نبود،

در مهمانيها با غريبههايی معاشرت مي‌کردم که مجاز نبود،

همه‌جا با صداي بلند ميخنديدم که مجاز نبود،

مواقعي که ميبايست غمگين باشم شاد بودم که مجاز نبود،

مواقعي که ميبايست شاد باشم غمگين بودم که مجاز نبود،

خوردن بعضي غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود،

نوشيدن نوشابه هايي را ترجيح مي‌دادم که مجاز نبود،

کتاب‌ها و نويسنده‌هايمورد علاقه‌ام هيچکدام مجاز نبود،

در مجله‌ها و روزنامه‌هايي کار کرده بودم که مجاز نبود،

به چيزهايي فکر مي‌کردم که مجازنبود،

آرزوهايي داشتم که مجاز نبود و...

درست است که هيچوقت بابت اين همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضميني وجود نداشت که روزي بابت تک تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگيرم و بدتر از همه فکر اينکه هميشه در حال ارتکاب جرم هستم و بايد از دست قانون فرار کنم آزارم مي‌داد

لینکشو پیدا نکردم ولی یه گوشه ای سیو داشتم
بیا بریم سر هرمس بیا بریم
 
راستش،هر چی بگم ناله کردن میشه،اما میگم یا می نویسم.من اگه برم واسه دور شدن از خانواده ام ،میرم.اینجا نمیشه دور بود.چون دخترم و مجرد،برای تنها زندگی کردن نمی تونم موافقتشون رو جلب کنم.تازه اگر هم اجازه دادند بر فرض محال،اجاره کردن خونه تو همین تهران واسه یک دختر آسون نیست.هزار جور حرف می زنند.می دونم اونجا برم،از جهت مالی باید سختی بکشم و شاید روزی چند بار به غلط کردن بیفتم.اما چیزی که اینجا دارم هم زندگی نیست.کلن می خوام از جو منفی که تو خانه هست برم.و البته ادامه ی تحصیل هم مهمه برام مهمه.
 
ما هم بنویسیم؟ دعوتی ست یا هر که خواست حق دارد بنویسد آقای هرمس؟
ما از اینکه چه شد نماندیم هایمان بنویسیم؟ و چرا باز خواهیم گشت هامان؟
 
بنویسید دخترم، بنویسید
چرا که نه؟
 
من آدم رفتن نيستم. هيچ وقت نبودم. ماندن هم البته بي قرارم مي كند. نه اينكه اينجا را خوش داشته باشم، نه، اما مي دانم،‌مطمئنم كه هرجا باشم همين هست. هميشه هيچ اتفاقي نمي افتم. تصوير مورسوي كامو را بگذار جلويت. خب؟ دقيقن من همانم. با اين تفاوت كه فكر مي كنم همه هم همينند.

؛
كلن خوندنت بيشتر مي چسبه:دي
 
ته دلم عاشق اينجا نبودن هستم
نديدن همسايه هاي فضولم- دور شدن از همكاران سطح پايين و حسود و بخيلم- دور شدن از يك كشور سياست زده و دين زده و متعصب و كوته نظر
اما فقط ميترسم نميدانم از كجا بايد شروع كنم در اين سن
 
22سال دارم.برای ادامه تحصیل میخواستم برم.تنها یه دلیل داشتم که چربید به تمام خوبی ها و بدی های رفتن.من خانواده م رو میپرستم و بدون اون ها نمیتونم.
 
شاید برای خیلی ها دلیل موجهی نباشه اما بعد از جنبش سبز موندن در ایران برای من گونه ای از مقاومت در برابر سیستمه،چون میدونم حاکمین از رفتن ما همه اونهایی که 88 کف خیابونا بودند بشدت استقبال میکنند
 
سر هرمس این ماندن و رفتن حکایتیه، کلنجاریه، عذابیه!
من جزو آدم هایی هستم که نیت رفتن کرده به واسطه ادامه تحصیل اما برای زندگی با مردی که خالق لحظه های خوب زندگیش بوده که زندگی باهاش اینجا به واسطه اینجا بودنش محاله!
امارفتن سخته سر هرمس خیلی سخت! درد داره مچاله شدن داره...
ترک جایی به اسم وطن حتی وقتی تعلق خاطری بهش نداری
ترک مفهومی به اسم خانواده که به واسطه ی یک هم آغوشی خود به خودی، بی انگیزه برات خلق شده
ترک مردمی که تو مترو و اتوبوس لهت میکنن ی ااگه از ته دل تو خیابونشون قهقهه بزنی بد نگاهت میکنن سخته
ترک حیاط خانه، ترک انارهایی که مرحوم پدر به اسم ما بچه هاش توش کاشته وفتی نیت ترکش رو میکنی سخته
این ترس نسیت ها! اشتباه نگیریمیش نه ترس از غم غربت و بی زبونی نه ترس دل تنگی برای چیزهایی که اینجا می ذارم و میرم
اما وقتی فکری رفتن و نماندن میشم با همه ی خوبی هایی که فقط و فقط به واسطه ی حضور مرد منتظر منه نه جایی که قراره درش زندگی کنم باز هم یه نا کجا آبادی توی من مچاله میشه... مچاله میشه سر هرمس عزیز
شوالیه ناموجود، من این مچاله شدن رو اینطور برای خودم تعبیر میکنم::
من خودم رو، این منی که منم رو دوست دارم این من به واسطه ی آنچه که برش طی این 25 سال زندگی در این کشور نه در جای دیگری، خاک دیگری با مردمان و زبان دیگری گذشته شکل گرفته ، شاید من به خاطر منی که هستم ،که دوسش دارم خودم رو گره خورده میبینم با این خاک و این مچاله شدن از پی زحمت برای با دندان باز کردن این گره است! شاید البته...
و شاید کسی بیاد و به من بگه خاک تو رو استثمار کرده، به تو دوست داشتن چیزی رو موذیانه و پنهانی یاد داده که متعلق به خودشه که اسیر خودش بکنه تو رو!
نمیدانم... این کلنجاره... این عذابه...
 
سر هرمس جان روی کانتم کامنت بدهحالا نه پابلیشی ولی بگوم
 
برو یکی دو تا پست بالاترش رو بخون
 

Post a Comment


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  12.2024