« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-12-10 پسرکی بود لاغراندام، ترسیده، هراسدار، جرجِ کلونیِ The American، از همان اول ماجرا چشمهایش را دیده بودیم که هراس داشت، ترس داشت از تنهایی، از بیکسی. جکِ آدمکش، پسربچهی بیزنی بود که دلش میخواست جایی، جای سفت و امنی گیر کند از همان ابتدا انگار. پسرکِ آدمکشِ «آمریکن» معطل یک جفت چشم بود که دل بدهد و محکم در بر بگیردش و خیالش راحت بشود و خواب راحت داشته باشد شبها، که نشد عاقبت. کاش آقای کیمیاییمان این آمریکن را ساخته بود اصلن. کاش گیتیخانم بود و آن پیانوی آخر را او ساخته بود برایمان. کاش ترسها و تنهاییها و ناامنیهای جرج کلونیِ آمریکن، در غریبهگیِ کوچههای بیقاعدهی آن دهکورهی ایتالیایی اینهمه خالی نبود از دلدار، از کسی که دراز نکشد جلوی آدم صاف توی چشمهایت نگاه کند که: بیکس ای، بیکس ای مومن! همان، کاش ارشد تار را. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment