« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-03-16
"کنار
جنگل ایستاد. مطمئن بودم برمیگردد و من را نگاه میکند، گوشهاش را به
سرش میچسباند و غرّش میکند. مطمئن بودم، خلاصه یکجوری به رابطهمان
پایان میدهد. امّا مستقیم به داخل جنگل رفت. و بعدش، ریچارد پارکر، همراه
درندهی من، همان همراه ترسناکی که من را زنده نگه داشته بود، برای همیشه
از زندگیام ناپدید شد. بعد از چند ساعت من را پیدا کردند. و من مثل یک
بچّه گریه میکردم. نه به خاطر این که نجات پیدا کرده بودم و تحت تأثیر
قرار گرفته بودم، البته که متأثر شده بودم، امّا برای این گریه میکردم که
ریچارد پارکر من را خیلی ساده و بیتعارف تنها گذاشت. این کارش قلبم را
شکست. پدرم راست میگفت. ریچارد پارکر هیچوقت من را به عنوان یک دوست نگاه
نکرد. بعد از این همه سختیهایی که کشیدیم، حتّا برنگشت به من نگاه کند.
امّا باید باور کنم که در چشمهایش چیزی بیشتر از انعکاس من بود که بهم
خیره شده بود. مطمئنام. احساسش کردم. با این که نمیتوانم اثباتش کنم. من
خیلی از چیزها را از دست دادم: خانوادهام، باغِ وحش، هند، اناندی... گمان
میکنم در نهایت کل زندگی آدم در دل کندن خلاصه میشود. امّا چیزی که همیشه
بیشتر از همه آدم را اذیّت میکند این است که فرصت خداحافظی را پیدا
نکنی. میدانم که ریچارد پارکر یک ببر است امّا آرزویم این بود که بهش
میگفتم: دیگر تمام شد، ما زنده ماندیم. ممنون که جانم را نجات دادی. دوستت
دارم ریچارد پارکر. همیشه در خاطرم میمانی."
Labels: ای داد, سینما، کلن, کوت |
Post a Comment