« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-12-11 نفر دوم، نشسته از وسط به جای او1 نه این از تهدید و اینها بترسیم ها ولی دلمان نیامد. یعنی هی نگاه کردیم دیدیم این ایرماخانم طفلک چه گناهی کرده جز دلنازکی مفرط؟ چه خبطی کرده جز دلباختن به کسی که زنده و مردهاش معلوم نیست، که خودش میگوید جایی میان زندهگان و مردهگان گیر کرده؟ حالا هم دارد بیچاره، ایرما را میگوییم، هی به این در و آن در میزند تا شاید بزند بیرون از این دنیای پوچ بیمایهی بیهدف بهاصطلاح قصههای این مرتیکه. ورنوش را میگوییم. نشستیم فکر کردیم. گفتیم که شاید بشود یک پارتیبازی برای ایشان کرد. با زئوس، درست وسط تورنمتهای ماراتنی تختهنرد شبهای دراز زمستانیمان، وقتی کلهی مبارکاش از شراب گرم بود و گونههای تپلیاش گل انداخته بود و چشمهایاش قرمز و صدایاش گرمتر و گیراتر شده بود، حرفاش را پیش کشیدیم. حرفمان زا زمین نینداخت. این است که یک ملاقات شرعی بین خانم ایرما و سید ترتیب دادیم. خودمان هم دورادور قضیه را زیر نظر گرفتیم تا اتفاق نامطبوعی نیفتد. به موسیو ورنوش هم چیزی نگفتیم. شما هم نگویید. گاس که تا قبل از آخر پاییز، شرح ملاقات استثنایی خانم ایرما و آقای سید را، که البته فاقد هرگونه تماس جسمانی قابل رویت بود – میدانید که. سید را از اعماق دنیای بیمکان و زمانی که جایی است میان دنیای زندهگان و مردهگان، آوردبودیم- را همین جا نوشتیم. به خانم ایرما هم توصیه میکنیم صبور باشد و سربهزیر و سخت. 2 گفته بودیم که شمایل این آقای بنیسیتو دلتورو را خیلی دوست داریم؟ 3 The man inside را تلهویزیون ایران دو شب پیش داشت پخش میکرد. جدا از ایدهی دزدی خوب فیلم – که آقای سر هرمس مارانای بزرگ اصولن این ژانر سرقتهای تمیز را خیلی دوست دارد- اتفاق جالبی که افتاده بود، انتخاب صدای دوبلهی آقای کلایو اوون عزیز بود. آن صدای پرِ کلفتِ گرم را (صدای ارژینال آقای اوون) کسی گفته بود که اسماش را نمیدانیم اما عجیب نوستالژیک بود. ما را به یاد صدای تکرارنشدنی آقای مرحوم کاووس دوستدار انداخته بود. (هاملت کوزینتسف را که یادتان هست؟) داشتیم فکر میکردیم در این روزگار که دسترسی به فیلمها و به تبع آن، باند صدای اصلی فیلمها، برای ملت خیلی آسان شده، چهقدر کار مدیران دوبلاژ سخت شده است. تقریبن تمامی فیلمبینهای حرفهای، صدای اصلی خیلی از هنرپیشهگان را به دقت میشناسند و مثلن اگر صدای آقای خسروشاهی را این روزها برای آقای آل پاچینوی شصت و چند ساله بگذارند، دادشان درمیآید! 4 روزنامهی اعتماد ملی دیروز، ما را به قهقهه انداخت دیروز! داشتیم فکر میکردیم شما ملت چرا کاری میکنید که بعدترها، یک اقوام و نسلهای دیگری بیایند و به این همه بلاهتتان بخندند؟ خوب است شما را مقایسه کنند با اقوام بدوی آدمخوار؟! ببینید: الف- آقای نخستوزیر ترکیه به ایران میآیند و در دیدار با آقای پرویز داوودی، معاون اول آقای رییسجمهور فرهیختهمان، در مورد لغو پروازهای ایرانی به آنتالیا، چنین میشنوند: در صورتی که گردشگران زن ایرانی، از شنا در کنار سواحل آنتالیا منع شوند، در هتلهایی که جمهوری اسلامی تعیین میکند اقامت کنند و نیز حجاب را رعایت کنند، پرواز به آنتالیا از سر گرفته میشود! ب- آقای احمدینژاد: به زودی دربارهی عوامل گرانی صحبت میکنم! پ- برخی از مفاد آییننامهی ساماندهی فعالیت پایگاههای اطلاعرسانی (سایتهای) اینترنتی ایرانی که توسط هیات وزیران در جلسهی 25 مرداد امسال، مورد تصویب سریع قرار گرفت و برای اجرا به وزارت ارشاد (!؟) سپرد: انتشار و نگهداری هر نوع داده اعم از متن، صدا، عکس، تصویر، کارتون، پویانمایی، فیگور، کاریکاتور، فیلم و غیره که از جمله حاوی مضامین زیر باشد، در پایگاه اطلاعرسانی ممنوع است: ... ت- ... تحریف انقلاب اسلامی مل ایران و توهین به ارزشهای آن ث- هرگونه اقدام علیه قانون اساسی و یا تفرقهافکنی و خدشه در وحدت و وفاق ملی و استقلال و تمامیت ارضی و یا القای بدبینی و ناامیدی در مردم نسبت به مشروعیت و کارآمدی نظام. ح- اشاعهی منکرات و ترویج فحشا و مطالب مغایر با عفت و اخلاق عمومی. خ- توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی. د- اطلاعات خصوصی و شخصی افراد بدون اخذ اجازهی کتبی از آنان. ر- تبلیغ یا آموزش پایگاههای اطلاعرسانی غیرمجاز. (این یکی از همه باحالتر است) ز- آموزش و ارایهی هر نوع روش مقابله با مسدودسازی پایگاههای اطلاعرسانی غیرمجاز (فیلترینگ). ژ- نشر اکاذیب و افترا س- برقراری هر نوع پیوند که مبلغ و مروج پایگاههای اطلاعرسانی حاوی مضامین جزءهای فوق باشد. ش- هر نوع اقدام خلاف شرع یا قانونی دیگر یا مخالف ضوابط و مقررات. ... یعنی داشتیم فکر میکردیم زئوس را شکر که این بارگاه ما شامل حتا یک بند از بندهای فوق نمیشود! شما بگردید، چیزی اگر پیدا کردید، اول به خودمان بگویید تا برطرفاش کنیم! بعد هم که این آییننامهی جدید هم از همان مصادیق معروف کمآوردن است ها! 5 یعنی این توتفرنگیخانم ما را اگر نبینید، عمرتان را دارید پای اینترنت تلف میکنید! 6 خب؛ از دفعهی اولی که از سر هرمس مارانای بزرگ چیزی در مجموعهی گلآقا منتشر شده، قریب به پانزدهسالی میگذرد. این دفعهی دوم است! 7 یعنی ما هی داریم به خودمان فشار میآوریم که دست از نگرانی برداریم و این جماعت خوشسیما را به عنوان جماعتی خبره، یعنی تنها خبرههای این مملکت، به شمار بیاوریم و بعد بلند شویم و برویم رای بدهیم. هنوز که فشارها نتیجهای نداشته است! اما شورای شهر را ما که به وعدهی نهار این مکینمان میرویم کرج تا به دایی ایشان رای بدهیم و به این ترتیب اوج شعور سیاسیمان را به رخ بکشیم! گاس هم که برف بود و نشد و ماندیم تهران و به همین فهرست کممایهی مشترک ائتلافی اصلاحطلبان رای دادیم. به روی مبارکمان هم نمیآوریم که سر آن انتخابات هیجانانگیز ریاستجمهوری، نخواستیم و نرفتیم که رای بدهیم. گاس هم آن موقع، رایندادنمان حکمتی داشته و حالا رایدادنمان! آخر هم که این رایحهی خوش خدمت را دریابید که میگویند ورسیون جدید بوی جوراب آن آقا است! 8 راستاش کتاب شب پیشگویی که تمام شد، جذابیت و طراوت آقای پل اُستر هم رفت. یعنی یک جورهایی دست ایشان برایمان رو شد! تریکها و شگردهایشان برای ما آشنا بود. خیلی آشنا. این که آدم ضعفهایاش را هم کادو کند- شما گیدی: پرزانته!