« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-04-05 هر دههای، هر نسلی، باید یک خانم گرترود استاین داشته باشد، در واقع، یک خانهی خانم گرترود استاین داشته باشد، خانهای که درش همیشه باز است به روی دارودستهی نوابغ آن روزگار، یک جور مامن، یک «هاب» درست وسط پاریس که خودش یک «هاب» دیگر بود. جوری که در آن بیایند و بروند و عاشق بشوند و فارغ بشوند و چیزهایی بسازند و خلق کنند که بماند. بینِ همهی عجایب و لذتهای نیمهشب در پاریسِ آقای وودی آلن، خانهی خانم گرترود استاین، خودش، منشاش، روی گشادهاش، بیش از همهچیز، چشمِ سرهرمس را گرفته بود. جوری که حتا ایدهی انشقاق و بیگانهگی آقای نویسنده از جغرافیا و پیرامون خودش (و نه لزومن از زمانهی خودش) آن جوری که آقای وودی آلن متافورش را به آن قوت تصویر کرده بود، کمی رنگ باخت. Labels: خوشیها و حسرت, سینما، کلن |
خودش به اندازهی کافی گویا هست
آدم هنرمند نباشد، نابغه نباشد، همین که یک کمی دلاش تنهایی بخواهد هم پناه و مامن و یک خانم ِ گرترود استاین میخواهد که آنجا عاشق شود فارغ شود، بنشیند حرف بزند اصلن
Post a Comment