« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-12-01 It's no fun hurting someone who means nothing to you کمی بیشتر از یک سال دیگر، 2012 میشود و گمان نکنم اصولن کسی پیشقدم شود بیستسالهگی Bitter Moon آقای پولانسکی را جشن بگیرد. اینجور فیلمها جشنگرفتن ندارند. این جور «خودزنی»های بیرحمانه، چنان بیرحمانه که نه فقط به خودش رحم نکند، که به هیچکداممان، بعد از دیدنش. سرهرمس هنوز خاطرهی هراس اول را در ذهنش دارد، وقتِ نوزدهسالهگیاش، که دونفری نشسته بودند، سیگارکشان و خفهخونگرفته، توی آن تلهویزیونِ کوچک، مانده بودند دل بدهند به اروتیسمِ افسارگسیختهی «میمی» و «اسکار» یا ویرانیای را تماشا کنند که بهتش تا مدتها ولشان نکرده بود. سرهرمس مدتهاست که هربار به مقولهی انتقام، به حدیث تلافی، به خاصیتِ آینهگیِ روزگار، به تقاص کلن، فکر میکند، چیزی جز سرشت سوزناکِ «میمی» و «اسکار» به ذهنش نمیرسد. برقی که در چشمهای بیرحم/زجرکشیدهی میمی بود وقتی که آمده بود بیمارستان، دیدنِ اسکارِ فلجشده، و گفته بود آن جملهی مشهورش را، که خبر خوب این است که اسکار فلج شده، خبر بد اما این است که قرار است میمی از او پرستاری کند. بعدها، همینش فقط یادم مانده بود. همین که سرنوشت گاهی اینجوری یک وضعیت بشریای را بهتندی آن چنان برعکس میکند، آنچنان جای ظالم و مظلوم عوض میشود که تنها میتوانی نگاهکنی، نفست هم درنیاید. همین. Labels: سینما، کلن |
Bitter Moon ...اسمش هم هنوز تنمو می لرزونه.ابهت ویرانی اش چیزی نیست که از یادم بره.
هر وقت که یادش می افتم لذت انتقام را در بند بند وجودم خس می کنم
Post a Comment