« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-09-19
سرهرمس کلن هیچوقت نشد که درست و درمان بفهمد که این ایدهی «فالو»کردن را چرا تبدیل کردند به «فرند»شدن. یعنی خب اصولن بیشتر اینطورپیش میآید که آدم یک سری آدم را، نوشتهها و علایق و سلایق و ملایقشان را دنبال کند. بیکه دوستشان بشود. همان وضعیت خوشایندی که در مرحومگودر بود. حالا میدانم که بعدها مفهوم «سابسکرایب»کردن را گذاشتند جلوی پایمان، اما دیر شده بود دیگر انصافن، نشده بود؟ الان اینجوری شده که آدم باید راه بیفتد هی آدمهایی را که نمیشناسد و «فرند»ش شدهاند «آن سابکسرایب» کند. میخواهم بگویم وقتی من دلم میخواهد علایق و ملایق و الخ یک آدمی را «دنبال» کنم، چه لزومی دارد که «دیفالت» قضیه این باشد که او هم به همان شدت به ملایق و وثایق و پلایقِ من علاقه داشته باشد. ها؟ اصلن راستش این است که هنوز که هنوز است آبِ من یکی با فیسبوک درست توی یک جوب نرفته است. بگیر-نگیر دارم با فیسبوک. البته که به عنوان جایی برای معاشرت دوستش دارم، اما کلن دلم برای مرحومگودر تنگ شده و این که الان دارم این غر کهنه را میزنم صرفن از آن چند دیالوگِ پرحسرتیست که امروز با لالهی منصفانه مراوده کردیم. خاک بر سرت لری. جدی.
Labels: از حرصها و آدمها, پروانهها, مرحوم گودر |
گریه حضار.
Post a Comment