|
« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
|
داشت غر اسنپ را میزد. که راه را بلد نبوده از روی گوشیاش و مدام میپرسیده. وقت دیگری غر این را میزد که رانندهی مربوطه کمحرف نبوده، یا دیر آمده. بعد حرف این شده بود که آدمها ناخوشایندها را اصولن برای هم تعریف میکنند. ناگوارها خبر میشوند. دفعاتی که هواپیمایی سقوط کرده و کسی زنده نمانده، آتشی روشن شده و خاموش نشده و جانهای عزیزی که بیجان شدهاند. کسی «اینفوگرافی» از هواپیماهایی که طی این ۴۰ سال بلند شدهاند و نقص فنی داشتهاند و به مقصد رسیدهاند نمیسازد، ساختمانهایی که آتش گرفته و آتشنشانهای عزیز دل خاموشش کردهاند به موقع، «خبر» نمیشوند و آمار نمیشوند و نمیمانند. بعد یادم افتاد به آن اجرای آقای لویی سیکی، که در باب همین «سرویس»هایی بود که آدمیزاد طی سالهای اخیر شروع کرده به گرفتن، و بعد کف انتظاراتش بالا رفته، و در ازای کوچکترین ناکارآمدیای، شروع کرده به «غر»زدن. آقای سیکی مثال میزنند از همولایتیشان که یک مسافت یکی دو هزارکیلومتری را با هواپیما طی یکی دو ساعت آمده و بعد بابت تاخیر ۲۰ دقیقهای یا ۴۰ دقیقهای داشته غر میزده. یا آنیکی که در طول پرواز از این که چرا این خط هوایی طی پرواز اینترنتش کار نمیکند یا خط نمیدهد صدایش را بلند کرده بوده و رگ گردنش بیرون زده بوده. آقای سیکی میگویند که لامصب تو تا همین چندسال پیش اصلن نمیدانستی که میشود طی پرواز تلفنی صحبت کرد یا اینترنت داشت. تا همین چند دهه پیش برای طی همین مسافت باید ساعتها و چه بسا روزها در راه میبودی. که چطور وقتی سرویسهای جدید ارایه میشود، تکنولوژیهای جدید میآید، انتظار آدم بالا میرود و دیگر به جای سابقش برنمیگردد. به استناد همین، داشتم رفیقم را آرام میکردم که خود وجود سرویسی مثل اسنپ هنوز آنقدر فواید دارد که آدم در غرزدن نسبت به کوتاهیهایش، کمی، فقط کمی منصف باشد. این که از هر صد تا سفر شهریات، که لم دادی و پول کمتری میدهی و رانندهات باشعورتر است و مسیر را خودش میخواند، گیرم بیست تا توزرد از آب دربیاید. آدم باید بیاید غر بزند که فیلان و بهمان؟
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, از حرصها و آدمها, راهکارهای کلان |
|
آخر ایمیل برایش نوشته بودم:
در پایان، از ته دل امیدوارم ادعاهای نامربوطی که کردهاید ناشی از ضعف عملکرد سلولهای خاکستری مغزتان و زوالشان به دلیل کهولت سن نباشد و در کمال صحت و سلامت باشید و دلیلتان صرفن لجاجت و پیچاندن پول کارگران پروژه باشد.
Labels: از حرصها و آدمها |
|
یک راهش ایجاد عذابوجدان در دیگریست. راه چی؟ راه غلبه و باجگرفتن؟ نه لزومن. راه فرافکنی حتا. راه این که آنجاهایی که از خودت ناراضیای (و به تراپیست مراجعه نمیکنی لجوجانه) بابت آن قضیه، بروزش را اینطوری کنی که یقهی ملت را بگیری، یک جور منفعلانه و برجعاجنشینانه، یکجوری که دل بندگان خدا را بلرزانی که بیا، بفرما، تقصیر شما بود. یا اسپمطور آزارشان بدهی که چرا برای خودتان راحت نشستهاید و دارید زندگانی میکنید؟ چرا خوشی میکنید آقاجان؟ هی خبر بدهی که آقا فلان بلا در بهمانجا نازل شده، بیسارمصیبت موجود است و قسعلیهذا.
