« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2012-01-18

یک دمی هست، یک لحظه‌ی گل‌درشت و کلیشه‌ای هست که آدم تلفن را می‌گذارد/می‌بندد، از پشت میزش بلند می‌شود، چندتا کارتن روی میز می‌گذارد، وسایل شخصی‌اش را از روی میز و کشوها جمع می‌کند، کارتن‌ها را می‌گیرد دستش‌ و برای همیشه محل کارش را ترک می‌کند و از هفت دولت آزاد می‌شود. درست همان‌جا که آینده‌ات می‌شود یک نامعلوم خوش‌بخت و مبهم. درست همان‌جا که زیردست و بالادستت دارند تماشایت می‌کنند، همان دم. من؟ من بنده‌ی آن دم‌ام کلن. 

 وسط اتوبان امام‌علی زدم کنار که همین را بنویسم و بروم.


Comments:
من هم هچین تجربه ای داشتم. . عالی بود. انگار از زندان آزاد شده بودم
 
غم پراکنی ای می کنی این روزگارها
 
وسط اتوبانش كه خيلي باحال مي شود
 
خوشخالم برات
 
یک وقتی هم هست که آدمی که زن ندارد و بچه هم ندارد و پدر و مادر هم ندارد و خواهر و برادر هم ندارد و دوست جون جونی هم ندارد و اصولا هیچ کس و کاری ندارد ،علیرغم هر چه که دارد و ندارد و هر آنچه که هست و نیست و ایضا" هر چه که قرار است یا قرار بوده است بشود یا نشود ،اعم از معلوم و نامعلوم ، حوصله اش سر می رود و رو می کند بالا و می گوید نخواستیم آقا جان نخواستیم . بفرما ارزانی ی خودت ...
و ماشه را می چکاند !
من کشته و مرده ی این " یک وقتی " هستم کلن !
شوخی کردم . خدای ناکرده بد آموزی نداشته باشد اینجا . من بنده ی زندگی ام . دم به دم . لحظه به لحظه اش. دمادمش . من بنده که نه ، من عبید و ذلیل زندگی ام . کشته و مرده و خوار و خفیف زندگانی ام . من باید زندگی کرد هستم همیشه . یعنی چه که ماشه . ماشه دیگه کدوم خریه مجید ؟!
آره پدر جان . اینچنین است . نه آنچنین . جدی نگیرید تو رو خدا !
 
من تجربه را کردم و هنوز هم در حالشم! يکم آدم گشنه ميشه بقيه اش ديگه خوبه.
 
Post a Comment