« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-02-17 طبعن آدم اگر بخواهد راجع به این فیلم یک مقالهی درستودرمان بنویسد، عنوانش را باید بگذارد «جاسوسی که از سردسیر آمد». که یکجوری ادای دین همزمان کرده باشد هم به کتاب دیگر همین آقای نویسنده، هم به حضرت جیمزباند. که اتفاقن کوچکترین ربطی هم ندارد فضای این فیلم به آن شمایل. ولی خب، داریم در ژانر جاسوسی سیر میکنیم بههرحال. برای سرهرمس بهشخصه عجیب بود که آدم بردارد یک کتاب جاسوسی از قریب به چهل سال قبل را دستش بگیرد و اینقدر بیادابازی فیلمی به این سالمی و متانت بسازد. یعنی خب آدم انتظار هزار جور شامورتیبازی دارد اینروزها. که آقای کارگردان، آقای آلفردسون برآورده نمیکندشان. بهجایش فیلم «تمیز» میسازد. از آنها که طمانینه دارند. آدمها گوشت و پوست و رگ و پی دارند. چشم دارند، نگاه دارند. یک گری اولدمنِ فراموشنشدنی دارد فیلم. اصلن یک تیم درجهیک بازیگر دارد این فیلم. آدم میماند از کدامشان اسم بیاورد. روزگار خوبی نیست. آدم برنمیگردد فیلمها را دوباره ببیند. خودم را عرض میکنم. این اصلن خوب نیست. دلم میخواست حوصلهی خودم و سینما و اینجا را بیشتر داشتم. مینشستم سر صبر فیلم را دوباره میدیدم. بعد برایتان مینوشتم که چه چرخی میخورد قصه تا برسد به آن آخرش. که چهطور جنگ سرد به آن گندهگی پیش پای ماجرای شخصیِ شخصیت اول قصه، حتا شخصیتِ دوم قصه، اهمیتش ناچیز میشود. یکی یک زمانی یک جایی گفته بود که فیلمهای بزرگ، فیلمهایی که از اتفاقات بزرگ میگویند، اگر هستهشان بر زنی، خانوادهای، غیرخانوادهای، رفاقتای، چیزی استوار نباشد میبازند. شاید هم نگفته بود کسی. چه میدانم. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment