« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2011-08-16 شما یادتان نمیآید، یک زمانی بود که آدم وقتِ تماشای بعضی فیلمها، «جلالخالق» از دهانش نمیافتاد. اینجوری که یک کارهایی میکردند آدمها در فیلم، که آدم هیچرقمه تصورش را هم نمیکرد. هی با خودت کلنجار میرفتی که آخر چهطوری این صحنه را ساختهاند، چهجوری پرداختهاند، با چه ترفندی، پشتِ هم انداختهاند. حالا اما لَم میدهیم عقب، یک «هه»ای میگوییم و خیالِ خودمان را راحت میکنیم که با کامپیوتر خب. آقای جیمزباند، کرهی ماه را هم درسته قورت بدهند دیگر خیلی تعجب نمیکنیم. یک «چیز»ی پیدا کردهایم که جوابِ همهی ابهاماتمان را میدهد، دهانِ تعجبمان را میبندد. بعد، وقتی یک انیمیشنی مثل «رَنگو» پیدایش میشود، از خوابِ غفلت بیدار میشویم که خب، کامپیوتر، قبول؛ اما چهجوری آخه؟! صناعتِ «فیلم»سازی با سخاوت همهی محیرالعقولیاش را سپرده دست انیمیشنها و نشسته یک کناری، کیفش را میکند. تخمه میشکند و راضیست. در مقابل، انیمیشنها هم در ادای دین و ارجاع، کوتاهی نمیکنند انصافن. حالا ما با دهانِ باز «رنگو» را تماشا میکنیم که چهطور، لامصب، بافت و بو و عصب دارد کاراکترها و فضاهایش. که چشمهای آقای مارمولک از چشمهای آقای بوگارت هم بهتر بلد است غم پیشه کند، به وقتش. گرد و خاک شهرِ «دِرت» را باور بفرمایید در بینیتان حس خواهید کرد و بویِ عرقِ پیراهنِ مارمولکِ خالیبندِ قصه، یک صحبتِ ملایمی با مشامتان خواهد داشت. «رنگو» سرگذشت عبرتآموز و پرفرازونشیب مارمولک فلکزدهایست که وارد شهر غریبهای وسط صحرای لمیزرع و تشنه میشود و خودش را قهرمان جا میزند. تاوانش را هم میدهد: مجبور میشود واقعن قهرمانِ شهر بشود. Labels: سینما، کلن |
عجیب نو به نظر می رسید: "هیچ آدمی نمی تونه از قصه خودش بیرون بره"
Post a Comment