« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-03-02 1 باور بفرمایید آدمهای دنیا دو دسته هستند. یا شیفتهی شعبده و سیرکاند، یا شعبدهبازی به نظرشان امر بیهودهایست. آدمهای شعبدهدوست اتفاقن آدمهایی نیستند که شعبدهها را باور میکنند. برعکس، حیرتشان، لذتشان، از تماشای شعبدهها، به آن جایی برمیگردد که شگفتی آغاز میشود. به آن نقطهای که یک شعبده شکل میگیرد. آن لحظهای که، همیشه آن لحظهی بهخصوصی که سرتان را یک جای دیگری گرم کردهاند، و یکدفعه، پوووووم! کسی ظاهر یا غیب میشود. شعبدهدوستها میدانند، خوب هم میدانند که اینجا دنیا دنیای واقعی نیست. شگفتیشان از قدرت شعبدهباز است، که این بار کجا حواسشان را به چی پرت کرده که ماتشان برده و نفهمیدهاند که کی رودست خوردهاند. شعبدهدوستها میدانند با بازی سروکار دارند، نیششان باز است. حیرتشان به جای خود، نیششان اما باز است از تردستی، از دستهای شعبدهباز. 2 بند دوم گاس که کمی زود باشد، اما همینجا سرهرمس هوس کرده است کلاهش را بردارد به خاطر تمام آدمهایی که جادو دوست دارند. که یک جایی از وجودشان هنوز میمیرد برای تردستی و ژانگولر. برای این که تمام یک بعدازظهر زمستانی را دل بدهند به کسی که حواسشان را پرت کند، از همهچی، از همهکس. 3 جناب جونیور، این روزها شیفتهگی تنتن دارد. خوش به حالش. شروع کرده خیلی مصمم، به تنتن دیدن. کارتونها و فیلمهای قدیمی و کمیکبوکها و همین تنتن شگفتانگیز آقای اسپیلبرگ. من؟ من پابهپایش هستم. پایهی لذتش هستم از کشف این قسم ماجراجویی. هریپاترها اما کمیکبوک ندارد. حیف. حوصلهی شنیدن کتابهایش را ندارد هنوز. اما با فیلمهایش لاس میزند. یکبار زباناصلی، یکبار دوبله. به تارا، دخترک همسنوسالش توصیه کرده بود هریپاتر هفت را ببینند. بابک تشکیک کرده بود که هریپاتر سنوسال دارد، برای پنجشش سالهها مناسب نیست. راست هم میگفت. آنهمه سیاهی و ترس و واههمه بچه را میترساند. فکر کرده بودم پس چرا مچ این بچه را هیچ وقت نگرفتم که ترسیده باشد از آن هیولاها و نشدنها و تباهیها. یادم آمده بود که جونیور شعبدهدوست است. میمیرد برای این که سرتان را گرم کند. با شعبدههای خام و دمدستیاش. یادم آمد که همیشه یک آگاهیای را تزریق کرده بودم عمدن، که پشت صحنه دارد الان چه میگذرد. همیشه برایش از تکنیکها و کلکهای آن پشت گفته بودم. بعد نگران شدم. دیدم تمام آن لذت باورکردن را ازش دریغ کردهام. نگذاشتم آن جور بترسد از هیولاها که باید. نگذاشتم باور کند شعبدهها را. حالا؟ حالا نمیدانم. یکجور دیگری دارد حالش را میبرد. البته که دیگر دیر است. اما کاریست که شده. روغنیست که ریخته. لااقل از همین الان خودش را آدمی میبیند که قرار است بزرگ که شد شعبدهباز بشود. کم حالی نیست این هم، ها؟ 4 چی شد که یاد این حرفها افتاد سرهرمس؟ ها. نشسته بود به تماشای «هوگو»ی آقای اسکورسیزی. بعد مچ خودش را گرفته بود که چقدر غرق شده بود در فیلم. چقدر کیف کرده بود، عیش کرده بود با فیلم، با ارجاعهای جاافتاده و فکرشده و بیشمارش. یک جور تاریخ سینمای خلاصه. جاهایی حتا اشکش را رصد کرده بود که داشته میآمده پایین. الله اعلم. بعد فکر کرده بود که چقدر این یک فیلم اصلن میبایست سهبعدی ساخته میشد. چقدر درست انتخاب کرده بود آقای اسکورسیزی. برای تداعی آن حس اعجابی که سینما، که فیلمهای آقای ژرژ ملیس، در آن سالها برانگیخته بود، باید سینما چیزی فراتر از خودِ معمولش میداشت. تا بعد از صد سال هنوز هم ملت به ورود قطار به ایستگاه همان واکنش را نشان بدهند. باور کنند و بترسند. هیجانزده بشوند. «هوگو»ی آقای اسکورسیزی فقط یک ادای دین ساده نبود به آقای ژرژ ملیس، به سینما و شعبدهبازی، یک ایجادِ دوباره بود. اعجاب مجدد. یک تاریخ سینمای دیکنزی بود. سرهرمس؟ سرهرمس را عجیب یاد خاطرهی سینماپارادیزو انداخته بود. انگار یک بندهی خیرخواه دیگری بلند شده بود یک سینماپارادیزو هم برای این هزاره ساخته بود. 5 بعد آدم است دیگر، هی دلش میخواهد «هوگو» را بگذارد کنار «آرتیست» تا ببیند چقدر فرق میکند تاریکی با تاریکی. 6 منتظرم یک نسخهی تروتمیز از «هوگو» بیاید. بدجوری باید جونیور را بنشانم به تماشایش. راستی پکِ «هارولد لوید» را هم باید بخرم. دوتایی بشینیم تماشا کنیم. عیش کنیم. Labels: سینما، کلن, نشاطآورها |
این آشکار کردن پشت پرده ی سینما و برملا کردن رمز و رازهای شعبده بازی و از بین رفتن لذت هیجان و ترس در جماعت جونیور ، البته که درست است اما چه می شود کرد وقتی که چنان مشت و لگد های کشتی کج ! را باور می کند و چنان حظی میبرد که برای آدم هیچ چاره ای نمیماند که خودش را بکشد تا حالی اش کند که بابا اینا همش دروغه . الکیه !
بعد حسابی سنگ رو یخ بشوی وقتی که هفته ی بعد سر ساعت نه نشسته است به تماشای کشتی کج !
یعنی ممکن است یک زمانی ما هم یک همچبین جانورهایی ! بوده باشیم ؟!
تا 13 به در در تالار ایوان شمس ساعت 22
Post a Comment