« سر هرمس مارانا »



2013-03-04


۱
آدم یک اتاقی از آنِ خودش داشته باشد، یک اتاق بزرگ یک‌نفره، بعد بدهد تمام دیوارهایش را با چاپ‌های بزرگ از قاب‌های «آینه»ی آقای تارکوفسکی فرش کنند. جوری که مدام چشم‌ت به آن تصاویر جادویی باشد. والله. 

۲
یک فایده‌ی دیگر زمانه‌ی ما هم این است که فیلم را که می‌بینی، مسحور شعر بصری آقای تارکوفسکی که می‌شوی، می‌توانی سر فرصت بشینی عکس‌های فیلم را گوگل کنی. بعد با هر ترتیبی که دل‌ت خواست رشته‌شان کنی به هم. بشینی یک دل سیر تماشا کنی. نگذاری آن قاب‌های خیال‌واره‌ی فیلم به این سادگی‌ها ول‌ت کنند. کجا نسل قبل این همه خوش‌بخت بود؟

۳
صفی یزدانیان در «ترجمه‌ی تنهایی»اش توضیح می‌دهد که چرا و چه‌طور شاعرانگی صرفن صفتی نیست که منتقدان به آینه داده‌اند. توضیح می‌دهد که چرا آینه در ذات خودش شعر است. که چه‌طور هم‌چون شعر «ترجیع‌بند» داریم در فیلم، یا اصلن چرا منطق شاعرانه‌ در تدوین آینه، تاثیر از شیوه‌ی تداعی خواب‌ها و خیال‌ها گرفته است. 

۴
از کابوس‌های تکراری سرهرمس یکی هم این است که خانه‌اش (یک خانه‌ی به‌خصوص، مربوط به حوالی سال ۴۲) هربار یک جوری مورد تعرض قرار می‌گیرد. این‌جوری که هنگام بازگشت می‌بیند بیگانگانی به خانه رسوخ کرده‌اند. که فضای شخصی‌اش را، حریم‌ش را آلوده کرده‌اند. تعبیر خانه در خواب‌ سرهرمس خودش البته یک قصه‌ی دیگر است. اما این همه آمیختگی خانه و خاطره در جهان آقای تارکوفسکی لابد یک علت جهان‌شمول‌تری از کابوس‌های سرهرمس دارد. آقای یزدانیان می‌گوید در «آینه»، در زمان اکنون، همیشه درون اتاق‌هاییم. هیچ نمای وسیعی از بیرون خانه نمی‌بینیم. تنها هنگام تداعی‌‌هاست که با تمامیت نشانه‌ی خانه روبه‌روییم، به مثابه یادی دور، رازی از دست‌رفته، یگانه‌ای حسرت‌برانگیز. 

۵
آقای یزدانیان می‌گوید در این فیلم، نه فقط موضوع نما که زمان نیز مدام در آینه‌های ناپیدا تکثیر می‌شود. [می‌بینید چه تعبیر معرکه‌ای؟] می‌گوید در گذشته چیزی برای حسرت نیست. آن‌چه از دیروز به یاد یا به رویا می‌آید، مجموعه‌ای است که به تداوم زندگی تنهای ترسیده‌ی بی‌عشق گواه می‌دهد. خاطراتی‌ست از همین تنهایی و همین ترس. راست می‌گوید. بدجوری هم راست می‌گوید. 

۶
یکی از غریب‌ترین لحظه‌های فیلم، آن‌جایی‌ست که زنی در خانه‌ی مادری ایگنات لحظه‌ای هست و بعد نیست. در این فاصله، زن پشت میزی چوبی نشسته و لیوانی مقابلش روی میز است. از ایگنات می‌خواهد که نامه‌ای را برایش بخواند. خواندن پسرک که تمام می‌شود زن دیگر نیست. لیوان هم نیست. تنها نم‌ای مدور از عرق‌کردن لیوان روی سطح چوبی میز باقی‌ مانده که آرام‌آرام محو می‌شود و «تمام» می‌شود. انگار که خاطره‌اش هم محو می‌شود. 

۷
یک شباهت بی‌ربط و جالبی وجود دارد بین اولین تصویری که از مادر راوی می‌بینم، از پشت، در چمن‌زار و به انتظار، با این عکس آقای امِت گاوین که از همسرش ادیت گرفته است. بعد که داشتم الباقی عکس‌های آقای گاوین را ورق می‌زدم، یک شباهت‌های محوتری هم پیدا کردم با جنس نور و حس و حال و سایه‌روشن‌های آینه‌ی آقای تارکوفسکی. همان حوالی زمانی هم باید باشند. آدم چه می‌داند. دوست دارد خیال کند لابد دو نفر آدم دو سوی جهان یک وقت‌هایی این‌جوری یک نخ نازکی بین «جان»شان برقرار است دیگر. (آقای بارت در «اتاق روشن»شان نقاشی «بتی» آقای ریشتر را با همین عکس از خانم «ادیت» مقایسه کرده. (این‌جا در این مقاله یک‌ مقدارش هست) داشتم فکر می‌کردم در آن نوشته‌ی آقای بارت، چه‌قدر جای این نمای آقای تارکوفسکی خالی‌ست.)

۸
سرهرمس «ترجمه‌ی تنهایی» را اگر دمِ دستش نداشت حتا حوصله نمی‌کرد ساعت ۱۲ شب برود سینماتک «آینه» را ببیند، چه برسد به این که این پست را بنویسد. ببینید چه‌طور، چه یگانه تارکوفسکی را تصویر می‌کند:

«او در سینمایش به جهان قدسی از پیش موجودی کار نداشت، به لیوان‌ها و پرنده‌ها و سقف‌های شکافته و چاله‌های خیس، و به رومیزی‌ها در باد و چیزهای گم‌شده در آب تقدس می‌بخشید. و شاید با نمایش همواره‌ی باران و رودخانه و نهر و گودالی پرآب می‌خواست این جهان را به‌تمامی تعمید دهد. آری، او شاید یحیای چیزهای کوچک بود.»



این‌جا را هم ببینید. معرکه‌ست. 

Labels: , ,



Comments:
این را هم راجع به نمای های آینه ببینید، روند خوبی دارد

http://beyondreasonablemind.blogspot.com/2013/02/blog-post_3.html
 
چقدر این عکس شبیه ٍ پس ٍ کله ی خرمگس خاتونه .
نکنه خودشه ؟!
 
وا
شک داشتید مگر فرزندم؟
 
سر هرمس گودریدز نمی‌رود محض تنوع؟ از روی کنجکاوی می‌پرسم صرفن
 
نه والله. یک وقتی همان سال ۴۲ گذارش افتاده بود. نگرفت.
 
این‌که آدم پی کتاب خوندنی می‌رفت نظر سرهرمس رو هم می‌خوند خوب چیزی بود.
 
این پست شما باعث شد بعد چند سال دوباره پای این فیلم بشینم. زمانی من خوره تارکوفسکی بودم. آن فانتزی که شما گفتید را به صورت خفیف تر انجام داده ام. الان تارکوفسکی برام اون جایگاه رو نداره دنیا رو خیلی رمزآلود نمی بینم. رو زمینم. ولی این دنیا برام مسخ کننده است دنیای این فیلم.
در سکانس فینال پسر رو می بینیم که در حال شناست. بعد پدر از مادر در مورد جنسیت بچه سوال می کنه مادر مردد
مادر رو می بینیم در کهولت و خانه ای ویران و کودکانی که بزرگ نشدن
کابوس اتفاق افتاده و خانه ویران شده
مادر با بچه ها پا به جاده می زارن و خورشید در حال طلوع یا غروبه. در بکگراند مادر هنوز ایستاده منتظره.

تصویر عجیبیه!! خیلی عجیب!!
برداشت شما چی هست؟
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017