« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-01-26
اولیس جهان جستوجویش را منتقل کرده به یک خانه. خانهی خودش. دنبال یک گذشتهی نامعلومی. دنبال آدمهایی که دیگر نیستند. خودش؟ خودش هم دیگر نیست. آدمی که زن و سه بچهاش را از دست داده چهطور میتواند هنوز باشد. با دو گروگانش میرود پشت در یکیک اتاقها خانه. از سوراخ کلید با زنش حرف میزند. اجازهی ورود میگیرد. زن به نشانهی اجازه طرهای از مویش را از سوراخ کلید رد میکند. در باز میشود. مرز بین حال و گذشته به مویی بند است. مرز بین واقعیت و مجاز هم. اینجوری است که سرتاسر فیلم داریم نوسان میخوریم بین خواب و خیال. بین آنچیزی که میپنداریم واقعیست و آنچیزی که نیست. «سوراخ کلید» یک ظرف پر از «ارجاع» است. از اشیاء بگیر تا آدمها. انگار یک زبانی را اتخاذ کرده که تکتک کلماتش اشارهایست به چیزی دیگر. از خانه و اتاق بگیر تا خنجر و درد و خاطره. اولیس برای جستوجویش سفر به جهان مردگان را برگزیده. از همان جنس شده. «سوراخ کلید» پر است از لحظههای غریبی بین زندگی و مرگ. یک برزخ تمامنشدنی. آقای گای میدن زبان سینمایش را دچار لکنت کرده تا قوارهی تن قصهاش بشود. یک «نامعلومی» تمامعیار.
اینجا را هم بخوانید. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment