« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-02-26
۱
اواخر «مرد مرده»، وقتی ویلیام بلیک فروشنده/میسیونر را میکشد، میرود روی لبهی قایق مینشیند. یکی از میان بوتهها به شانهاش شلیک میکند. بلیک برمیگردد و او را هم روانهی دیار عدم میکند. بعد «نوبادی» به سراغش میآید و کمکش میکند که در قایق دراز بکشد تا روانه شوند. سلانهسلانه که به سمت قایق میرود بلیک، یک «خستهام»ای میگوید که آدم تا گوشت و پوست و استخوانش را حس میکند. یک جور لامصبی میگوید. انگار همهی آنهایی که قاتل احتمالیاش بودهاند را کشته، کارش با این دنیا تمام شده، وقت رفتنش شده. (داشتم فکر میکردم از میان همهی آنها که دنبالش آمده بودند به قصد جانش، تنها کول ویلسون بود که تا آخر کشید. تا آخر آمد. جانش را اما بلیک نگرفت. فقط نیمخیز شد و نگاهش کرد که چهطور ویلسون و نوبادی همدیگر را از پا درآوردند)
۲
خدا عمر آقای روبی مولر را زیاد کند. یک سهم یکهای دارد در فیلمبرداری فیلمهایی که در اوج دوستداشتههایمان قرار دارند. از همین «مرد مرده» بگیرید تا «پاریس تگزاس». داشتم دنبال اسنپشات میگشتم از شهر «ماشین»، شبهنگام، وقتی ویلیام بلیک سرخورده از دفتر دیکنسون بیرون میآید. قبل از این که وارد بار بشود. از انعکاس چراغها روی کف خاکی خیابان. از برقی که میزند زمین. پیدا نکردم. حیف.
۳
شنیدهاید لابد. میگویند آقای جارموش یک نسخهی اولیه از فیلم را برای آقای نیل یانگ میفرستد. آقای نیل یانگ هم مینشیند به تماشای فیلم، تنهایی. گیتارش را دستش میگیرد و همانطور وقت تماشای فیلم برای خودش بداههنوازی میکند. همینها میشود موسیقی فیلم «مرد مرده». سرهرمس؟ سرهرمس اولین کاری که بعد از بیرون آمدن از سینما بهفکرش بود گشتن و پیداکردن این زخمههای بم و عجیب آقای نیل یانگ بود.
۴
شبهایی هست که یک غریبههایی میآیند جلویت را میگیرند، همان وسط سالن سینما، تو را حدس میزنند، یک غریبههای دوستداشتنیای، که چارهای نداری، مجبوری، میفهمید؟، مجبوری بغلشان کنی. بعد با خودت خیال میکنی داری کمکم دچار یک مناسک خوبی میشوی این نیمهشبهای خلوت سینماتک. از آن دچارهای خوب. یک جور خوبی آدمها تک و توک پیدایشان میشود. یک جور ملایمی انگار حس میکنی فلانی و فلانی امشب هم از در تو میآیند و سر میزت مینشینند قبل فیلم. من؟ من دارم معتاد میشوم. گفته باشم.
۵
برایش مسیج زده بودم که پاشو بیا سینماتک فیلم ببینیم باهم آخر شبها. برایم از تروفو نقل کرده بود که بهترین راه شناختن سینما فیلمدیدن در سینماتک است. که باید دانشگاه و الخ را رها کرد و یکسره به فیلمدیدن در سینماتکها گذراند عمر را. نوشته بود که تهران نیست عجالتن. توی دلم گفته بودم که هاها. همان توی دلم اما یک رد شعف نازکی درخشیده بود که وصلم کرده بود به سال ۴۲. بروم اصرارش کنم برگردد زودتر.
Labels: سینما، کلن, نشاطآورها |
Post a Comment