میخواهم بگویم یک آدمهایی انگار انرژی حیاتیشان را از مدام نگران/معذب/ناراحت کردن تو میگیرند. راهش؟ از جلوی چشمت دورشان کنی. بسپاریشان به اتوبوس معروف رسولی. پلن بی؟ کشف کنی چرا این همه از خودشان ناراحتند. کشف کنی این که به دیگری/دیگران گیر میدهند بابت این است که از دست خودشان برای نکبت گریبانگیر خودشان کاری برنمیآید.
مصداق بدهم؟ همهی آنهایی که هر روز بابت هنوزدرحصرماندن میرحسین و آن دو عزیز دیگر، خفتمان میدهند. یکجوری که انگار تقصیر تکتک ماهاست. برعکسش؟ سالمش؟ همهی همین تبریکهای تولد میرحسین. همهی وقتهایی که عکسهایشان را منتشر میکنیم و قربانصدقهشان میرویم. همهی کاورفوتوها، بهیادتانهستیمها، آففرینبهشجاعتوسفتراییتانها.
Labels: از حرصها و آدمها, راهکارهای کلان |
|
گاس هم تقصیر آقای کن کیسی باشد. یادم هست هنوز آن حیرت و عیش مریضی که داشتم حین خواندن پرواز بر فراز آشیانهی فاخته. از توصیفی که کرده بود فضای تیمارستان ایالتی را. سرما و بیهمهچیزیاش. بعدها، مدرسهی ما را برده بودند یک جایی که قبلش بیمارستان روانی بود. روز اول چهارپنج نفری از بچهها با مسوولان وقت مدرسه رفته بودیم جا را ببینیم. قبل از پاکسازی و بازسازی و انتقال. یاد کتاب آقای کیسی افتاده بودم. هنوز دیوانه از قفس پرید آقای فورمن را ندیده بودم. بازماندهی تیمارستان موجود با تصاویر ذهنی من از تیمارستان ایالتیای که مکمورفی را به آن تبعید کرده بودند دیزالو شده بود. جوری که سرما را، حضور ساکنین بختبرگشته و تنها و منزوی قبلی را به شدت و حی و حاضر حس کرده بودم. شانس بزرگم این بود که ساختمانهای انبار و اداری شد کلاسهای ما. الان یادم افتاد سال قبلش برده بودندمان بازدید. از یک بیمارستان روانی کودکان. شما بخوانید کابوس، برای یک بچهی یازدهدوازدهساله. پووووفففف. حرفم حالا این نبود. رفته بودیم تماشای آرش.ساد آقای رحمانیان. خسته شده بودم و گیر افتاده بودم و اجرا طولانی و بیخود و بیخاصیت بود. عصبانی بودم از این که وقتم را ناچار شدم با این کار تلف کنم. خیلی عصبانی. خواستم بخوابم. صندلیهای همکف تالار وحدت تنگ بود و بیجا. چرت زده بودم. از آن وقتهایی بود که چراغها که روشن شد انگار از یک جهنمی خلاص شده بودم. دلم میخواست یقهی آقای رحمانیان را بگیرم بابت کار به این چرندی. بابت این که از دو مادهی خام معرکه، آرش آقای بیضایی و ماجرای هولناک تخریب تیمارستان آزادی و دربهدری شبانهی بیمارانش، چنین ملغمهی پرتی روی صحنه برده بود. از این تصویر کلیشهای بیماران روانی. از این که همهچیز در نطفه مانده بود و عقیم. که ایدهی پرتاب کمان آرش و جنگ باخته و سرزمین بربادرفته و اتصالش به مأوایی که زیر بولدوزرها و بیلهای مکانیکی شهرداری به فنا رفته بود، همان سر جای خودش مانده بود و یک مشت بیمار روانی برخوانی کرده بودند آرش را بی که بلایی سرش بیاورند، سر خودشان حتا. بعدتر فکر کرده بودم تقصیر آقای کیسی بوده لابد، تقصیر آن مواجهههای هولناک بچهگی با فضای اگزجرهی تیمارستان، لااقل در ذهن نگران من اگزجره، که این جور هرچیزی که بسترش را تیمارستان قرار میدهد من را از خودش فراری میدهد. انگار که سوءاستفاده. چه مرحوم رادیو چهرازی باشد چه تیاتر آقای رحمانیان. که دومی حتا قدر اولی هم بهره نبرده بود از مکان. از آن وحشت و انزوای غریب و بالذات تیمارستان. داشتم فکر میکردم بشینم دوباره her ببینم. خودم را خوشحال کنم. لااقل صداهای فیلم، صدای دیالوگ آقای فونیکس و خانم جوهانسون را بشنوم و کیف کنم. گفتم یک اطلاعرسانیای هم کرده باشم قبلش.
