یک دمی هست، یک لحظهی گلدرشت و کلیشهای هست که آدم تلفن را میگذارد/میبندد، از پشت میزش بلند میشود، چندتا کارتن روی میز میگذارد، وسایل شخصیاش را از روی میز و کشوها جمع میکند، کارتنها را میگیرد دستش و برای همیشه محل کارش را ترک میکند و از هفت دولت آزاد میشود. درست همانجا که آیندهات میشود یک نامعلوم خوشبخت و مبهم. درست همانجا که زیردست و بالادستت دارند تماشایت میکنند، همان دم. من؟ من بندهی آن دمام کلن.
وسط اتوبان امامعلی زدم کنار که همین را بنویسم و بروم.
و ماشه را می چکاند !
من کشته و مرده ی این " یک وقتی " هستم کلن !
شوخی کردم . خدای ناکرده بد آموزی نداشته باشد اینجا . من بنده ی زندگی ام . دم به دم . لحظه به لحظه اش. دمادمش . من بنده که نه ، من عبید و ذلیل زندگی ام . کشته و مرده و خوار و خفیف زندگانی ام . من باید زندگی کرد هستم همیشه . یعنی چه که ماشه . ماشه دیگه کدوم خریه مجید ؟!
آره پدر جان . اینچنین است . نه آنچنین . جدی نگیرید تو رو خدا !
Post a Comment