« سر هرمس مارانا »



2012-05-07


"داستان و فیلمی که، شاید، تکلیف آدم را با خودش روشن می‌کند و نشان می‌دهد زیر این آفتاب عالم‌تاب هیچ‌چیز قطعی‌تر از این نیست که آدم گاهی (یا همیشه؟) باید گوشه‌ی تنهایی خود (خلوت خود) را تاب بیاورد و به هیچ‌کس اعتماد نکند. به دست دوستی و مهربانی‌یی که دراز می‌شود سویش، به دیده‌ی تردید (یا انکار؟) بنگرد. بهتر است کسی را نبیند و باور کند که گاهی (یا همیشه؟) چشم‌ها چیزی را می‌بینند که دوست دارند، نه چیزی را که حقیقتاً هست و این ابتدای ویرانی است اگر ببیند و دوست بدارد و دل خودش کند به بودنش، به این که یکی هست، که یکی، شاید، از راه برسد و دنیای آدمی را بهتر کند... فرقی نیست بین مارتینزِ شکست‌خورده و درهم‌شکسته‌ی این داستان با آدمی در دنیای واقعیت که در این پیاده‌روها راه می‌رود و زیر لب، بارها، تکرار می‌کند «دنیا چه‌جوری جلوی چشم آدم به آخر می‌رسد؟ هواپیما چه‌جوری تو مسیر خودش شیرجه می‌زند؟» و می‌رسد به این حقیقت رسواکننده که تنهایی، شاید، تقدیر محتوم آدمی است (تنها حقیقت دنیا؟) و چه بهتر که آدمی از دست تقدیرش، از آینده‌اش، از تماشای خودش، نگریزد..."


این‌ها را آقای محسن آزرم نوشته، در آخرین صفحاتِ کتابی که ترجمه کرده، «مردِ سوم»، نوشته‌ی گراهام گرین. قصه‌ی فیلمِ آقای کارول رید. ننویسیم نوشته‌ی گراهام گرین. بنویسیم نوشته‌ی معرکه‌ی آقای گراهام گرین. ننویسیم فیلمِ آقای کارول رید. حیف است. بنویسیم شاه‌کار تیره و تلخ و گیرا و ماندگار آقایان گراهام گرین و کارول رید. صدای ماندولینِ شب‌های سیاهِ وین را یادتان هست در فیلم؟

باورتان نمی‌شود چه‌قدر ترجمه‌ی روان‌ای کرده محسن. جدی عرض می‌کنم. یعنی خب سرهرمس که بلند نشده برود تطبیق بدهد با اصل نوشته. دلیلی هم ندارد. خیلی دلش انطباق نعل‌به‌نعل بخواهد دنده‌ش نرم می‌رود نسخه‌ی انگلیسی‌اش را می‌خواند. آدم کتاب را به فارسی می‌خواند که فارسی بخواند. که فارسیِ خوب بخواند. ترجمه‌ی محسن آزرم یک فارسیِ خوب و نرم و روان دارد. یک زمانِ روایتِ دل‌انگیز دارد. یک لحن محاوره‌ی گذشته‌بازانه‌ای که آدم انگار نشسته پای حرف‌های کالووِی، یکی دو گیلاس هم جفت‌تان بالا رفته‌اید، صدای‌تان کمی تا قسمتی شل شده است، و دارید روایت آقای کالووِی را می‌خوانید از رولو (در فیلم: هالی) مارتینزی که به دعوت رفیقش، هری لایم، بلند شده بود آمده بود وین، درست در میانه‌ی جنگ. آمده بود تا جا بخورد از همان ابتدا که شنیده بود هری لایم در یک تصادف اتوموبیل کشته شده. بعد بشنود که هری در تجارت کثیف پنی‌سلین بوده.بعد برود عاشق آنا، دوست‌دختر هری بشود، بعدتر سایه‌ی هری را ببیند، بعد شک به جانش بیفتد که نکند همه‌ی این‌ها بازی هری بوده. بعد خود هری را ببیند. تصویر قهرمانانه‌ی رفیقش دچار ترک بشود. و آخر کار، هری لایم را لو بدهد به پلیس و خودش تیر خلاص را بزند و تنهاتر بشود و برود پی کارش. داستان را لو دادم، بلی. اصلن راستش اگر «مرد سوم» را ندیده‌اید خیلی هم برایم مهم نیست که این پست را بخوانید و قصه لو برود.