Labels: از حرصها و آدمها |
|
«خیلی کول گفت هرچه تصمیم بگیری٬ من اعتماد میکنم. نگفت حمایت میکنم. گفت اعتماد میکنم. دقیقا همیشه از همین قسمت دموکراسی میترسم؛ همینجا که میگوید به اجماع رسیدید و تصمیم گرفتید٬ پای عواقبش هم بنشینید.»
خانم کارما به جای درستی زده به گمانم. به فرق بین همین «اعتماد» و «حمایت». یادم بماند جای این دوتا را با هم اشتباه نگیرم منبعد. جایی که اعتماد لازم دارم طلب حمایت و ساپورت (نه از آن ساپورتها) نکنم. گاس که مشکل تاریخیام هم با این امر حمایتکردن/شدن حل شد. همین که هیچوقت نفهمیدم که چرا گاهی ملت حمایت بیقیدوشرط دلشان میخواهد. این پشتیبانی بیحدومرز، این طلب پشتیبانبودنِ بیحدومرز که اینطرف و آنطرف طلبش را میبینیم و میخوانیم از کجا پیدایش شده اصلن. که مثلن من هر غلطی کردم کردم اما بشینم در موضع یک آدم طلبکار، که من را حمایت کن. پشتم باش، ساپورتم باش (از آن ساپورتها، اینبار). چقدر من خوشم میآید از این کلمهی «عواقب». از این که این قدر قشنگ و دلبرانه میآید مینشیند همینجا، درست بعدِ «تصمیم». و چارهای ندارد جز این که بپذیریمش، خودمان، تنهایی. به قول خانم کارما، ترسناک است و یک دنگ دل آدم را میلرزاند. عین خودِ آدمشدن.
Labels: از حرصها و آدمها, راهکارهای کلان, کوت |
|
از خدمتهای تراپی که زیاد نوشتهاند. از خیانتهایش اما یکی این که از آدمها گاهی یک غولهای حقبهجانب متوهمی میسازد. «سلفسنتر»هایی که از تمام جلسات تراپیشان، همان یک بند را برای خودشان برداشته و اندوختهاند که «من خوبم، من کلن خوبم، من خیلی خوبم، من همینی که هستم اصلن عالیام، هرکاری هم بکنم باز هم بینظیرم». خب این خطرناک است والله. یعنی یک مشت آدم تنها میپرورد اینجوری توشهاندوختن از امر تراپی. دارم یک جامعهای را تصور میکنم از خودمان، که هرکدام چند جلسه تراپی رفتهایم، رسیدهایم به آنجایش که «ما خوبیم،اونا عنن» و همانجا گیر کردهایم. یک جامعهای از تکها، که بلد نیستند یار باشند، بلد نیستند کنار باشند، بلد نیستند خیلی جاها حق را و اصالت را به جمع بدهند و از خر شیطان شخصیشان کوتاه بیایند و بپذیرند که گاهی این خود منم که گند زدم. حالا میفهمم که یک عمر همهمان خودمان را بردهایم آخر صف و هی ازخودگذشتگیهای بیمصرف کردهایم. این را بلدم. اما میخواهم بگویم از این ور بام شیرجه میرویم آنطرف. همین خود من. والله.
