« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-10-17

آندرِآ کاری نمی‌کرد. هر شب بیدار می‌شد، دوش می گرفت، کفش و لباس می‌کرد و به آشپزخانه می‌رفت و تدارک صبحانه می دید. بوی قهوه راه می انداخت و نان برشته می‌کرد و بوی نان برشته و بوی قهوه را در می‌آمیخت و می‌نشست پشت میز و نانش را به شیوه فرانسویان کره می‌مالید نیک‌تر از بنایی. صاف. مربا و باقی و آمیزش قهوه و نان برشته رابو می‌کشید. بعد لباس هایش را می‌کند و پاجامه به تن می‌کرد و به بستر می رفت و دوساعتی بعد بیدار می‌شد و دوش می‌گرفت و لباس و کفش می‌کرد و بوی قهوه راه می‌انداخت با بوی نان برشته و پاجامه و بستر و دو ساعت دیگر بیدار می شد و خود می‌شست و لباس و کفش می‌کرد و موشانه و بوی قهوه و نان برشته راه می‌انداخت. تا صبح . آندرا عاشق صبحانه بود.

(+)


Comments:
این عاشق صبحانه بودن و بوی قهوه و نان برشته و آمیزش کره و نان و ایضا" مربا و نان و نیز قهوه و نان همه بجای خود نیکو ولی برای ما که شب ، بلکه نیمه شب ، کلی جان به لب میشویم تا مگر خوابمان ببرد ، این دوساعت خوابیدن آندرا ، آنهم بعد از صبحانه ، خیلی حسرت بر انگیز است !
این بیدار شدن و صبحانه خوردن و باز دو ساعتی خوابیدن ، پیشکش . اصلا نشده است یکبار تا لنگ ظهر بخوابیم .یعنی بتوانیم که بخوابیم . حتی جمعه یا یک روز تعطیل . چقدر خوش بحال آندرا !
 
چقدر حس و حال اين نوشته مشابه آخرين پست وبلاگ من بود. انگار زندگي پر استرس و شلوغ پلوغ امروزي حسرت يك صبحانه ي ساده را هم به دل هممان گذاشته
 
یکی دو سالی میشه که از این حوالی عبور میکنم و از قلمت لذت می برم. تازگی اما تغییری دیده ام. طنزی ایزدی اینجا می پلکید که قلابی سخت و تیز داشت و گیر که می افتادی حبسی شیرین. آخرین عیار این چنینی را در کالیگولایت دیدم که کیف داشت. سر هرمسا گاهی همچین صاحب الزمان وار میل به غیبتت بیدار می شود تازگی ها.
 
سر هرمس یک چیزی.
این نوشته را رفتم در خانه ی خودش هم خواندم. عجیبه اگر بگم اونجا سطر ها آهنگ نداشت. پنجره هاش پرده نداشت. بازی نمی کرد . معنی قصد جرزنی نداشت. اصلا قشنگی این ماله کشیدن و بنایی اونجا دیده نمی شد. بوی نون برشته و هنگ کردن ذهن و عمل تکرار یک لحظه ی دوست داشتی که حتی ممکنه واکنشی برای فراموشی و خلاصی از دست یک خاطره ی دوست نداشتنی هم باشه ، در خانه ی نیشابور اصلا وجود نداشت. اونجا همه چیز آبی خاکستری آرام محجوبی بود. اما اینجا ، حتی توی این بی رنگی دیوار ها ، چند تا مداد رنگی وسوسه می کرد که برشان داری و خلاقانه به جان حاشیه ی متن برسی و رنگی ذنگی اش کنی.
این صفحه ی نوشتن تو حتی اگر هم سفید باشه ، ساکت نیست. فکر کنم تو اگر یک پست سفید هم هوا کنی ، برای تعداد از خواننده های اینجا به محض ورود صدای کلمه ها قابل نشنیدن باشه. می فهمی که قابل نشنیدن ، قابل نخواندن خیلی با نشنیدن فرق می کنه.
.
اما یک چیز دیگه هم بگم. این حالت برای من یکی در مواجه با نوشته های دوست داشتنی ام پایدار نیست. گاهی بزودی و گاهی دیرتر این حس محو می شه.
از کسی پرسیدم چرا؟ کسی ممکنه خودم باشم هم. گفت (م) می تونه یکی از دلایل ماندگارتری هر متنی ، زدن زیر کاسه کوزه ی همین پایداری باشه. دهن کجی نویسنده به نوع نوشتنی که بعد از مدتی برایش مقدس می شه. چپاندن پارودی متن توی شکم متن و غیره و غیره و غیره لاب لاب لاب..
 
manam asheghe andre shodam!
 
Post a Comment