محسن آزرم از تلخی و تیره‌گی و ناامیدی تماشای بار اول فیلم نوشته. از این که چه‌طور بعدها، در هر بار دوباره‌دیدن فیلم، تلخی و تیره‌گی و ناامیدی «مرد سوم» به مرور، کمتر نشده؛ سال به سال، در دیدارهای بعد، بیشتر شده و با آدم مانده. برای سرهرمس اما حکایتِ «مردِ سوم»، حکایت خیانتِ رولو مارتینز نیست به هری لایم، آن‌جا به پلیس لو می‌دهدش، خیانتِ هری لایم است به مارتینز. آن‌جا که دعوت‌ش کرده و بعد قرارش داده جلوی یک بازی. آن‌جا که مارتینز می‌فهمد بازی خورده، که از بازی کنار بوده اصلن. این‌جوری که نگاه می‌کنم می‌بینم حق‌ش بود هری لایم که پایان کار در آن دخمه‌های فاضلاب، زیر وین، جان بدهد. آدم که با رفیقش این‌جوری نمی‌کند، می‌کند؟ برای سرهرمس تلخیِ عمده‌ی فیلم در همین تنهاییِ بی‌حدوحصر مارتینز بود. در بازی‌خوردنش. هرکی به نوعی دیگر، نه؟


لابد یادتان هست این دیالوگِ مشهورِ آقای اُرسن ولز، هری لایم، را، بالای آن چرخ‌وفلک کذاییِ فیلم، آن‌جا که می‌گوید: «این قدر اخم نکن رفیق. به هرحال همه‌چی هم این‌قدرها افتضاح نیست. یکی می‌گفت سی‌سال ت ایتالیا که خانواده‌ی بورجا بهش حکومت کردند فقط درگیری بود و وحشت و خون‌ریزی. ولی از دلش میکل‌آنژ و لئوناردو داوینچی و رنسانس هم درآمد. مردم سوییس عشقِ برادرانه داشتند؛ پانصد سال دموکراسی و صلح، به کجا رسید؟ ساعتِ خروس‌دار. خداحافظ هالی.»

Labels: ,



Comments:
سلام
امکانش هست که لینک فیلم رو بذارید، ممنون
 
نوشته هایتان را دوست دارم.یک خانم افغان!
 
دارم فکر می کنم کدام مهمتر است ؟
زندگی ی برادر وار و دموکراسی وار ، و یا تولید میکل آنژ و لئوناردو داوینچی ؟!
پانصد سال زندگی ، زندگی ها ! ، نه شبه زندگی ، پانصد سال زندگی و فقط ساعت خروس دار آیا و یا اینکه سی سال زندگی ی ببخشید گهی و البته توام با میکل آنژ؟!
کدام ؟!
دارم فکر می کنم هنوز !
 
البته تولید فکر و هنر خیلی مهم است . خیلی با ازش است . هنر و هنرمند وقتی بوجود می آید به زیبائی های زندگی و جهان افزوده می شود لابد . حتی اگر در دوران ظلم و ستم و تباهی باشد .
بهر حال و هر چه فکر کردم چیزی دستگیرم نشد !
اگر چه پانصد سال زندگی برادرانه و صلحانه و آزادنه و فقط یک ساعت خروس دار خیلی تکراری و ملال آور است شاید ، اما یک سال از سی سال خشونت و خفقان و ترس ، خیلی درداور است . خیلی رنج آور است . حتی با میکل آنژ !
مردمان امروز ایتالیا حتما که به این هنرمندان شان افتخار می کنند اما مردمان آن روزگار را اگر بپرسی حاضرند همه ی میکل آنز و لئوناردو داوینچی را بدهند و یک چیزی هم سر بدهند و پنج سال ، فقط پنج سال از زندگانی ی آن مردم ساعت ساز را بگیرند !
و شاید نه . شاید چنین نباشد . نمیدانم . والله اعلم !
 
اگر چه معمولا الله اعلم ولی من هنوز دارم فکر می کنم !
فکر می کنم قیاس ملت ها و حکومت ها و دوران های مختلف را . حکومت خانواده ی بورجا در ایتالیا را با حکومت سرهنگ ها در یونان . قرون وسطی و روزگار قرون وسطی در اروپا و روزگار طالبان در افغانستان !
و فکر می کنم شاید گاهی قیاس ها قیاس مع الفارق باشد گاهی !
که شاید دوران طالبان و حکومت خانواده ی ! طالبان هیچ رنسانسی را در پی نیاورد . هیچ میکل آنژی را باعث نشود .
فکر می کنم گاهی اوضاع آنقدرها هم افتضاح نیست شاید . اما گاهی اوضاع ویرانگر است . ویرانگر با ویرانی و با افتضاح اندکی فرق می کند .
فکر می کنم گاهی و از پس دورانی و بعد از حکومت خاندانی و خانواده ای شاید که دیگر چیزی وجود نداشته باشد ، نمانده باشد ، تا بشود بعدها مثلا به این نتیجه رسید که آیا ساخت ساعت مهمتر و با ارزشتر است یا لبخند ژوکوند !
بحث این پست الزاما" پارگراف آخر آن نیست . اما پارگراف آخر بیشتر در ذهن می ماند و ذهن را می خلد !
چندانکه آدم دلش می خواهد هی فکر بکند . هی کامنت بگذارد !
 
واقعا داستان قشنگی بود.
 
واقعا داستان قشنگی بود
 
از توی کامنتای کیقباد می شه یه پست دراورد سر هرمس عزیز .‏
 
سلام .. لینک فیلم رو می ذارید؟
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017