« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-07-14
تازه از زندان درآمده بود. زندانِ نهچندانبهحق. افتاده بود به صرافت انتقام. یعنی اول نیتش صرفن انتقام بود از آنهایی که برایش پاپوش دوخته بودند. تمام سالهای زندان، تمام آن دقایق کشنده را صرف این کرده بود که آدمها را، قابلیتهایشان را خوب بشناسد. هرکدام را بگذارد سر جایی که باید. بعد، بیرون که آمده بود، نشسته بود منتظر. تا تکتکشان بیایند بیرون. رفته بود سراغشان. یکی به وعده، یکی به مصلحت، یکی به انتقام، یکی به معرفت. هرکدام به نوعی. راضی شده بودند بایستند کنارش. نه که صنمی با او داشته باشند لزومن، کلن انگیزهها را اول از همه چیده بود. درست هم چیده بود. بعد نقشه را روی میز پهن کرده بود. یکییکیشان را گذاشته بود سر جایشان. سر زمانشان. اینجوری که هرکدام در زمان درست، در مکان درست، بهترین دوران، خودشان بودند. یک تیم حرفهای ساخته بود، به معنای درست کلمه. بعد آرامآرام نقشهاش را عملی کرده بود. سر صبر. دانهدانهشان را گیر آورده بود و بیخونوخونریزی کشانده بودشان به مغاک خاک. به درکالافلاک.
داشتیم میگفتیم که این مایهی انتقام چهقدر انسانیست. چهقدر تعادل دارد. چهقدر معنا دارد. چهقدر سمپاتی آدم را قلقلک میدهد. سلام آقای کیمکیدوک. کاری به درستوغلطش نداشتم. اگر میخواهی یک جمع کثیری را با خودت همراه کنی بچسب به این تهمایهها. انتقام و انتظار و تیمجمعکردن و نقشهداری و حوصله و تمیزی. اینجور چیزها آدمها را وارد قصهات میکند. نگهشان میدارد. همراهشان میکند.
۲
از یک جایی دیدم که پاهایم را انداختهام روی هم. درست روی هم. زانوها روی هم، ساقها در امتداد هم، کموبیش. نه مثل همیشهی این سالها که مجبور بودم مچ پایم را بیندازم روی آن یکی زانو و ساقهایم دو محور متعامد بسازد. از یک جایی دیدم که چقدر همهچیز میتواند راحت باشد. بیدرد و خونریزی و استرس.
۳
میگفت یوگا تمرین یکجابودگی ذهن و تن است. این که ذهنت درست همانجا باشد که تنت هست. فیلم یاد هندوستان کرده بود که: یک ورزشی هم کاش باشد که آدم را برساند به آنجا که تنت هم برود همانجایی که ذهنت هست. (شوخی کردم)
۴
نشسته بودیم آخر شب به ورقزدن اسمها. نامها و نشانهها. چند روز بعد نشسته بودیم دور یک میز بزرگ دوازدهنفره. تیم شده بودیم. هفتهای سه جلسهی سهساعته. اصطکاکها را که سپری کردیم یک شب زنگ زده بود که صدای قهقهههایتان بلند بود. معلوم بود دارد بهتان خوش میگذرد. گفتم درستش هم همین است دیگر. یک جماعتی را جمع کرده بودیم که هرکدام سر جای خودمان غولی بودیم برای خودمان. حوزههای متناقض، زانوهای متعامد. از یک روزی به بعد رگ خواب هم را پیدا کرده بودیم. شده بودیم همراستا. من؟ من خوشبینام به نتیجه. راست میگوید آقای سر نورمن فاستر. آدم مگر میشود معمار باشد و خوشبین نباشد. معماری که خوشخیال نباشد همان بهتر که برود کشکش را بسابد. این را وسط «شهریشدن» گفته بود. مستند معرکهای که دربارهی طراحی شهری بود. دربارهی این که ته تهش چهطور تا وقتی یک مشارکت جمعی و از پایین در کار نباشد هیچ معضلی در شهر درستودرمان حل نمیشود. فرقی هم نمیکند برازیلیا باشد یا بمبئی یا لوکزامبورگ. دورخیز کرده بودم همان شبهای انتخابات، میانهی همان بحثهای داغ دادن یا ندادن، از لحاظ رای، از این فیلم بنویسم. نشد. گاس که لزومی هم نبود. کاری را که میبایست میکردیم کردیم. راضیام.
۵
حرف این شده بود که چرا فضاهای آخرالزمانی نداریم برای خودمان. در ادبیات و سینمایمان. بعدتر، یکجای دیگری باز حرفش شده بود. گفته بود بس که اصلن سالهاست داریم در یک فضای آخرالزمانی زندگی میکنیم. از چی باید بترسیم دیگر؟
Labels: کلن |
Post a Comment