« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-02-15
۱
یک دورهای هم بگذارد موسسهی نصرت، موسوم به «شُلخوانی». بعد آدم برود بیاید مدرک شلخوانی نصرت بگیرد. اینجوری که یاد بگیری چهطور جاهایی که دوست نداری، چیزهایی که میدانی یحتمل آزارت میدهد، شُل بخوانی. ول بخوانی. سرسری بخوانی و رد شوی و چیزی یادت نماند ازشان. ذهنت گیر نکند لای هیچ دو کلمهای از متن. چشمهایت اصلن دچار شُلبینی بشود. شُلچشمی بگیری.
۲
امروز را سراسر به یک شُلای خوبی گذراندم. هزار سال بود اینجور سیاهمستیای را تجربه نکرده بودم. اسلوموشن بودم. یک دوسهساعتی را کلن نمیدانم که چهطور گذشت دیشب. آنوسطها تلفنام هم گم شد. غیب شد. این است که در همین راستا و از همین تریبون هر بنیبشری که در هفتهشت ماه اخیر به سرهرمس شمارهش را داده دوباره بدهد لطفن. از خلال مسیج و ایمیل و الخ. دستتان طلا.
۳
همیشه دلم میخواست جای آنی باشم که بیدار که میشود از بغلدستیاش میپرسد ببخشید، ما دیشب با هم خوابیدیم؟ و این را یک جور آرام و شُل و بیآزار و خونسردی هم میپرسد. خوشم میآید از این حجم آسودگی خیال، کلن.
۴
دیدهاید آدم گاهی درست دست میگذارد روی همانی که نباید بگذارد؟ همانی که از همه بیشتر آبت با او در یک جو[ب] نمیرود؟ عمدهی شب را با آن مردک رقصیده بود و من نیشام باز بود. میدانستم چرا او را انتخاب کرده. میدانستم پشت این که بروی درست با همان آدمی برقصی که فیلان، چه حس تمسخر خوبی هست. چه طنز غریبی دارد. انگار این نمایش را فقط برای دوسهنفر بدهی. برای همان دوسهنفر که نکتهاش را میگیرند. جلوی خودم را گرفتم که شوخیاش را کامل نکنم با کشاندن دخترک به وسط پیست رقص. که شر بهپا نکنم. خیلی جالب میشد. حیف.
۵
یک جایی هست در «مکالمه»ی آقای کاپولا، که جین هاگمن رفته زیر سینک توالت، ابزارهای استراق سمعاش را به کار انداخته، دارد از اتاق بغلی به صدای مشاجرهی شوهر و زن گوش میکند، دزدکی. کمی بعدتر، انگار آن سوی دیوار قتلی اتفاق میافتد که هاگمن از پشت شیشهی مشجر، شاهدش است، مخدوش و نامعلوم. جین هاگمن خیال میکند شوهر زنِ خیانتکارش را کشته. واقعیت برعکس است البته. آقای ژیژک یک حرف قشنگی میزند در باب این سکانس. میگوید جین هاگمن صحنهی قتل را «تخیل» نمیکند. او خودش را به عنوان شاهدی بر این قتل «تجسم» میکند. آنچه او از خلال شیشهی مشجر پنجره میبیند که درواقع مثل نوعی پردهی ابتدایی، حتا پردهی سینمایی عمل میکند، باید همچون تلاش ناامیدانهای در نظر گرفته شود که سعیای در تجسم است، یا حتا وهمِ مادهای جسمانی است در تایید آن چیزی که شنیده است.
۶
گفته بود «مکالمه»ی آقای کاپولا حتا از «پدرخوانده» هم بهتر است. اول فکر کرده بودم شوخی میکند. گمانم راست میگفت اما.
Labels: راهکارهای کلان, سینما، کلن, کوت, من، رسانه |
Post a Comment