Labels: از حرصها و آدمها, از خودشیفتگیها |
|
چه دکمهی خوبی دارد این مسیجدانیِ فیسبوک: لیو-دِ-کانورسیشن.
جیمیل هم برود اینجور چیزها را یاد بگیرد عوض این همه قرتیبازیها و لوسبازیهای اخیرش.
تعمیمش را هم خودم بدهم یا خودتان بعدِ این همه سال بلدید دیگر؟ Labels: از حرصها و آدمها, راهکارهای کلان |
|
Rachel Dawes: You're not talking about justice. You're talking about revenge.
Bruce Wayne: Sometimes they're the same. Rachel Dawes: No, they're never the same. Justice is about harmony. Revenge is about you making yourself feel better, which is why we have an impartial system. Bruce Wayne: Your system is broken. * Ra's al Ghul: Justice is balance. Batman Begins (2005) Labels: از حرصها و آدمها, راهکارهای کلان, سینما، کلن, کوت |
|
آنچه به اتوموبیل گاه بیش از قابلیت حرکت کردنش بها میبخشد، این واقعیت است که میتوان هدایت و ادارهاش کرد. در دنیایی که آدمها کمتر و کمتر ادارهاش میکنند، اتوموبیل برای انسان موقعیتی فراهم میکند که خودش را به گونهای شخصیتر از بقیهی زندگیاش نشان بدهد. به عنوان راننده، میتواند از نقشها و مسوولیتهای هرروزهاش فرار کند- یا دست کم میتواند به خودش بگوید همین است که هست. وقتی پشت فرمان مینشیند، دیگر کارمند، شوهر فریبخورده، ساکن ناموفق و بیمقدار شهر نیست؛ راننده است. او از طریق رانندگی به تصوری که از خودش دارد تبدیل میشود. به جای دویدن در میدانهای دلگیر و ملالآور، در جادهها پر میگیرد و در طلب آرزوها و خیالات دیرین به سوی ناشناختهها میرود. در جادهها به شتاب میراند و خطرناک میشود.
آقای ایوان کلیما، کارِ گل، فروغ پوریاوری
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, از حرصها و آدمها, از نوروظیها, ای داد, راهکارهای کلان, کوت |
|
سرهرمس کلن هیچوقت نشد که درست و درمان بفهمد که این ایدهی «فالو»کردن را چرا تبدیل کردند به «فرند»شدن. یعنی خب اصولن بیشتر اینطورپیش میآید که آدم یک سری آدم را، نوشتهها و علایق و سلایق و ملایقشان را دنبال کند. بیکه دوستشان بشود. همان وضعیت خوشایندی که در مرحومگودر بود. حالا میدانم که بعدها مفهوم «سابسکرایب»کردن را گذاشتند جلوی پایمان، اما دیر شده بود دیگر انصافن، نشده بود؟ الان اینجوری شده که آدم باید راه بیفتد هی آدمهایی را که نمیشناسد و «فرند»ش شدهاند «آن سابکسرایب» کند. میخواهم بگویم وقتی من دلم میخواهد علایق و ملایق و الخ یک آدمی را «دنبال» کنم، چه لزومی دارد که «دیفالت» قضیه این باشد که او هم به همان شدت به ملایق و وثایق و پلایقِ من علاقه داشته باشد. ها؟ اصلن راستش این است که هنوز که هنوز است آبِ من یکی با فیسبوک درست توی یک جوب نرفته است. بگیر-نگیر دارم با فیسبوک. البته که به عنوان جایی برای معاشرت دوستش دارم، اما کلن دلم برای مرحومگودر تنگ شده و این که الان دارم این غر کهنه را میزنم صرفن از آن چند دیالوگِ پرحسرتیست که امروز با لالهی منصفانه مراوده کردیم. خاک بر سرت لری. جدی.
