« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-09-10 چهدانمهای بسیار است، لیکن من نمی دانم1 این ولایت قم شما هم از همه لحاظ دارد هی طنز آماده تولید و صادر میکند ها! متن زیر را از یک آگهی مندرج در روزنامهی شرق برایتان انتخاب کردهایم. «با ساخت پروژهی عمار یاسر، شهرسازی قم متحول میشود: زیباترین و باشکوهترین خیابان دنیا با مشارکت شهرداری قم و شرکت سامانسازان در حال احداث است... دستاندرکاران این پروژه معتقدند شاید این برای اولین بار است که حوزهی عرفان در یک سیمای شهری جلوهنمایی میکند... در پشتبام و ایوانهای این پروژه فضای سبز ایجاد میشود که به صورت پارک خود را نشان خواهد داد... مشخصات فنی پروژهی عمار یاسر: ... - اسکلت از نوع بتن مقاوم و با بارگزاری سنگین محاسبه شده، در اجرای آن از مصالح سبک نیز استفاده میشود و بر اساس آییننامهی 2800 دارای یکسری محاسبات پیچیده و دقیق است. - سقفهای ساختمانها ابداعی و ویژهی خود این شرکت بوده و شبیه سقفهای کامپوزیت است. - کلن سقفها دوجداره یعنی یک سقف اصلی و دیگری کاذب بوده و سقفهای کاذب اجرایی مخلوطی از چند نوع استیل و آلومینیوم و کناف است. - کف ساختمانها از کفپوشها و نوعی سنگ گرانیت مصنوعی ویژه که اخیرن در ایران تولید شده و حدودن متری 80 هزار تومان است، استفاده میشود. - سیستم گرمایشی و سرمایش از یک نوع تهویهی مطبوع خارجی با تکنولوژی جدید در دنیا که از لحاظ صرفهجویی در انرژی با دیگر سیستمهای رایج متفاوت است، استفاده میشود. - آسانسورها و پلههای برقی از مارکهای معتبر دنیا که در این پروژه از حدود 80 پله برقی استفاده خواهد شد. ... همچنین شرکت سامانسازان با مجوز سازمان فنی و حرفهای اقدام به برگزاری دورههای آموزشی صنعت ساختمان میکند و مدرک معتبر به دانشآموختهگان اعطا خواهد کرد.» 2 شکم ما و آقای بودا اساسن از دو جنس مختلف است جناب بکس! مغالطه نکنید! 3 این سخن معرکه و درست را هم از این آقای ناصر تقوایی خودمان داشته باشید. «داستان کوتاه با فرماش تمام میشود.» 4 آقارضای کیانیان هم که معرف حضورتان هستند. ایشان معمولن در نقشهایشان دخل و تصرفهای بهجایی میکنند و انصافن تحلیلهایی که از شیوههای اپروچشان به نقش میدهند، بالاتر از بضاعت سینمای ما است. این نمونه را دربارهی نقش دکتر روانکاو در فیلم باغ فردوس، پنج بعدازظهر از ایشان داشته باشید که چهطور به هدف زدهاند. «وقتی به کسی تعلق عاطفی داشته باشی و بعد از سال ها زنده شود، درست است که دیگر آن علاقه را نداری اما کارهایی برای او می کنی که برای دیگران نمی کنی... وقتی شخصیت ات در فیلم را معماری می کنی، چه حرف بزنی چه نزنی (دیالوگ در فیلم داشته باشی یا نه) فرقی نمی کند.» 5 Tango دقیقن دربارهی چیست؟ یکی از همان دست فیلمهایی که از ارزش همینی که داری میگویند و در مدح قدر داشتههای امروزت را بدان؟ یا کمدی سیاه زن و مردی ِمفرحی که فقط قرار است سرگرممان کند؟ هرچه که هست، ابزورد سیاهی که دارد، کاری میکند که فیلمی با سه قتل تقریبن خشن و کلی بیوفایی و ضداخلاقگرایی، سرخوش و شاد برایات جلوه کند. فرانسوی است دیگر! داستان مرد خلبانی که همسر و فاسق همسرش را میکشد و تبرئه میشود. قاضی پرونده به همراه برادرزادهاش به وی مراجعه میکنند تا او را مجبور کنند زن برادرزادهی قاضی را بکشد، چون جناب برادرزاده را ترک کرده و برادرزادهی موردنظر، از غم دوری و فکر با دیگری بودن زن، دارد دیوانه میشود! عمدهی فیلم، شرح سفر طولانی این سه مرد است برای رسیدن به زن آقای برادرزاده! چیزی که سر هرمس مارانا در این فیلم دوست داشت، غافلگیریها و سورپرایزهای قصه بود. آنجاهایی که چیزی را میدیدیم یا میشنیدیم و بعد، دفعتن اتفاقی میافتاد که میخکوبمان میکرد! نمونه بیاوریم. - اولین نمایی که همسر آقای خلبان را میبینیم، از پنجرهی خانه به بیرون خم شده و با تکانهای ملایمی که به خودش میدهد و لبخندی که بر لب دارد، مسیر پرواز شوهرش را در آسمان دنبال میکند که برای خوشآیند او، با دود، روی آسمان دارد اسم زن را مینویسد. دوربین پایین ساختمان، رو به بالا، قرار دارد. دوربین کمکم بالا میرود، حالا مردی را درست پشت سر زن میبینیم که مشغول دادن ترتیب خانم هستند و تکانها از آن لحاظ بوده است! - زن طاقباز روی تخت دراز کشیده و همان مرد قبلی مشغول انجام عملیات مهرورزانه بر روی ایشان است! سر زن از بالای تخت رو به پایین خم شده و از پنجره دارد آسمان را نگاه میکند که شوهر بیخبرش، باز دارد با دود هواپیما، اسم او را روی آسمان مینویسد. ظاهرن اوضاع برای عملیات مهرورزانهی پنهانی خانم مساعد است. ناگهان زن از جا میپرد و لباس میپوشد و با فریاد به مرد متعجب میگوید: دستخط اون نیست! یکی دیگه تو هواپیما است! میفهمیم که شوهر جایی کمین کرده تا مچ گیری کند. - همان روز، زن که لو رفته با اتوموبیلاش دارد فرار میکند. مرد با هواپیما او را تعقیب میکند. در اوج ترس زن، دستهگلی به همراه کارت از هواپیما برای زن پرت میشود که به عنوان سورپرایز سالگرد ازدواج، او را به پروازی هیجانانگیز دعوت کرده است. در میانهی پرواز و خندههای عاشقانهی زن و کلمات محبتآمیز شوهر، مرد به زن میگوید که میخواهد به این مناسبت، چرخ بزند و کمربند زن را هم پاره کرده است. هواپیما در لانگشات دور خودش میچرخد و زن از همان بالا به پایین پرت میشود! اینها تازه 15 دقیقه از فیلم هستند، پیشنهاد میکنیم باقیاش را ببینید. به این مجموعه، یک فقره فیلیپ نوآرهی دلنشین هم اضافه کنید که همان آقای قاضی است که اتفاقن عقیده دارد همسرکشی قتل محسوب نمیشود! 6 Cronos آشغالی بود مکزیکی (اگر درست یادمان مانده باشد!) که قرار بوده گویا روایت مدرنی از دراکولا باشد. ماندهایم آن جایزهی منتقدان کن را چرا گرفته است! 7 نهخیر! لازم شد دفعهی بعد که داشت پروسهی خلقت موجودات فانی در المپ اتفاق میافتاد، این آقای دیوید کراننبرگ را هم دعوت کنیم یک چندتایی از آن موجودات عجیب و غریب و انسان/ماشین/حیوانهایشان را بسازند و بفرستیم میان شما! Naked Lunch را به همهی دوستانی که با جماعت سوسکها مشکل دارند توصیه میکنیم. در این فیلم، همهی ماشینهای تحریر، سوسکهای بزرگی هستند که لباس مبدل پوشیدهاند! (تحلیلمان که نیاید همین میشود دیگر! Naked Lunch به آن خوبی و شگرفی را اینجوری برگزار میکنیم!) 8 اصولن اگر جشنوارهای باشد که سر هرمس مارنای بزرگ با تمام مشغلههای ذهنیاش (خدایان که میدانید، کلن مشغلهی بدنی ندارند، مستندمان هم به همین شکم مبارک آقای بودا و فرزند خلفاش، شکم خود ما است!) بخواهد در آن شرکت کند، همین جشنوارهی ساندانس شما است. این البته گاس که ربطی به رفاقت دورودراز ما و آقای رابرت ردفورد عزیزمان نداشته باشد و از سر تعلق خاطرمان به این نوع سینمای مستقل و قوامیافته و جمع و جور باشد. Friends with Money خانم Nicole Holofcener گویا فیلم افتتاحیهی ساندانس 2006 بوده است. از آن فیلمنامههای مرتب و دقیق و نکتهسنج دارد ها! روزمرهگی، خستهگی، رابطهها و زندهگی طبقهی متوسط آمریکایی، جانمایههای فیلم است. از آن دسته قصهها و پرداختهای ظریف و هوشمندانه که فقط ساختن و پرداختناش از عهدهی یک روح بزرگ و فراخ زنانه برمیآید. فیلمِ دیالوگ، لوکیشنهای محدود، تقریبن بدون اتفاق خاص، و موقعیتها به جای شخصیتها. بدون هیچگونه سوپراستارگرایی و زیبایینماییهای زنانه و اروتیک در هیچکدام از چهار نقش زنانهی فیلم! با یک عدد فرانسیس مکدورماند همیشه خوب و عالی با سنس آو هیومر بینظیری که به همهی نقشهایاش میدهد. (یکی از آنهایی که انگار آفریده شدهاند برای درآوردن روح خستهگی، ملال و دلزدهگی و روزمرهگی در یک نقش. با آن حرکت معروفاش که وقتی که خیلی خوشحال است و دارد کیف میکند، زباناش را پشت لب پاییناش، بین دندانها و لب، قرار میدهد. انگار که دارد روی این قسمت از فیزیکاش که اتفاقن با معیارهای مرسوم زیبایی، عیب محسوب میشود، تاکید میکند!) و البته خانم جنیفر انیستون که آنقدر طفلک این سالها از نقشاش در Friends خودش را دور کرده که دارد کمکم مجسمهی تلخی و غم میشود! هنر نویسنده و کارگردان، خصوصن اگر زن باشد، اینجور جاها، تعمیمندادن قضیه به کل هستی و مقولههای فلسفی و فلسفهبافیهای متعارف برای این جور قصهها است. این جا است که سر هرمس مارانای بزرگ باز هم میگوید که زنان برای بقا، احتیاجی به فلسفه ندارند ها! 9 ماندهایم در عجب که این گزارش آقای کیارستمی چهطور در آن سالهای دههی پنجاه این همه مهجور ماند و کشف نشد و حلواحلوا نشد! به معنای واقعی کلمه گزارشی است از زندهگی روزمرهی یک زوج طبقهی متوسط ادارهجاتی آن سالها. با تصاویری رئالیستی و بدونفیلتر از تهران دههی پنجاه. بدون اغراقها و تکهگزینیهای فیلمهای آن دوره. (حتا آثار بزرگان) بحث یافتن رگ و ریشههای شیوهی فیلمسازی عباسآقای ما در فیلمهای قدیمیاش نیست. خیلی واضح تمام تکنیکها و بداعتها و استادی این مرد در قصهگویی (قصهنگویی)، پرداخت، بازیگرفتن از نابازیگران، دیالوگنویسی و در مجموع مولفههای سینمای کیارستمی، در این فیلم مشهود است. اگر یادتان بیاید، آن سکانس بامزهی ساندویچفروشی، اوجی است برای خودش! و حسرتی که میماند از کوچ شهرهخانم آغداشلو که اگر میماند، بزرگترین هنرپیشهی زن ایران بود. اغراق نمیکنیم. ببینید با صدا و فیزیک و میمیکاش چه میکند در همین فیلم (که تازه زیر کارگردانی کیارستمیای بوده که جلوی هرگونه قروقمبیلبازی هنرپیشهها را میگیرد) از تکانهای خفیفی که باسناش میدهد هنگام راهرفتن، تا اوج دعوای فیزیکی زن و شوهر که اتفاقن مدام پشتاش به دوربین است و همین شکوه بازیگری او را نشان میدهد. البته یادمان نمیرود که هنر بزرگ آقای کیارستمی انتخاب درست همهچیز است. 10 از آقای کیارستمی گفتیم؛ همین Colour me kubrick آقای برایان کوک، با بازی دوست خوب و باهوشمان، آقای جان مالکوویچ دوستداشتنی، اگر منصف هم باشیم، باز ایدهی مرکزیاش را از کلوزآپ گرفته است. انصافن هم به اندازهی کلوزآپ بامزه نشده. با آن اغراقهایی که در کاراکتر همجنسباز شخصیت آلن از سوی آقای مالکوویچ شده، باز هم فیلم در کلیتاش چیزهای زیادی کم دارد. ماجرا، داستان واقعی مردی است روانپریش (یا خیلی باهوش و زرنگ!) که در لندن اواخر دههی نود، خودش را بدون هیچ شباهت ظاهری و باطنی، برای ملت جای استنلی کوبریک بزرگ جا میزند! با کمترین اطلاعات دربارهی کارها و زندهگی کوبریک! 11 برای اندی گارسیا، البته تجربهی موفقی است کارگردانی Lost City و فقط همین! وگرنه بازیگوشی حضور چند دقیقهای داستین هافمن و مزهپرانیهای بیل مورای که دیگر این روزها برایمان عادی شده است! قصهی انقلاب کوبا (یا هر انقلاب دیگر) به عنوان بستر ماجرا، روند زندهگی یک خانواده در این پروسه، تغییرات جامعه، قلعهی حیوانات اورول بزرگ، انتخاب دو سه نفر به عنوان نمونه برای بررسی آثار انقلاب بر مردم کوبا، تمثیل زن به جای کوبا و این حرفها هم که کمی توی ذوق میزند و کهنه شده است. میماند فیلمبرداری پرکنتراست و نورپردازیهای اغراقشده و زیبای فیلم با تصاویر توریستی از کوبا و البته ادای دین (بخوانید تقلید) مدام اندی گارسیا از آل پاچینوی کبیر در حرکات و گفتار! 12 فیلمریویو میخواهید؟! یک سفر فرنگ چند روزه برای این خانم مارانای گل ما جور کنید (سه روز بیشتر نشود که طاقت نمیآوریم ها!)؛ ببینید چه کولاکی میکنیم! جایتان خالی، از فتوچینی مکین و لیکور معرکهی آقای سانسورشده که بگذریم، نشستیم هی فیلم دیدیم و تخمه ژاپنی شکستیم! بطری عرقمان را هم از دهانهاش به دست گرفتیم و سرکشیدیم و سیگارمان را هم به جای تراس، جلوی تلهویزیون کشیدیم! شبها هم همانجا جلوی تلهویزیون خوابیدیم! از آبخوردن با بطری هم نهراسیدیم چون در حضور خانم مارانایمان هم گاهی مرتکباش میشویم! 13 واقعن بیدارشدن بدون حضور صبحگاهی ملایم و خندان جناب جوجوی جونیور، لطفی ندارد ها! Labels: سینما، کلن |
دیگه داشتم کم کم نگران می شدما! رسیده بود به آخراش و مکین نبود تو نوشته ها! عجیب می زد!
2. شکم شکم است همان معده ای که هر غذایی را تدیل به گه میکند ! البته صلح وآرامش بهتر است .
3. ذهن فانی مان آنقدر قد نمی دهد .
4. بعععله درست می فرمایند
5. باز از این 15 دقیقه فقط اونجاش که میگه " دستخط اون نیست! یکی دیگه تو هواپیما است! "
6. به گمانم در میتولوجی یونان خوندم که کرونوس از دشمنان هرمس بود !
7. یعنی منه موجود فانی هم روزی در المپ خلق شدم ؟ فکر میکردم از مادر زاده شدم !
8.اینو فست خوندیم شد : فلسفه دوستی نیکول کیدمن وروبرت ردفورد در سال 2006 money بوده است یا فیزیک لب ایشان ؟
9. کدام گزارش آقای کیارستمی ها ؟؟!!
10. برای لحظه ای یاد سلطان کمدی افتادیم .ممنون
11. سر آل پاچینوی کبیر
12. امان از دست این لذت های فانی که کم کم دارد خدایان را هم آلوده می کند .
12.5. زئوس دیشب در تفسیر فلسفه خلقت ما انسان های فانی گفتمان " شما ها را جز برای لذت بردن از این دنیا نیافریدیم اما اگر توانشتید ، لذت ببرید "
13. هنوز این نوع خاص از لذت را نچشیده ایم
14. تصمیم گرفتیم در بلاگ شما البته درقسمت کامنت ها بعضی نوشته هایمان را به خورد مردم بدهیم کاری شبیه دست فروشی جلوی یک شاپینگ سنتر . البته با اجازه شما ! .
خيالم راحت شد كه هيچ كار ديگهاي نكردي.س
1
مکین همیشه هست حتا اگر با اسامی مستعاری نظیر عباس کیارستمی، شعبون بیمخ، آیزشنتاین، ادوارد دستقیچی یا همسر آقاسانسوری خودمان باشد.
2
در المپ ما ساوزماوز نیست مکین. خیالات تخت!
3
اختیار دارید جناب بکس. حاشیهی بارگاه ما در اختیار رفقا و اذناب است. گاس که بعدن اگر خیلی بیزنستان جواب داد، یک پورسانتی چیزی هم گرفتیم. ما که بخیل نیستیم. شما بنویسید، گاس که اصلن متن را در اختیارتان گذاشتیم فرزندم!
4
بدجنس بشویم خانم مارنا؟! شما که میدانید، ما اگر فیلمی را هم ندیده باشیم میتوانیم دربارهی آن قلمفرسایی کنیم دخترم!
راستی شما همان خانم شکیبای خودمان هستید یا همان خانم شکیبای خودشان که نمیشناسیمتان؟!
naked lunch
همونیه که راجع به ویلیام باروزه یا کرواک یا چه می دونم یه بیت دیگه ای ؟
اگه نیست پس اون چیه ؟
پیش از هر چیز امیدوارم پوزش ما (کماکان مای ما اصغر است!) را بپذیرید و عفومان بفرمائید، از اینکه نشد زودتر و در همان پست قبل بابت الطاف ملوکانه سپاس به جای آوریم، چه بابت لینک و چه بابت لطف در یادداشت که سرافرازمان کردید و نیشمان را تا بناگوش باز، جسارت نباشد.
جسارت نباشد، شرمندهی لطف شما شدیم و دلمان میخواست از همینجا تا المپ بدویم سپاسگزاری کنیم که نشد راستش. العفو!
بعد اینکه بزرگا! این آقای زئوس تیر غیب و صاعقههایشان ته کشیده یا حضرت هفائیستوس مرخصی تشریف دارند و صاعقه نساختهاند؟ باور بفرمائید (جسارت نباشد، حتما خودتان بهتر میدانید) ما دیگر از این همه طنازی رمنشینها (فرانسه بخوانید، جسارت نباشد!) بیچاره شدیم. مثلا خود ما، اصلا از بچگی هم دوست داشتیم آدم بداخحلاقی باشیم، این رمیها هی به زور دگنک میخندانندمان!
حالا! واقعا در این خیابان میخواهند چه کار کنند؟دسته راه بیاندازند لابد دیگر! البته من که مردهی تهویههای خارجکیشان شدم. ما هم یک تهویهی خارجی داریم اتفاقا، اسمش پنجره است. سیگار که زیاد میکشیم بازش میکنیم دود سیگار با دود خیابان تعویض شود. کاش، جسارت نباشد، سفارش ما را به این رمیها بکنید شاید ما هم در این پروژه شریک شدیم، خودکفائی هم رسیدیم و اینها و خرج تهویههای خارجی را به جیب زدیم. راستش میترسم رمیها بسکه به فکر اکتشافات سی قرن پیشاند، هنوز خبر اختراع پنجره را نشنیده باشند.
جسارت نباشد، شک نیست که شکم المپی از شکم تبتی فاخرتر است. قصدمان پاچهخواری نیستها! داریم عبادت میکنیم. البته از ماجرا بیخبرم!
این سخن آقای تقوائی هم حسابی چسبید. جسارت نباشد، کلی درس گرفتیم و وسوسه شدیم ببینیم داستانهای کوتاهمان چقدر با این قضیه همخوانند.
آقای کیانیان هم که استادند. جسارت نباشد، فکر کنم روابطی با المپ دارند یحتمل. با اجازه کلی وسوسهی فیلمبینی شدیم و حسابی کف کردیم از این جمله که حرف حق و استادانه گفتهاند. واقعا فرقی نمیکند. البته مشکل اینجاست که بعضی بازیگرها وقتی میشنوند معماری شخصیت میگویند "هابا؟ آخه همه که اوستا معمار بازی نمیکنن! معماری نقش چنه؟"! دریغ!
هرمسا!
این تانگو هم عجب اسم پرمصرفی است. اول فکر کردیم تانگوی سائورا را فرمودهاید، بعد دیدیم نه! عجب فیلمی این یکی هم! جسارت نباشد، چرا هرچه تانگو دیدهایم همهاش راجع به خیانت و اینها بوده؟ استاد رقص ما گفت برای یادگیری تانگو برو پارتنر بیاور فرستادمان دنبال نخود سیاه. اما اگر قضیه اینجوری است چه خوب شد واللا!!!
