« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-10-22
یک رازی را فاش کنم: ایرما دارد میمیرد.
نه، جدی دارد میمیرد. دارم متافورپردازی نمیکنم. چند وقتی هست که این را میداند. یک مریضی کوفتیای دارد. تمایل چندانی هم به درمان ندارد. در واقع این طور تصمیم گرفته که ولش کند به حال خودش ببیند چه میشود. نه که حالا درمان خیلی محکمی هم برایش موجود باشد ها، نه. در یک روایت از این قصه ایرما بلندگو را گرفته دستش، دارد به همه اعلام میکند که دارد میمیرد. خیلی خونسرد. خیلی مطمئن. خیلی آرام. در این روایت همه دورش را گرفتهاند. واکنشها از دلسوزی و شوخی گرفته تا خشم متفاوت است. ایرما واکنشی نشان نمیدهد. فقط لبخند میزند. در روایت دوم ایرما به هیچکس نگفته که دارد میمیرد. این راز بزرگ اجاق دلش را گرم کرده، هه. خیالش هم راحت است که در این مدت باقیمانده کسی را درگیر خودش نخواهد کرد. خیالش راحت است که دل کسی را به درد نیاورده. البته که مجبور به نشاندادن همان لبخند از سر تشکر بابت همدردیهای تخمی هم نیست. با خودش خوشحال است. در هر دو روایت ایرما مرگ زودهنگامش را پذیرفته. در صلح و صفاست با مرگ. خیلی جدی تصمیم گرفته همهی کارهای نکردهاش را بکند زودتر. چارهای ندارد. مجبور است. میفهمید؟
در روایت اول سید وجود ندارد. از یک جایی به بعد آنقدر کمرنگ شده که گم شده. در روایت اول سید متهم است. متهم به عدم پشتیبانی، به نبودن و نماندن. در روایت اول سید از یک جایی به بعد اهمیتی برایش ندارد که متهم است، درست قبل از گمشدنش. در روایت دوم سید میداند که ایرما قرار است خیلی زود بمیرد. که وقت ندارد. اما نمیداند با این آگاهی دقیقن چه باید بکند. در روایت اول مرگ قهرمان قصه است. اولشخص است. همه منتظرش هستند. همه به پیشوازش رفتهاند. در روایت اول یک مرگ داریم و یک بقیه، سیاهیلشگرها. ایرما هم جزء بقیه است. در روایت دوم سید قهرمان قصه است. ایرما و مرگ نقشهای کمکی هستند. بقیه هم سیاهیلشگر. در روایت دوم سید بار این آگاهی را به دوش میکشد. در روایت دوم سید خسته است. در روایت دوم سید کلافه است. در روایت دوم هم سید متهم است. اما از آنجا که کسی نمیداند که سید میداند، کسی هم نیست که این اتهام را به او تفهیم کند. در روایت دوم هم سید میرود.
یکی یک وقتی گفته بود که در برابر مرگ همه تنها هستیم. راست گفته بود. خیلی انتظار زیادی است که در برابر مرگ کسی را کنارت داشته باشی. مرگ هم مثل خواب است. یک امر شخصی است. آدم میتواند کنار کسی بخوابد اما نمیتواند با کسی بخوابد، لیترالی نمیتواند.
در روایت اول سید به این نتیجه میرسد که آدمهایی را که دارند میمیرند و کاری از دست کسی هم برنمیآید را باید رها کرد به حال خودشان. در روایت اول سید فکر عاقبت خودش است. قبل از آن که مرگ ایرما لهش کند ایرما را در خودش له میکند و میرود. در جایی از روایت اول سید میگوید: چه فایده که بمانم. چه فایده وقتی داری میمیری. اینجوری رنج من هم دوچندان خواهد بود. رنجکشیدن من چه فایدهای برای تو دارد. در عوض، دل که کنده باشم از تو، قبل از مرگت، دیگر مرگ تو هم مرگی خواهد بود مثل اخبار تلویزیون. دردش مثل یک آمپول پنیسیلین است. زود تمام میشود. تو قبلش برای من مردهای. روزی که واقعن بمیری کار زیادی قرار نیست انجام بدهم. قهوهام را خواهم خورد، قدم خواهم زد و تلویزیون نگاه خواهم کرد.
سید در یک جایی از روایت دوم تصمیم میگیرد به ایرما بگوید که میداند. دلش میخواهد به ایرما بفهماند که آنقدرها هم که فکر میکند تنها نیست. دست ایرما را میگیرد و با هم به سفر میروند، مثلن میروند جنوب. سید در سفر حرفی از مرگ ایرما نمیزند. سید خیلی زود میفهمد که ایرما واقعن به همان تنهایی است که خودش فکر میکند. از وسط سفر برمیگردند. سید چمدانش را میبندد و نمیرود. دو روز بعد میرود. کسالتبارترین جای روایت دوم شرح همین دو روز است. حوصلهتان سر خواهد رفت. شرط میبندم.
الان فکر کردهاید که ایرما کولی میشود و به سفر میرود؟ شاید هم فکر کنید که خودش را و تنش را و وقتش را وقف درماندهها میکند. من؟ از کجا بدانم. قهرمان قصهی من سید است. الکی گفتم که در روایت اول مرگ قهرمان قصه است. باور کردید؟ ایرما که به هرحال میمیرد. حیف وقت که آدم بگذارد روی قهرمانی که خیلی زود قرار است بمیرد. من بودم کمکش هم میکردم. آدم مرگ را که منتظر نمیگذارد. تعارف نمیکنم، واقعن تا کی آدم هی پابند تعارف و عرف و اخلاق و احساسات رقیقهاش باشد.
شوخی کردم.
(من الان اگر اینجا امضا کنم «موسیو ورنوش»، کسی یادش میآید؟)
Labels: خوابهای مکرر |
این که سید در روایت دوم چمدانش را میبندد و نمیرود، و بعد از دو روز میرود جگرمان را سوزاند.
ایرما هم حیف است بمیرد
رفتیم سراغ جوجل
به جایی نرسیدیم
آقا جان شما به خواننده های سالمند رحم کنید
حافظه برگ چه درختی بود؟
نمیره دیگه
تورو خداااا
نوستول هم میزند، دلش هم تنگ میشود
Post a Comment