Labels: از حرصها و آدمها, پروانهها, مرحوم گودر |
|
1
آقای نیچه خیلی تلویحن میگویند که خاستگاههای شدیدترین شادیهای ما یک جور عجیب و ناجوری به خاستگاههای شدیدترین دردهای ما نزدیک است. بعد هم اضافه میکنند که اگر کسی قصد حداکثر بهرهمندی از لذت را داشته باشد، لاجرم باید پیه چشیدن یک دوز بالایی، خیلی بالایی از ناخوشی را هم به تنش بمالد. شما خیال کنید یک جور تاوان. بعد هم آقای نیچه کلن توصیه میکنند که طاقت داشته باشیم.
2
آقای شوپنهاور از آن طرف میز تاکید میکنند که باید از شر انتظاراتی که موجب تلخکامی ما میشوند خلاص شویم. میفرمایند که یک اشتباه عمومیای کلن وجود دارد، یک باور غلط، که آدمها میپندارند که زندگی میکنند تا خوشبخت باشند و تا زمانی که پایشان را در یک کفش کردهاند که قرار همین است، جهان، لاجرم، پر از تناقضهای جورواجور به نظر میآید. چون در هر قدمی ناچاریم این امر لامصب را تجربه کنیم که آرایش کائنات در راستای کیفکردن ما نیست. بعد هم اضافه میکنند که این ناامیدیِ ملالآوری که در سیمای انسانهای سالخورده، عمومن، میبینیم، ناشی از عمری سروکلهزدن مذبوحانه با همین پندار است.
3
آقای آلن دوباتن هم در نقشِ مادرِ عروس، از نقشهایی میگویند که آقای مازاتچو، در اوایل قرن پانزدهم، روی دیوارهای کلیسای برانکاچی در سانتا ماریا دل کارمینه، در فلورانس، کشیده است. در یکی از این دیوارنگارهها، ناراحتی و اندوه آدم و حوا در هنگام خروج از بهشت تصویر شده است. لطفِ قضیه در این است که این ناراحتی و اندوه فقط مختص آنها نیست. مازاتچو در صورتها و حالات این دو بختبرگشته، جوهر ناراحتی و اندوه، خودِ ایدهی اندوه را ترسیم کرده است. نقشِ دیوارِ کلیسای برانکاچی، نماد جهانشمولی از کلن جایزالخطا بودن و تزلزل ما آدمیان است. ما همگی از بهشت آسمانی اخراج شدهایم.
4
عقلای قوم میگویند کلن فقط آن چیزی ارزش یادگیری/خواندن/دیدن دارد که باعث شود آدم خوشحال بشود. وگرنه میشود مصداق سنگینی کفهی هزینه، در برابر فایده. مثلن همین سرهرمس؛ مدتهاست که دیگر خبر نمیخواند. روزنامه نمیخواند. تلهویزیون نمیبیند. یک لیست سیاه دارد برای وبلاگهایی که باید از آنها دوری جست. از آدمهایی که باید حتیالمقدور سر راهشان قرار نگرفت. تلفنهایی که نباید جواب داد. جمعها و ترکیبهایی که باید ازشان فرار کرد. سرهرمس عزم کرده از یاوههای جمعی بپرهیزد و یاوهگریزی کند کلن امسال را. حق ندانستن و حق بیخبری و حق خوشخبریاش را به رسمیت بشناسد. خیلی هم وقعی نمینهد به حرفی که آقای نیچه در بند اول زده. آقای نیچه اگر حالش خوب بود که کارش آخر سر به بغل کردن اسب تورین نمیکشید.
5
سرهرمس عمیقن اعتقاد دارد که هنوز هم شریفترین راه معاشرت با آدمیان معاشرت دونفره است و لاغیر. که یکی از مصادیقش ایمیل است، فوقش تلفن. سرهرمس یک مدتی است که اصولن از جمعهای بیشتر از دونفر دلش آشوب میشود و صدای بازار کهنهفروشان میدهد.
6
سرهرمس اخیرن برای خودش یک کتاب از آقای یوسا، دو کتاب از آقای ونهگات، یک کتاب از آقای شرمن الکسی (یادم هست تو از این آدم تعریف کرده بودی یک زمانی، نه آیدا؟) و یک کتاب از آقای جِیجی بالارد و سهچهار تا فیلم کلاسیک خریده و خوشحال است. این روزها هم خیلی جدی دارد تلاش میکند شنای پروانه یاد بگیرد.
