« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-01-01

آیدا نوشته بود از «بازی‌های مسخره»ی آقای هانکه. لابد خوانده‌اید. خوب هم نوشته بود. یک رگه‌های درستی از ذات فیلم را درآورده بود در نوشته‌اش. سرهرمس نسخه‌ی انگلیسی‌زبان این فیلم را ندیده است. همان نسخه‌ی آلمانی‌زبان‌ای را دیده که ده‌سال قبل‌تر، موبه‌مو، ساخته شده. و تا این‌جا، میان این سه‌چهار فیلمی که از آقای هانکه دیده، از همه بیش‌تر گرفتارش کرده، راستش.

آقای میم الف از نقش صدا می‌گوید در فیلم‌های هانکه. به عنوان یک عنصر متافیزیکی و مهم، از نقش مخرب صدا روی تماشاگر. آقای میم الف از شوک‌هایی حرف می‌زند که جهانِ آقای هانکه و مولفه‌هایش مدام دارند بر تماشاگر بی‌نوا وارد می‌کنند تا «تجربه‌ی اصیلِ تماشاکردن» را بازسازی کنند، تخریب و نوسازی کنند. می‌گوید آقای هانکه «می‌خواهد آن جای‌گاه امن و آرامی را که در کسوت تماشاگر داریم، تهدید کند»، می‌خواهد با «آگاهی»دادن، امنیتِ کاذب و همیشه‌گی‌تان را بگیرد، و به جای آن «تماشاگر را از آن خلأ اخلاقی‌ای که هنگام تماشای فیلم‌های ژانر دارد، بیرون بکشد و او را در این اگزیستانس، در این سرنوشت شوم شخصیت‌ها دخیل کند» جوری که نتوانیم از بدبختی آن‌ها فاصله بگیریم.

بازی‌های مسخره، حکایت خانواده‌ای است که با ورود دو غریبه، همه‌ی آن‌چیزهایی را که دارند یا گمان می‌بردند که دارند، از دست می‌دهند. حکایت آرام و کند و زجرداری که بی‌که هیچ‌ امیدی به نجات، به رستگاری بسازد، جلو می‌رود بی‌رحمانه. آقای میم الف تاکید می‌کند که در این دوره از فیلم‌های آقای هانکه، چیزی به اسم اراده‌ی آزاد وجود ندارد، صرفن تقدیر است که جلو می‌رود و می‌برد.

اولین نمای بازی‌های مسخره، تصویر «دیدپرنده‌»ای است از ماشینی که خانواده در آن به سوی تعطیلات می‌روند. پدر، مادر و فرزند، پسرک. موسیقی تیتراژ همان موسیقی‌ای است که از پخش ماشین می‌شنویم، ما و شخصیت‌ها. قطعه‌ی آرامی از «هندل»، گویا. زن و مرد درباره‌ی این قطعه حرف می‌زنند. صورت‌های‌شان آرام است و خیال‌شان راحت. میمیک صورت‌شان گویای لذتی است که از باهم‌بودن، از فضا، از تعطیلات پیش‌رو و از موسیقی دارند می‌برند. بعد از مدت کوتاهی، همین که نوشته‌های قرمزرنگ تیتراژ (تهدیدکننده‌تر از آن فونت درشت و قرمز سراغ دارید؟) روی تصویر می‌آیند، موسیقی آرام فیلم/پخش ماشین قطع می‌شود به موسیقی‌ای آزاردهنده و گوش‌خراش و تند. دوربین برمی‌گردد به سراغ صورت خانواده، کماکان آرام و امن. برای لحظه‌ای خیال می‌کنیم (طبق رویه‌ی قبلی که صدای موسیقیِ پخش را روی فیلم هم شنیده بودیم) این موسیقی جدیدی است که شخصیت‌ها انتخاب کرده‌اند برای گوش‌کردن در ماشین. آرامش صورت‌شان تغییر نکرده است. هیچ واکنشی به این صداهای گوش‌خراش نشان نداده‌اند. لحظه‌ای بعد از اشتباه درمی‌آییم. نمای نزدیکی از دستی که موسیقیِ ماشین را عوض می‌کند اما هیچ تغییری در موسیقی‌ای که ما می‌شنویم ایجاد نشده است. خانواده بی‌خبر است از موسیقیِ دل‌خراشی که ما داریم روی تیتراژ می‌شنویم. بی‌خبر است از تمام دل‌هره‌ای که شنیدن آن در دل ما ایجاد کرده است. بی‌خبر است از سرنوشتِ شومی که در انتظارشان است. نوشته‌های تیتراژ که تمام می‌شود، موسیقی دل‌خراش هم قطع می‌شود. موسیقیِ تیتراژ، موسیقی‌ای که منفک است از موسیقیِ درونِ جهانِ فیلم، نشانه‌ی بی‌واسطه‌ای است از حضور کارگردان، از فاصله‌ای که وجود دارد. چیزی که دارد همان نگاهِ ازبالای اولین نما را برجسته می‌کند، که این آدم‌ها سرنوشت‌شان در دستانِ قدرقدرتِ کارگردان، شما بخوانید تقدیر، قرار دارد و راه گریزی هم نیست. تاکیدی که روی نمای نزدیک تعویض موسیقی در ماشین وجود دارد، و این که هیچ اتفاقی، هیچ تغییری در موسیقی‌ای که می‌شنویم ندارد، همان ناامیدی‌ای است که در سرتاسر فیلم جاری‌ست، به نجات، به این که نجات‌دهنده‌ای از راه برسد، به این که اصلن امکانی برای تغییر سرنوشتِ محتوم‌شان باشد.