ولی واقعا از شرح ماجرا، جسارت نباشد، کفمان برید. غافلگیریهایش غافلگیرانهاند حتی در روایت. واقعا باید دیدنی باشد (شکی نیست البته وقتی شما فرمودهاید). یاد حضرت کوستوریتسا افتادم. هنوز تنمان میلرزد یاد آریزونا دریمش که میافتیم.
ناهار لخت!!!! را هم شما را به زئوس قسم نفرمائید! ما هر بار ده دقیقهاش را دیدیم، جسارت نباشد فر خوردیم رفت پی کارش! عین سوسک لهیده چهار دست و پایمان رفت هوا. هنوز یاد آن صحنهی وحشتناک گلولهای که به جای لیوان به کلهی آن خواهر محترم میخورد میافتم تنلرزه میگیرم. سوسکها را که دیگر، جسارت نباشد، زبانم لال، حرفش را نزنید! یادمان هم میافتد میخواهیم بزنیم زیرگریه ننهمان را صدا کنم! یا زئوس! این آقای کراننبرگ هم یکچیزیش میشود جسارت نباشد. اما واقعا اعتراف میکنیم که شگرف بود و تنلرزهاش تنلرزهای بس ارزشمند!
با عرض شرمندگی از الباقی فیلمها اطلاعی نداریم، اما سپاس فراوان بابت این اطلاعات خوب. باید حتما دیدشان و البته باید عرض کنم صدای خانم آغداشلو، واقعا چه صدائیست و آقای کیارستمی را هم که مخلصیم! هیچکسی هم، جسارت نباشد، مال اینحرفها نیست که ادای دین کند از حضرت پاچینو. (حضرتا! مثلا آن جملهی اخرش در وکیل مدافعاش، لرزه بر اندام آدم نمیاندازد؟)
و جسارت نباشد، عجب فیلم ریویوئی! تخمه جابونی و عرق از بطری، پای معجزهی هفتم انصافا که باید محشر باشد حتما. جسارت نباشد، زبانمان لال، غبطه خوردیم، اما به خودمان گفتیم این غلطها به ما نیامده که به المپیان کبیر غبطه بخوریم! واللا به زئوس قسم!
هرمسا! ببخشید که اینهمه وراجی کردیم! همانطور که عرض کرده بودیم، ما هنوز در هیجان این هستیم که داریم با هرمس کبیر صحبت میکنیم مستقیم. خودتان را جای ما بگذارید، جسارت نباشد، ببینید آدم حیرت نمیکند؟ ما آدمیزادگان یک عمر است در کف المپ ماندهایم که عجب جائیست!
جسارت نباشد، جسارت نباشد، برایتان ارزوی سرخوشی و پیروزی دارم و خدائیتان مستدام.
قسم میخورم هرچه با این خدایان خاوری لجم، مخلص خدایان باختریام.
خلاصه اینکه امیدوارم کامنتهای مطولم موجبات آزار آن ذات منور متبرک را فراهم نکرده باشند، زبانم لال. و بسی خوشحال و مفتخرم اگر خوشایند بودهاند.
راستی! ما عکسهای شما و حضرت جونیور را دیدیم. عکسهای خودتان که واقعا همایونی و المپی بودند و چشم جانمان هم فیض ملکوتی برد که سپاسگزارم. به خصوص آن پرترهی بالا که عجب کار محشری بود.
شیفتهی وجنات و سکنات حضرت جونیور هم شدیم و امیدواریم در سایهی وجود پرفیض خانوادهی ملکوتی گرامی، همیشه سلامت باشند خدازادهی گرام دوستداشتنی. ما مخلص ایشان هم هستیم :D
امید به پرواز پیروز ایشان بر فراز المپ
سپاس بابت رخصت
سایهتان مستدام و سرخوشی ملوکانهتان مدام :)
naked gun
می خوردیم به دیوار .. حالا حکایت نیکد لانچه .. هیچی عوض نشده / نمی شه / نخواهد شد
فیلمیتون رو با ما قسمت کنید .. جده ام توی المپ فیلم تازه تازه و جا افتاده بدهد دستتان
انشاالزئوس
Post a Comment