7
واقعیتش این است که Real Steal یکی از همین فیلمهاییست که تینایجر درونِ آدم را در یک بعدازظهر روز تعطیل شاد میکند. دربارهی دورانی که بشر تصمیم گرفته بهجای خودش روباتهای جنگجو و مبارز بسازد و بیندازدشان داخل رینگ و رویشان شرطبندی کند و الخ. یک جور گلادیاتورینگ مدرن. بعد یک روباتی پیدا میشود از زبالهدانِ روباتها که اصلن روبات تمرین بوده. تنها حسنش این بوده که میتوانسته تقلید کند. اینجوری که خیلی زود عین حرکتهای حریف را روی خودش اجرا میکرده، خیلی آینهوار. با همین ایدهی احمقانه آنقدر در مسابقات میبرد و جلو میرود که روبهروی قهرمان پیچیده، همهفنحریف و همیشهبرندهی لیگ روباتها قرار میگیرد. مسابقه را البته نمیبرد، اما تا دور آخر در رینگ میماند و مقاومت میکند. جلوی سوپرقهرمان مقاومت میکند، ناکاوت نمیشود و این خوش کم از پیروزی نیست. میخواهم بگویم گاهی، گاهی انتقام و مقابلهبهمثل هدفش برد نیست، روکمکنی و درسدادن و الخ هم نیست، به قول نوروظی، صرفن کاریست از سر ناتوانی و ناچاری، یکجور آخرین راه چاره. از سر این که راه بهتری بهنظر آدم نمیرسد برای ادامهدادن. حالا نیایید بگویید که زندگی و فیلان رینگ بوکس نیست. خب؟ داریم از یک فیلم تینایجری حرف میزنیم، از تینایجرِ درون حتا. مرسی.
8
واقعن چرا؟! نه، میخواهم بدانم واقعن چی شد که نیامدید این «اسب حیوان نجیبی است» را حلواحلوا کنید و روی سر بگذارید. رسمن مدتها بود که این همه مشعوف نشده بودیم. یک طنز خیلی جالبی داشت. شوخیهای سردستی و کلامی هم البته داشت، اما لُپِ ماجرا آن یکدستی جنس بازی رضا عطاران بود با قصه، با دیالوگها و فضای فیلم، با سینمایی که کاهانی دوست دارد. درست عکس اتفاقی که برای «خوابم میآید» افتاده. از میانهی فیلم، یک جایی که قصه آنقدر اکشن میشود که فضای فیلم از جنس بازی رضا عطاران جدا میشود و راه خودش را میرود. رضا عطاران مقیاس دارد. از یک جایی به بعد، از جزییات که دور میشویم، میشود یک آدم معمولی. حیف است. از رضا عطارانِ خالی، با یک مشت در و تخته و وسایل معمولی و فوقش یک همراهِ عادی و معمولی، میشود ساعتها فیلم ساخت و مفرح بود.
9
یک جایی هست در Drive، رایان گاسلینگ بعد از یک روز وقتگذرانی با کری مولیگان و پسرکش، روی درگاهی پنجرهی خانهی مولیگان نشسته و مولیگان، ایستاده و تکیه کرده به دیوار. تبادل «مِهر» میکنند. به سکوتترین وجه ممکن. فوقش یکی دو تا کلمهی خلاصه، آرام. به هم نگاه میکنند و لبخند میزنند. طولانی. بعد هم بیهیچ حرف و حدیث و تماسی، میروند پی کارشان. غنیمتهای اینجوری زیاد دارد این فیلم. کمحرفیِ گاسلینگ در کل فیلم، یکی از آنهاست. اسلوموشنها و ترانههای فیلم، خشونتش را شاعرانه کرده. همان کاری که آقای کیمیایی سالهاست دارد زور میزند که بکند و نمیشود.
10
یک تعریفی هم از کارگردانی و سلیقهی خجستهی آقای جرج کلونی بکنیم و برویم. The ides of march قصهاش را خیلی خوب تعریف میکند. قصههای صرفنسیاسی معمولن خستهکننده هستند. این یکی اما آنقدر مهیج و سرحال روایت میشود که آدم یادش میرود با ماجرای انتخابات طرف است. آنقدر ایدهی قدرت و اخلاق را خوب میتند در قصه، آنقدر حواسش هست که بیخودی قصه را کش ندهد و جای درستی تمامش کند و لزومن یک نقطهی پایانِ گلدرشت تهِ فیلم نگذارد که آدم کیف میکند. باریکلا آقای کلونی، جدی.
Labels: از حرصها و آدمها, راهکارهای کلان, سینما، کلن, نشاطآورها |
|
آقای ض مدیرعامل کارفرماست. هفتهای یک روز با آقای ض جلسه داریم، کنترلپروژهطور. پنجشش نفر برنامهی زمانبندی پروژه را میگیریم دستمان، بعد گزارش هفتهگی پیشرفت پروژه را هم میگیریم جلوی چشممان، خیره میشویم همگی به ستونی که تاخیرهای هر آیتمِ کاری را جلویش نوشتهایم، بتنریزی سقفِ هفتم، برشکاری و ساختنِ ستونهای فاز سوم، نصب بادبندهای سقف چهارم، دیوارچینی زیرزمین اول، و الخ. ما آدم هستیم، پیمانکار هستیم، پرفکت نیستیم، نهتنها پرفکت نیستیم که در شرایط عجیبی قرار داریم که طبعن در خیلی از آیتمها، به دلایل مختلف، تاخیر غیرمجاز داریم. خر نیستیم و این را خودمان بهتر از هر کسی میدانیم، چون آن ستون کذایی تاخیرات را خودمان با دست خودمان پُر میکنیم. آقای ض چند دقیقهای در سکوت گزارشمان را نگاه میکند. بعد سرش را بالا میآورد، چشم در چشممان میدوزد، به غضب، که: تاخیر دارید! بعد سکوت میکند و به نگاه خیرهاش ادامه میدهد. شروع میکنم به حرفزدن که: بعله، هنوز منابعِ مالی خریدِ آهنآلاتِ فاز چهارِ پروژه را نتوانستهایم که تامین کنیم، که به علت بارندگی نصبِ اسکلت متوقف بوده است، که پیمانکارِ بتنریزی را به دلیل مسایلی که داشته تعویض کردهایم و پیمانکار جدید هنوز نیروهایش را تکمیل نکرده، سرعتش کند است، که ناودانیِ نمرهی پنج دو روز است در بازار موجود نیست، که فیلان، که بهمان. اینها را اینجا روی کاغذ من برایتان مینویسم. در جلسه اما هنوز دو کلمهی اول را نگفتهام آقای ض میپرد وسط حرفم، میگوید برای من دلیل نیاور! تاخیر دارید! قصه نگو! میگویم بعله خب، میدانم، من هم دارم دلایل این تاخیر را میشمرم. میگوید دلایلت به درد من نمیخورد. برایم مهم نیست. تاخیر داری! برای من، چندین و چند جلسه گذشت تا بفهمم واقعن هیچ انگیزهای برای شنیدنِ حرفهایم ندارد. طول کشید تا بفهمم هر کلمهای که بگویم وضعیت را تغییر نخواهد داد، هر چیزی صرفن برایش توجیه است. هیچ گوشی در آن جلسه برای شنیدنِ روایتِ من از مساله وجود ندارد. آقای ض تنها دلش میخواهد با صدای بلند به من بگوید که تاخیر دارم. میداند که خودم میدانم. دلش میخواهد این را بکند در چشمم. بیکه بعدش حتا پیگیر خسارتهای ناشی از این تاخیر باشد. چند جلسهای است که دارم تمرین میکنم این جور وقتها اجازه بدهم دادش را بزند، اجازه بدهم تحقیرش را بکند، سرزنشش را. سرم را بندازم پایین و جواب ندهم. یاد گرفتهام اینجور