میفرماد که: «جاست بیکاز یو واز رایت، نات مینز دَت یو وازنت رانگ»
1
خانم الیزابت کوبلر- راس، چهل و اندی سال پیش، پنج مرحلهی معروف اندوه را تبیین فرمودند، که دستشان درد نکند. پنج مرحلهای که سیر مواجههی انسان با یک «فقدان» را نشان میدهد. بحث ایشان البته در حوزهی مرگ بود، در حوزهی برخورد انسان با پدیدهی مرگ، خودش یا دیگری. با ثبت مراحل روانی پانصد بیمارِ روبهموت، بهمرگخودآگاه. که چهطور انکار میکنیم و خشمگین میشویم و چانهزنی میکنیم و افسردهگی پیشه میکنیم و در نهایت میپذیریم. همان موقع هم اذعان فرموده بودند خانم، که لزومن ممکن است سیر مراحل به همین ترتیب نباشد. یا یک حرکت رفتوبرگشتی برای مدتی، بین مراحل اتفاق بیفتد. سرهرمس اصولن از شیفتهگان اصل تعمیم است. مدام هم دوستانش به او تذکر میدهند که این با آن فرق دارد. به خرجش میرود؟ نمیرود. به قولِ آقای دکتر هاوس، آدمها عوض نمیشوند، میخواهند، نیاز دارند، اما نمیشوند. آقای دکتر هاوس البته اصولن الگوی خوبی نیست در زندهگانی، نمیشود آدم خودش این همه رقتانگیز باشد، الگو هم باشد.
2
ازدستدادنِ جان، ازدستدادنِ یک عزیز، ازدستدادنِ شغلی که دوست داریم، دوستیای که سیرابمان میکند، معشوقی که جانش به بهار آغشتهست، ضایعشدنِ یک امیدِ حجیم، لجنمالشدنِ یک آرزوی وسیع، ترکِ دیار، یار، غار، چوب، هر چیزی. بنیبشر در برابر هر تغییری واکنش مشابه نشان میدهد: اندوه. و لاجرم میافتد در طی مسیر مراحل پنجگانهی فوقالذکر. هرکی به نوعی.
3
آقای دکتر هاوس البته کموبیش درست میگویند که آدمها تغییر نمیکنند. واکنشِ ما به این عدمِ تغییر، به نابودیِ رویایمان به این که آدمی عوض شود، خودش یا دیگری، واکنشیست از جنسِ اندوه. کلن هم که میدانید، آدم است دیگر، اصولن دلش میخواد خودش/دیگری را تغییر بدهد. بعد، یکجایی هست در زندگانی که بالاخره باور میکنیم آدمها عوض نمیشوند. آنی که ما میخواهیم، که ما میطلبیم، که ما در مدینهی فاضلهی شخصیمان خودمان/ او را آنطور جالب و دوستداشتنی و کامل میخواهیم، نمیشود، نمیشوند، نمیشویم. شروع میکنیم به انکار: هی امیدِ واهیمان را کش میدهیم. از طرح مبحث فرار میکنیم. خودمان را میزنیم به خیابانِ علیچپ. بعد فورانِ خشم: دعوا میکنیم، با خودمان، با دیگری. سرِ هر مسالهای داد میزنیم، هوار میکشیم، فکر میکنیم اگر صدایمان بلند شود، اگر بهطرز غیرعادیای کوتاه شود، در خودمان/ دیگری (اه، تا آخرِ این پست هی باید این اسلشِ لعنتی را استعمال کنیم هی؟ نمیشود خودتان هربار سرهرمس نوشت «خود»، یک «دیگری» تنگش بگذارید و بالعکس؟) یک چیزی تکان خواهد خورد و تغییر خواهد کرد. بعدتر، شروع میکنیم به چانهزنی: بیا این آبنبات را بگیر و خفهشو، لطفن. آن ملاقهی کرهی آبشده را بده به من تا باورت کنم. اگر قول بدهی قد بکشی چهار سانت، قولِ شرف میدهم انگشتم را از توی فیلانت دربیاورم. بعد، افسرده میشویم: چسناله میکنیم. میرویم زیر لحاف قایم میشویم. در را میبندیم. غذایمان را نمیخوریم. خودمان را نمیشوییم. بو میدهیم. جوابِ اسمس نمیدهیم. کرِمِ دورچشممان را میمالیم دورِ نافمان. از این قِسم کارهای بامزه. تا بالاخره تسلیم میشویم. میپذیریم که همین است که هست. سرمان را پایین میاندازیم و راهمان را ادامه میدهیم. یاد میگیریم که کمترین اصطکاک را داشته باشیم و با وضعِ موجود بسازیم. از بمب اتم نترسیم و زندهگیمان را بکنیم. با همین هِ اضافهاش.
4
میگویند این زوجهای گوگولی و دوستداشتنیای که هشتادهزار سال با هم زندگی میکنند و سرِ پیری هنوز هم قربانصدقهی هم میروند و دلشان برای هم تنگ میشود و هنوز هم گاهی، بیهوا، همدیگر را از پشت بغل میکنند، آنهایی هستند که این پنج مرحله را پشتِ سر گذاشتهاند. پذیرفتهاند که نیمهی گمشده و این خزعبلات مالِ کتابها و قصههاست. قبول کردهاند همدیگر را همین جوری که هستند. که تغییر خاصی در کار نخواهد بود، گرچه بخواهند، گرچه نیاز داشته باشند. البته که هنوز از تغییر میترسند، از فقدانِ دیگری. اما پیچِ معروف را رد کردهاند. میگویند طی چهار مرحلهی اولِ مراحلِ کذایی، بیشترین آمار جدایی و طلاق و قتل و غارت وجود دارد. تحقیق کردهاند دانشمندان، بهخدا.
5
کلن جالب نیست، میدانم. آقای دکتر هاوس اگر بود میگفت: «نات اینترستینگ» و راهش را میکشید و لنگانلنگان میرفت پیِ کارش. حالا که نیست، خدا را شکر.
T
ولی حیفه که پای نوشته ی زیبای سر هرمس به یک کامنت نیمه شوخی نیمه جدی بسنده کرد و بهتر است آدم جدی جدی بگوید دستتان درد نکند . واقعا"دستتان درد نکند و ممنون .
میخواستم بگم اگه دوس داشتی از فیلم " شکستن امواج " هم بنوییس ؟ .من که دوس دارم فیلمو . بسیار ...
Post a Comment