« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-01-14
۱
در «هریپاتر و جام آتش»، جایی که رویارویی اصلی بین هری و ولدرمورت اتفاق میافتد، رشتهای از آدمهایی که قبلن توسط ولدرمورت کشته شدهاند از چوبدستیاش بیرون میجهند، یکییکی، به حمایت از هری. گاهی خیال میکنم یک چنین رشتهای، پیوندی بین مردههای آدم باید برقرار باشد. که وقتی یکی مردهی تازه داری، مردههای قدیم یکییکی پشت سرش خودشان را به یادت میآورند. از یک جایی در عدم پرتاب میشوند بیرون و صف میکشند جلوی رویت. جوری که آدم برای مردهی کهنه گریهی تازه میکند. انگار همین دیروز.
۲
گاس هم اینجوری باشد که آدم هرچه بزرگتر میشود رقتِ قلبش بیشتر میشود. شاید هم کمیتِ مردههایت، عزیزهای مردهات، از یک حدی که گذشت، دیگر گریهکردن آنقدرها هم که فکر میکنی کار سخت و صعبای نیست. همین که روضه را شروع کنند فیلت یاد هندوستانت کرده و اشکهایت سرازیر شده. امروز، وقتی که ایستاده بودم کنار در مسجد، کنار صاحبان عزا، دیدم که خیسی چشمها لزومن از مردهی اخیر نیست، دارم صف تمام مردههای این سالها را تماشا میکنم، صاحبعزای همهشان بودیم، همهمان.
۳
نشسته بودم کنارش، دستش را گرفته بودم. یک سکوت لاجرم کوفتیای داشتم. وسط گریه و لابه آن جملهی جادویی را گفته بود، خودش، که: «ولی راحت شد.» این همه مرده، این همه درد، هنوز هم این کلید کار میکند لامصب. نامردیست اما کار میکند. نفسم را بیرون دادم، بالاخره. گفت هفت سال جنگید. زجر کشید. دلمان خوش بود که هست کنارمان بالاخره. خودخواه بودیم اما. باید میگذاشتیم زودتر برود. سرطان داشت. گفتم لااقل خوب شد دفعهی پیش دیدمش. مردِ گنده شده بود چهل کیلو. با هم از خرید و فروش زمینها و کار و الخ حرف زده بودیم. دوستم داشت. در این وانفسا، همینجور دورادور یک اعتقاد خوبی به من داشت همیشه.
۴
رفته بودند سر خاک یکی دیگر. هفتش بود امروز. نرفتم. نشد که بروم. پرسیدم مگر سه سال آخر چهطور بود. گفتند «مثل یه تیکهچوب». همهی بدنش خشک شده بوده. تکان نمیخورده. حرف نمیزده. فقط نگاه میکرده. از آنها بود که رنگ صدایش در خودش شوخی داشت.
۵
اساماس زده بود که بند اول پُستِ هانکهات یکبار دیگر هم تایید شد. فلانی تمام کرد. یادم افتاده بود به آنجایی که دخترِ پیرمرد آمده بود دیدنشان. پیرمرد اتاق پیرزن را قفل کرده بود. نخواسته بود. بعد هم تلختلخ شکوه کرده بود به دخترش که گفته بود نگرانشان بوده، گفته بود نگرانی او به هیچ دردش نمیخورد. غر داشت پیرمرد. حق داشت. تا درست در همین وضعیت لامصب نباشی چهطور میخواهی بفهمی جنس اینجور انتظارها را. که همینطور جلوی چشمت آدمت ذرهذره تمام بشود و تو در آن برزخ دیوانهکننده باشی که خلاصش کنم یا بگذارم بماند و زجر بکشد.
۶
آدمی که اختیار خودش را از دست داده، که دارد میمیرد، سهمِ کی میشود دقیقن؟ همسرش؟ بچهاش؟ مادرپدرش؟ خواهربرادرش؟ رفقایش؟ کاش آقای هانکه عوض این که قصهی مکرر این سالهای ما را فیلم کند، آنهمه هم سر صبر و کشدار، بردارد سراغ این سوال کوفتی برود که آدمی که مُرد ولیاش کی میشود دقیقن. کی حق دارد تصمیم بگیرد که هزینههای مراسم شب هفت آن مرحوم صرف امور خیره خواهد شد یا حلوا را بهتر است از «شیرین» بگیریم. بردارد زوم کند روی چشمهای مثلن پسرش، که چهطور باورش نمیشد اینطور پدرش، مردهی پدرش دیگر مالِ او نیست. دیگرانی هستند که دارند تصمیم میگیرند و جلو میروند. کاش آدم یکجوری تعیین کند که مُردهاش سهمِ کی باشد، لااقل.
Labels: کلن |
Post a Comment