« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2011-01-16 1 دوران نقاهت؛ این عین عبارتی است که آقای میم الف برای توصیف حال و روز «جولیانا»ی «صحرای سرخ» آقای آنتونیونی بهکار میبرد. بعد تعریف میکند که چهطور تمِ دوران نقاهت یکی از مهمترین تمهای هنر مدرن است. چهطور انبوهی از شخصیتهای این دوران در این دوره بهسر میبرند. چهطور رواننژندی و افسردهگیشان آنها را قادر میسازد حقیقتی را در درون خودشان و در دنیای پیرامونشان کشف کنند، به درک تازهای از حساسیتهای خودشان برسند که آدمهای «عادی» قدر به دیدنشان نیستند (سلام «کژنگریستنِ» آقای ژیژک) بعد اضافه میکند که برخی از مهمترین خالقان هنر مدرن هم طی همین دورانهای نقاهتشان مهمترین آثارشان را خلق کردهاند. از پروست و کافکا و ونگوگ مثال میزند. سرهرمس، طبعن، یاد همهی پستهای خوب، خیلی خوبِ همین وبلاگستانِ خودمان میافتد که طی دورانهای نقاهت صاحبانشان نوشته شدهاند و قیامت کردهاند. مثال نزنم، ها؟ 2 دلم میخواهد به جای جولیانا بنویسم مونیکا ویتی. بهنظرم مونیکا ویتی مهمتر است از جولیانا. مونیکا ویتی پرسوناژ مشترک سهگانهی معروف آقای آنتونیونی است و آنقدر جزییات مشابه رفتاری در هر سه فیلم دارد، آنقدر پرسونای یکهای دارد که بشود نام کاراکترش در هر فیلم را حذف کرد و فقط نوشت «مونیکا ویتی»، بعد ستایشش کرد. نفهمیدش و ستایشش کرد. عجیب است، نه؟ 3 عدم امکان برقراری ارتباط عاطفی/انسانی تمِ مرکزی این دورهی فیلمسازی آقای آنتونیونی است. چهبسا تم همیشهگی آثارش. آقای میم الف میگوید همین است که آدمها/زوجهای این فیلمها این طور بیامان و بیهدف و ممتد «پرسه» میزنند و به جایی نمیرسند. فرجامشان همان تنهایی آغاز است، همان جداسریِ نخستین. میگوید آقای آنتونیونی اساسن اعتقادی به دیالوگ، به کلمهها ندارد برای حل بحران، برای کاهش تنش. برای ایجاد ارتباط اصلن. برای همین هم تنها جایی که بهنظر میرسد ارتباطی دارد شکل میگیرد بین آدمها، همان سکانس «عجیب» آلونک است، آن اتاق قرمز. تنها راه ارتباط میشود ارتباط جسمانی، از نوع تماس. شما به آن میگویید «تاچ». تنها امنیت واقعی میشود برخورد نزدیک از نوع اول، پوست با پوست. که البته آن هم به دست همان آدمها خراب میشود، برای گرمشدن. پارادوکس بامزهای است. 4 آدمهای آقای آنتونیونی بلد نیستند حرفشان را بزنند. شاید هم دلشان نمیخواهد. خودشان را بهزور «بیان» میکنند. برای همین این همه معماری و محیط مهم است در سینمای آنتونیونی. آقای آنتونیونی معماری را صرفن «کالبد فرهنگ» نمیبیند، کالبد انسان میبیند. چیزی که قرار است کمک کند به آدمها، که خودشان را و حساسیتها و دغدغههایشان را بیان کنند. معماری اما در حوزهی فردی میماند. فضاهای عمومی فاقد این قدرت هستند که دوتا آدم را به هم برسانند. چه برسد به هزارها آدم. آدمهای آنتونیونی «گوشه»ها و دنجها را عمومن انتخاب میکنند برای ایستادن. قابهای آقای آنتونیونی سعی میکند برای آدمهای سرگشتهاش پناه درست کند. میکند؟ نهگمانم. برای همین صحرای سرخ میخ تابوت است بر وجود پناهگاه کلن. صحراست دیگر، نه دیواری، نه پناهی، نه کنجی. آلونک را هم که خودمان زدیم تکهتکه کردیم. وضعیست ها. 5 فضای «صحرای سرخ» یک بندر کوچک صنعتی است در ایتالیا. با نماهای بهوفور از یک نیروگاه و دکلهای برق و مخابراتی. فیلم از نیروگاهی آغاز میشود که کارگرانش اعتصاب کردهاند. نیروگاه فیلم برق تولید نمیکند. کار میکند به ظاهر اما خروجیاش تنها بخار است. انگار تمام آن مهِ دایمیِ فیلم از همین برجهای خنککنندهی عظیم نیروگاه بیرون آمدهاند. نیروگاه فیلم به جای انرژی، به جای حیات، به جای گرما، تنها مه تولید میکند، گنگی، ابهام، گیجی، کرختی. 6 صحرای سرخ فیلم کشدار و خستهکنندهایست. تعارف که نداریم. اما دل بدهید به روضهاش، یک جاهایی میبردتان که یخ میکنید. یخ میکنید و هیچ چیز گرمتان نخواهد کرد. Labels: سینما، کلن |
شدیدا دنبال کنسرت زیر هستم(تصویری) اگر کسی از دوستان داشت دست به دست کنید بیاد با تشکر
Portishead Roseland NYC Live
http://www.youtube.com/watch?v=Vg1jyL3cr60
http://rapidlibrary.com/download_file_i.php?file=33881948&desc=Portishead+-+Roseland+New+York++HQ+5.1+ISO+.part02+.rar
Post a Comment