« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-02-16
مصفّا: برای من همین که کسی بفهمد شریک زندگیش سالها داستانی را در ذهنش داشته و از او پنهان کرده، چیزی شبیه مثلث[عشق]ی خیالی را میسازد.
حاتمی: چه چیزی را پنهان کرده؟
مصفّا: همین که یک نوجوانی سالها پیش پای پنجرهاش آمده و برایش آواز خوانده...
حاتمی: اما این که پنهان کردن نیست. نگفتن است. نگفتن با پنهان کردن فرق دارد. آدمها خیلی چیزها را به هم نمیگویند، نه چون میخواهند پنهانکاری کنند، چون دلیلی برای گفتنش نمیبینند.
یزدانیان: اما وقتی علی داشت فیلمنامه را مینوشت هم برای من همیشه این سوال بود که وقتی مردی بفهمد همسرش در نوجوانی، مثل هر کسی، عشقی چنین کودکانه و دورادور را تجربه کرده، که اصلا معلوم هم نیست که یک طرفه بوده یا دو طرفه یا بن بست، چرا تا این حد به هم میریزد؟
حاتمی: این اصلا راز نیست، فکر کنم علی یادش رفته که اصلا قرار نبود این راز لیلی باشد.
مصفّا: چرا خب راز بود از اول...
حاتمی: علی این راز نبود. اصلا برای لیلی اهمیتی نداشته که تا حالا تعریفش نکرده.
مصفّا: چرا تعریفش نکرده؟
حاتمی: آخر این چه جور رازی است که من وقتی بچه بودم یکی توی کوچه نگاهم میکرد؟!
مصفّا:... وقتی تعریف نمیکنی که برایت مهم باشد.
گفتوگوی صفی یزدانیان با لیلا حاتمی و علی مصفا، از خلال «اسکایپ»، دربارهی «پلهی آخر»
ماهنامهی تجربه، شمارهی هجدهم
Labels: ای داد, سینما، کلن, کوت |
خب لابد مهم بوده است که نگفته است . که اگر مهم نبود که مینشست و نه یکبار که هزار بار تعریف میکرد و میخندید و میخندیدند و آن ماجرا یا عشق کودکانه را مسخره میکردند مثلا " !
اما همینکه تعریف نمیکنی ، همینکه نمیگویی ، همینکه ...
آخ از آنچه نمیگویی . آخ !
Post a Comment