مثل درهای کلنگی. کلون دار. عظیم. اشرافی. اما رنگ خراشیده از در کوفتن بسیار. به صدا در آمدن ها به دلیل یک خواست ، حاجت. تن به آمد و شد دادن، گاهی غریبه که باشد بدتر. قفل شدن. به سفر رفتن آشنا و از انتظار لولا خسته و زنگ زده شدن. چه شبهایی نردبان دزد بودن و همیشه به شکا باز شدن کلید مایملک شخصی صاحبی در آمدن. قیمتی شدن و اشرافی نه به دلیل طراوت که به دلیل عتیق . پیر و خش دار و کهنه شدن. ارزیدن به دلیل زمان و استوار باقی ماندن طرح اولیه ی تن . همان که تراشیده شده به دست صنعت کار. آفریدگار نحستین. ارزش پیدا کردن در تصور و خیال تماشاچی. در باز سازی واقعیتی که بخش مهم اش در عالم ماده سر بریده شده و الباقی اش هم نیست شدن نیم تنه ای است که تماما یک زن را می سازد
.
نه نه نه. نقاش رنگ کم نداشته. بلد بوده زن تمام بکشد. صاف و نرم و مامانی. پوستش کوکتل به اندازه سرخ شده. بازی هاشور کشیدن نور و سایه روی سینه و بازو و مهمتر از همه گردن و بنا گوش را باد بوده. کشیدن چشم و دهان و دهان را هم می دانسته. تراشیده گی پا را که بد تر. چین دامن و باد تویش را هم. اما چرا نخواسته زن را آجر به آجر اسلکت بنئی کند و رویش را رو کاری دقیق بزند. مثل تمام زنان نوساز همه ی این حوالی. چرا نخواسته زن را امروزی کند. چرا رفته سراغ زن کلنگی. زنی با سینه های به مطلوب بر آمده ، بازوان به غایت تراشیده ، گردن افراشته ، جناق سینه ای فریبنده. حتی رد پای یک بند ضربدری تا پشت گردن را هم فراموش نکرده. معمار حاضر است . اما بنا فرو ریخته است. فقظ برای گذاشتن در موزه کمی به هم چسبانده شده. زن کتیبه شده. تن اش قصه دارد. درست همین زیرش. مثل درهای کلنگی ، کلون دار ، خش خورده .......
خیلی وقت پیش کسی که شما نبودید و اصلا فراموش هم کرده اید ، به جای نوشتن درباره متن شما ترجیح داد درباره ثابتی مرتبط با متن های شما بنویسد. چیزی که من دوست نداشتم. آنقدر هم این "دوست نداشتن" نون بزرگی داشت که توانست به دوست داشتن ِ نوشتن حس ام پای نوشته های شما بچربد. و دوم- خیلی کم پیدا شده ام. اصلا هیج جا. نه فیس بوک و نه گودر و نه هیچکدام از اینهایی که اصلا نمی دانم چیست. خواننده گهگاهی شده ام. بیشتر خبر می خوانم . چون می خواهم به این ترتیب از خبر فرار کنم. درست مثا آهویی که اینقدر از مرگ ترسیده که بدو می رود روبروی شکارچی زانو می زند. باور می کنی سر هرمس. گریه می کنم وقتی می بینم بیشتر روز را دارم در سایت های خبر ها و تحلیل های سیاست روز ول می چرخم. فاجعه است.واقعا فاجعه. سه- شما هنوز همانطوری می نویسید که مثل موسیقی من را به حرف زدن درباره متن وامی دارد. یاد پیانو می افتم و انگشت هایی که نمی دانم چکار می کند که آهنگ از تویش در می اید. اما خوب متن های شما حرف می زند پس مخاطب اش باید ساکت بنشیند و تماشا کند. شاید اندک مجال من برای خودی نشان دادن تنها زیر این تصویر های انتخابی شما باشد که نمی دانم در سلیقه ی انتخاب نقاشی در شما چه رمزی وجود دارد که تا این حد به حس های فراموش شده من نزدیک است. و آخر- فکر نمی کنی مخاطب خوب گاهی ثابتی کم حرف تر است ؟
ارزش پیدا کردن در تصور و خیال تماشاچی. در باز سازی واقعیتی که بخش مهم اش در عالم ماده سر بریده شده و الباقی اش هم نیست شدن نیم تنه ای است که تماما یک زن را می سازد
.
نه نه نه. نقاش رنگ کم نداشته. بلد بوده زن تمام بکشد. صاف و نرم و مامانی. پوستش کوکتل به اندازه سرخ شده. بازی هاشور کشیدن نور و سایه روی سینه و بازو و مهمتر از همه گردن و بنا گوش را باد بوده. کشیدن چشم و دهان و دهان را هم می دانسته. تراشیده گی پا را که بد تر. چین دامن و باد تویش را هم. اما چرا نخواسته زن را آجر به آجر اسلکت بنئی کند و رویش را رو کاری دقیق بزند. مثل تمام زنان نوساز همه ی این حوالی. چرا نخواسته زن را امروزی کند. چرا رفته سراغ زن کلنگی. زنی با سینه های به مطلوب بر آمده ، بازوان به غایت تراشیده ، گردن افراشته ، جناق سینه ای فریبنده. حتی رد پای یک بند ضربدری تا پشت گردن را هم فراموش نکرده. معمار حاضر است . اما بنا فرو ریخته است. فقظ برای گذاشتن در موزه کمی به هم چسبانده شده. زن کتیبه شده. تن اش قصه دارد. درست همین زیرش.
مثل درهای کلنگی ، کلون دار ، خش خورده .......
داشتیم نگرانتان میشدیم کمکم :)
چیزی که من دوست نداشتم. آنقدر هم این "دوست نداشتن" نون بزرگی داشت که توانست به دوست داشتن ِ نوشتن حس ام پای نوشته های شما بچربد.
و دوم- خیلی کم پیدا شده ام. اصلا هیج جا. نه فیس بوک و نه گودر و نه هیچکدام از اینهایی که اصلا نمی دانم چیست. خواننده گهگاهی شده ام. بیشتر خبر می خوانم . چون می خواهم به این ترتیب از خبر فرار کنم. درست مثا آهویی که اینقدر از مرگ ترسیده که بدو می رود روبروی شکارچی زانو می زند. باور می کنی سر هرمس. گریه می کنم وقتی می بینم بیشتر روز را دارم در سایت های خبر ها و تحلیل های سیاست روز ول می چرخم. فاجعه است.واقعا فاجعه.
سه- شما هنوز همانطوری می نویسید که مثل موسیقی من را به حرف زدن درباره متن وامی دارد. یاد پیانو می افتم و انگشت هایی که نمی دانم چکار می کند که آهنگ از تویش در می اید. اما خوب متن های شما حرف می زند پس مخاطب اش باید ساکت بنشیند و تماشا کند. شاید اندک مجال من برای خودی نشان دادن تنها زیر این تصویر های انتخابی شما باشد که نمی دانم در سلیقه ی انتخاب نقاشی در شما چه رمزی وجود دارد که تا این حد به حس های فراموش شده من نزدیک است.
و آخر- فکر نمی کنی مخاطب خوب گاهی ثابتی کم حرف تر است ؟
Post a Comment