وقتها هیچ جوابی، هیچ کلمهای از من شنیده نمیشود، کار نمیکند. همهی حرفها و دلایل من را برده برچستِ توجیه زده، از قبل. تمرین میکنم که وقت و فرصت بدهم به آقای ض، که آن طور که دلش میخواهد من را له کند. بعد آرام میگیرد. حتا میشود گاهی، که از او تقاضای پیشپرداختِ مضاعف کرد، طلبِ دریافتِ علیالحساب کرد. میشود حرف زد، جوری که بشنود. اینها را دارم تمرین میکنم البته. هنوز نمیدانم، نمیفهمم انگیزهی آقای ض دقیقن چیست. کجا چه چیزی چه جور آزارش میدهد که اینجور محاکمهکردنِ من، بی گوشی برای شنیدنِ دلایلِ واهی یا واقعیام، محکومیتِ محتومِ من، حالش را جا میآورد، هر بار. Labels: از حرصها و آدمها |
|
از جناب آقای شوپنهاور یک کتاب/جزوهی کوچک و فوقالعاده موجود هست که در ترجمه نامش شده «هنر همیشهبرحق بودن». حالا نه که حاوی نکات و «تریک»های خیلی بدیع و گفتهنشدهای باشد، نه، ولی تجمیع همهی این «بازی»ها و ترفندها، کنار هم، آدم را از دو جهت خوشحال میکند. هم این که بر اثر تمرین و تکرار یادت میماند روزی روزگاری اگر نشستی روبهروی آدمی که دیدی داری «میخوری»، دیدی دارد یکجوری سرت بیکلاه میماند، دیدی حواست نیست و هی داری کم میآوری، تو هم دست کنی در کیسهات و یکچندتا از این «پند»های بیشرفانهی آقای شوپنهاور را بیرون بکشی تا عجالتن بیشتر توی سرت نخورد. دوم هم این که اصولن چشمهایت را باز کنی، وقتهایی که طرف مقابلت دارد رسمن «تریک» میزند برای برندهشدن، که بدانی از کدام طرف و چهطور داری میخوری و چه غلطی باید بکنی کلن. طبعن دارم از موقعیتهای «جدلی» حرف میزنم صرفن. وقتهایی که حقیقت ارزش چندانی ندارد و تنها برندهشدن مهم است. و این که این صرفنبرندهشدنبههرقیمتی اصولن چرا باید مهم باشد هم نکتهای است که مربوط به بشر اولیه میشود و ما صرفن ناقلان معصوم ژنها هستیم و بس. چند روز پیش کتاب را در سرویس بهداشتیِ خانهی رفیقی دیدم (گفته بودم که چهقدر خوشحال میشوم از خانههایی که در توالتشان کتاب نگه میدارند؟) یادم افتاد بروم یک جایی از کتاب این را برای خودم با مداد بنویسم: «مجبور نیستی در هنگامهی جدل، به تکتک شبهات و مواردی که طرف مقابل به سمتت پرتاب میکند جواب بدهی. درواقع، وقتی یک لیستی از سوال به صورتت، همزمان، برخورد میکند، خودت را ملزم نکن به پاسخگوییِ به همهی موارد. صرفن همان قضیههایی را که برایش جواب دندانشکن و محکمهپسند داری پاسخ بده و رد شو. طرف مقابلت در نودوسه درصد اوقات آدم محترمی است و دوباره برنمیگردد سوال یا مورد اشکالش را تکرار کند. در بهترین حالت هم حواسش پرت جوابت میشود و بحث حول همان موردی که در آن سربلندی ادامه پیدا میکند و عاقبتبهخیر میشوی. در موقعیتِ برعکس، میتوانی اگر واقعن قضیه برایت مهم بود، محترمبودن را کنار بگذاری و خیلی سفت و جدی برگردی سر سوالهایت و تکرارشان کنی. یا لااقل بهروی طرف بیاوری که جواب این و آن مورد را هنوز دریافت نکردهای و حواست هست که دارد جوابت را نمیدهد یا جوابی ندارد که بدهد کلن.» Labels: از حرصها و آدمها |