« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-05-17
"I remember this one night which began like this."
راستش را بخواهید سرهرمس اصولن ارادت خاصی به موسیقی زبان ترکی ندارد. برعکس، از آنجا که حتا آذری هم نمیداند، این زبان همیشه برایش یک سرزمین بیگانه بوده، بی که ناشناختهگی جذابیتی بیاورد. امشب اما همینطور که سرش را انداخته بود پایین و کبابتابهاش را آرامآرام فرو میداد و مغزش را خالی میکرد از ناخوشآیندیهای ریزریز این روزها و شبها، همینطور که "روزی روزگاری در آناتولی" داشت پخش میشد در دستگاه نمایش خانگی، حس کرد که یک چیزی از یک جایی دارد آرامآرام خودش را یله میکند. باند صوتی نیمساعت اول فیلم، روزمرهگی خسته و بیحوصلهی دیالوگهای دکتر و عرب و افسر پلیس، وقتی در آن بیهودگی نیمهشب وسط دشت داشتند دنبال محل دفن جسد میگشتند، بادی که لابهلای گندمزار، زیر نور چراغهای ماشین پلیس، میوزید، کار عجیبی کرد با سرهرمس. یکهو دید که چقدر امشب این کلمههای خستهای که از دهان این آدمها، وسط این ناکجاآباد، دارد بیرون میآید و دریغ از یک کلمهاش که به گوش سرهرمس آشنا باشد، دارد جور خوبی موسیقی ملال را تشکیل میدهد.
یک زمانی مانی حقیقی وقتی داشت اولین روخوانیهای "پذیرایی شیرین" را ترتیب میداد تا به ترکیب دلخواهاش از بازیگران برسد، به نوبت از نامزدها میخواست که بدون آن که درگیر حس دیالوگ باشند، دیالوگها را بخوانند. میگفت میخواهد ترکیب صداها را صرفن بشنود. ببیند موسیقی کلامی حاصل از صدای این چند نفر چهقدر همانیست که میخواهد. چیزی شبیه به ترکیببندی و کمپوزیسیون صوتی صدای آدمهای فیلم. امشب، در سکانسهای نیمهشب فیلم آقای جیلان، در دیالوگهای عرب و دکتر و افسر پلیس، توی ماشین، این اتفاق با ترکیبی باورنکردنی افتاد. و موسیقی زبان ترکی ناگهان آشنا شد، گوشنواز شد، آرام شد.
یک جایی همان وسطها، عرب و دکتر دارند با هم حرف میزنند، با هم که چه عرض کنم، رو به باد، رو به یک منظرهی بیتاریخ دارند مونولوگهایشان را میگویند. بعد از یک جایی به بعد دوربین دیگر صورت آدمی که دارد دیالوگ میگوید را نشان نمیدهد. کمی بعدتر، همینطور که دارند حرف میزنند، حرف میزنند که وقت را سپری کرده باشند، که این بیهودگی جستجوی جسد را بکنند در چشم ما، دوربین دوباره صورت آن کسی را که دارد حرف میزند نشان میدهد، انگار اما در لحظههایی پستر، یا پیشتر. صورتشان خاموش است و صدایشان روی باند صوتی فیلم هست. انگار گفتوگویشان درونی شده، شخصی شده، مال یک جای دیگری شده بهکل. انگار حرفهای از جایی غیر از آن نیمهشب و جستوجوی بیحاصل و پرملال میآید.
سربازرس فیلم، بیچارهترین آدم فیلم است، ترحمبرانگیزترینشان. تنها کسی است اما که گاهی میخندد، شوخی میکند، و به نظر میرسد در صلح و آرامش است. فیلم که جلو میرود، تمام گذشتهاش که به تنش میافتد، کنتراست آن خندههای آرام چشمهایش با حقیقت تلخی که جلوی چشمش دهن باز کرده، با همهی سعیای که برای پوشاندنش میکند، برای ادامهدادن به همان خوشخیالی لاجرماش، بیشتر دل آدم را به درد میآورد. یادتان هست نم چشمهایش را؟
Labels: سینما، کلن |
چند شب پیش داشتم این آهنگو گوش می دادم که یاد شما افتادم.
نمیدونم، واسه شما هم میزارمش.
http://s3.picofile.com/file/7392829030/Ajda_Pekan_Tanju_Okan_Hanci_2.rar.html
Post a Comment