آدم را می‌ترساند کلن، نه؟

Labels:



Comments:
تو رو خدا اسمای خاص رو ترجمه نکن
اسم یه فیلم اسم یه فیلمه خاصه
پس ننویسیم بازی های مسخره بنویسیم فانی گیمز
همون جور که آیدا نوشته بود
 
من هم همان نسخه‌ی آلمانی‌زبان‌، من هم گرفتارش، من هم بین سه چار فیلم اممممما تفسیر تیتراژ عــــــــالی بود. باور نمیکردم که به این خوبی گفته باشی ولی گفته بودی. برنده شدی. ادعای تیتراژ شناسی دارم ولی تو بهتری. امروز که برسم خونه اگه فیلمو تو خرت و پرتای وحشتناک تلنبار شده ی زیر کمد پیدا کنم حتمن میشینم و دل سیر هی تیتراژشو میبینم. کیف کردم. با این توضیح که باحس اولیه ی آرامشی که از هندل میگیری من موافق نیستم. ینی من به نظر پله ی اول سرنوشت تقدیری اونجا پیامش منتشر میشه ولی هیچ مدرکی ندارم صرفن حسمه. ولی اینی که تو میگی خب خیلی خوش ترکیبتره. دوس داشتم به نظر منم اون موسیقی اولش آرامش میداشته ولی نداشت
 
ye chize birabt begam bacheha in vasat? ay hal kardam in yeki dobar matlabo khondam badesh omadam commentaro varagh zadam khoondam inja, ay diazpamidam bekhoda, haaal kardam! nazari commenti chizi az in khanoom zakeri na, khanoom sabeti bood esmeshoon, hich nabood! in shodeh ye phobi, na ye mashaghat, mehnat, zahmat,...vasè man ke in khanoom vaseyeh hamechi inja hagho nahagh ye comment mizareh o koli ghorboon sadagheye in agha sir Hermese ma mireh o ina. sepasè forotananeye man, tamam ghad az invarè tablo be in banooye mehrabaan!
 
khanooma aghayoon bebakhshid, in commentè balaee ro man neveshtam, aslan nakhoonidesh, bebakhsheed torokhoda, aslan nemidoonam in che resalati, na sefahati chizi bood, onam esme kasi ro adam biarè inja, aslan bi nezakati bood. vala dastè khodam nabood, in doost dokhtarè gir dad az sarè shab, vali faghat on nabood khodaeesh, man bazi vaghta ro ye chizaee zoom mikonam o mirè to asabam, das khodamam nis, bebakhsheed digè shoma. bayad in dafè az ravanshenasam beporsam bebinam in az hasood bodanamè ya inke kolan ada dar miaram ya inke vaghean az tarifaye abaki...ey baba! bazam ke shoro kardam ke! aslan hichi, ma rateem. nakhoonid on balaee ro, ino avazesh bekhoonid bi zahmat. khanoom sabeti chi begam vala, bi nezakati bood bebakhsheed shoma.
 
دیگر تعداد آقاهای هانکه ی دنیا انگشت شمارند. برای همین است که دیگر به آسانی جای گاه امن و آرامی را که در کسوت تماشاگر( تو بخوان مخاطب متن) داریم راکمتر کسی می تواند تهدید کند.

.
.
کمی بی ربط. صفحه ی 79 چنین گقت زرتشت را ورق می زنم." اندکی کین خواهی انسانی تر است از هیچ. کیفرتان را دوست نمی دارم اگر بزهکار را حقی و شرفی نباشد. بی حق دانستن خویش بزرگ وارانه تر است از بر حق دانستن. به ویژه آنگاه که حق با تو باشد. بهر این کار چندان که باید توانگر می باید بود."
.
راستی یک چیز دیگر. ارادت من به متن از خلال شعور و شعفم در پای کلمات قابل حدس زدن است. امابه مولف ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
پیش بینی اش کار هر کسی نیست. باز هم به قول نیچه ی عزیزم
"مرد دانا نه تنها دشمن خویش را دوست تواند داشت که ( به وقت اش) از دوست خود نیز بیزاری تواند جست."

تمام.
 
بزرگی را گفتند اعتماد به نفس از که آموختی؟ گفت ازبی ادبان
 
Post a Comment