You found fault in everybody because you afraid to look at yourself
در یک اپیزودی از یک سیزنای (:دی)، دکتر هاوس بیمار اسکیزوفرنای را با خودش به گردش میبرد. بیمار اعتقاد دارد که سوپرمنای است برای خودش. دکتر هاوس او را به یک «شهربازی» میبرد و با استفاده از تونلِ باد، مزهی پریدنِ واقعی را به او میچشاند. هدفش خوشحال کردن بیمار است. بازگرداندنِ اعتمادبهنفسی که توسط دکتر دیگری، به شدت از او گرفته شده، با گفتنِ این که او آدمی است معمولی و ناتوان از پرواز. از قضا به بیمار بسیار خوش میگذرد. جای شما خالی. اما وقتِ برگشتن، بیمار در ادامهی توهماش، خودش را از طبقهی چندم به پایین پرت میکند، به هوای پرواز. هاوس داغان میشود. با همین دیکته. هاوس مرتکب اشتباه شده و نتیجهی اشتباهش بدنِ تکهپارهی بیمار است. هاوس؟ هاوسِ همیشهگی اگر بود اولین واکنشش عدم قبول اشتباه میبود. فرار از وضعیت میبود. اصرار بر یافتن دلیلِ دیگری غیر از خطای خودش در محاسبات میکرد. به سرسختی نادیده میگرفت اتفاق افتاده را. آزارِ باعثشده را. «دیفلکت» میکرد روی چیز یا کس دیگری.
هاوسِ این سیزن اما هاوسِ همیشه نیست. (بد و خوبش را بعدن برایتان میگویم) هاوسِ این سیزن هاوسای است که میرود پیش تراپیستاش، دکتر نولان، درهمشکستهایاش را بروز میدهد. دکتر از او میخواهد برود و از بیمار عذرخواهی کند. که بپذیرد و اعلام کند اشتباهاش را. هاوس طبعن زیر بار نمیرود. نولان میگوید تو عذرخواهی نمیکنی چون فکر میکنی در جواب کاری که باعث آن شدی، عذرخواهیکردن دردی را دوا نخواهد کرد. چون خودت را مستحق آن میدانی که همان درد و رنج او را تو هم بکشی. این که نمیشود! تو انتظار داری از خودت که خدا باشی، نیستی، انسانی هستی مثل بقیه، که گاهی گند میزند، همین.
هاوس اگر هاوسِ قدیم میبود، بلد نبود خودش را مقصر بداند. هاوس اگر هاوس سیزنهای قبل بود، تحمل پرفکتنبودن را نداشت. طاقت نداشت خودش را در موقعیتی ببیند که مثل سایر آدمها، خطایی از او سر زده باشد. به در و دیوار میزد که چیز جایگزینی پیدا کند. خودش را گموگور میکرد. حتا تا مرز نابودی شغل خودش و همکارانش پیش میرفت تا اعتراف نکند به خطا. تا یک معذرتخواهی دو کلمهای را بر زبان نیاورد. مبادا با گفتنِ یک متاسفمِ ساده، دنیا ویران بشود. تا مبادا به احساساتِ دیگران وقعی نهاده باشد. از آن بدتر، خدای نکرده خودش را به شکل آدمی دربیاورد در چشمانِ دیگران، که آدم است، که گاهی گند میزند. هاوسِ قدیم بلد بود واقعیت را همیشه یکجور خوب و دلپذیر و خودمعصومانهای برای خودش تحریف کند. یک جوری که مبرا باشد، همیشه، از همهچیز. خودش را عوضی مینامید انگار که این اعتراف به عوضیبودنش چیزی از شدتِ نادرستی اعمالش کم میکرد. چیزی از رقتانگیزیاش میکاهید. برعکس، خودش را عوضی مینامید به مثابه گذرنامهای که به او اجازه بدهد منبعد هم به عوضیگریِ خودش ادامه دهد. هاوسِ قدیم هاوسِ دوستداشتنیای هم بود اتفاقن، روی مونیتور.
هاوس قدیم را میشود فهمید، البته. هاوسِ قدیم هاوسای بود که ابراز تاسف دیگران هیچوقت کمکی به او نکرد. هیچ از دردِ همیشهگیِ پایاش نکاست. عذرخواهیِ بعد اشتباهِ آدمها، جانِ رفتهی هیچ بیماری را برنگرداند. میخواهم بگویم ابراز تاسفِ سایرین، کمکی به هاوس نمیکرد چون انتظاری که از آن داشته انتظاری سوپرمنانه بوده، در حد تغییر گذشته. و خب میدانیم دیگر، هیچ آب رفتهای کلن قرار نیست به جوب، بعله با همین دیکته، برگردد. ابراز تاسف خیلی که هنر کند نوازش میکند. هاوس هم که از نوازش متنفر است کلن. میدانید که چرا. قبولِ نوازش یعنی قبولِ وجودِ درد، آزار، زخم. آدمِ پرفکت که دردش نمیآید هیچوقت. مثل مرد که هیچوقت گریه نمیکند.
هاوسِ این سیزن اما آرامآرام پیش مردِ بیمار میرود. برایش توضیح میدهد، خیلی خلاصه، که قصدش چه بود. که اشتباهش کجا بود. که متاسف است. من هم جای سازندگانِ هاوس بودم همین کار را میکردم. معجزهی کوچکی در این صحنه ترتیب میدادم تا پاداش اعتمادش را گرفته باشد هاوس، اول به خودش، بعد به دیگری.
می گویند صفات انسانی مثل همین قبول اشتباه و ابراز تاسف ،که از ضمیر و فطرت و سرشت پاک بشری می آید هیچ ربطی به زمان و مکان و این آدم و آن آدم ندارد اما می گویند اینجا ایران است صدای ما را از اینجا می شنوید !
آقای فرجیان یحتمل داشته باشه
Post a Comment