- بدهد دست مردم هم از آن کلکهای قدیمی است. مثل این که با آدمی طرف باشد که خیلی شبیه خودت است. خب این آدم چیز زیادی برای کشفکردن به تو نمیدهد دیگر. همه را خودت میدانی و بلدی و دیدهای قبلن. یاد آن بندهخدایی افتادیم که چون بلد نبود پایِ اسب بکشد، اسبها را همیشه در علفزار میکشید! گاس که برویم هیولا را هم مثلن بخوانیم. مشکل این جا است که انتظار هیجانانگیزی دیگر از ایشان نداریم. بعید میدانیم بتواند سرذوقمان بیاورد دیگر. 9 این آقای م.ف. فرزانه هم از آن مصادیقای است که اگر آقای کوندرا ایشان را موقع نوشتن جاودانهگی میشناخت، حتمن به جای رابطهی آن خانم و آقای گوته، از آقای فرزانه و آقای صادق هدایت مثال میآورد! البته برای خدای خالهزنکی مثل ما، آن کتاب آشنایی با صادق هدایتای که چندین سال قبل درآمد، خیلی هیجانانگیز بود اما این یکی، صادق هدایت در تار عنکبوت، یا یک همچهچیزی!، با آن شرححال بامزهی خود آقای فرزانه و عکس ایشان در انتهای کتاب، واقعن حوصله و صبر میطلبد خواندناش این روزها. منتظریم ببینیم این آقا تا کی میخواهد از آقای هدایت نان بخورد! (یک چیز بینظیری دارد ته این کتاب که عنواناش هست نکتهی فوقالعاده برای پژوهندهگان (نقل به مضمون!) که شامل نامهای است از آدمی که پدربزرگاش گویا یک سالی معلم مثلن دبیرستان آقای هدایت بوده و اسم آن معلم در کتاب قبلی آقای فرزانه آمده و حالا آن آدم دارد دربهدر دنبال آقای فرزانه میگردد تا ببیند این پدربزرگ همان معلم است یا نه!!) 10 یعنی خدا نکند آدم بیفتد به خواندن آرشیو خودش! داریم میگردیم در نوشتههای چهار-پنجسال پیشمان و کلی فاز میدهد لامصب! گاس که یک چیزهایی بامزهای پیدا کردیم و گذاشتیم اینجا تا با هم بخندیم نه به هم!! 11 یک بابایی جدیدن هی دارد دور و بر ما، سر هرمس مارانای بزرگتان، میگردد و هی اصرار دارد که به همه بگوید با ما فرق دارد و یکی نیستیم! چهکسی گفته تویِ آدمِ فانیِ عادیِ معمولیِ حیفنان، با ما، سر هرمس مارانای بزرگ یکی هستی رامینجان؟! نه اخلاقمان یکی است، نه کراماتمان، نه خلقیاتمان و نه ضعفهای نداشتهی ما و داشتهی شما پسرم! حالا گاس که قیافتن (!) یک شباهتهایی به هرحال، باشد، دلیل نمیشود که راه بیفتی دوره و خودت را هی به ما بچسبانی فرزندم! 12 گاس که این را البته مکین و سایر آدمهای فضول وبلاگستان بهتر از ما بدانند اما میگوییم: برای شناختن وبلاگنویسها، حتمن پستهای اولیهی آرشیوشان را بخوانید. یک چیزهایی باحالی کشف میکنید! در آن پستهای آغازین، هنوز شخصیت مجازی نویسندهی وبلاگ، کاملن ساخته و پرداخته نشده و سوتی زیاد میدهد! یعنی از شخصیت واقعیاش خیلی چیزها در شخصیت مجازیاش ناخودآگاه میآورد. اینها هی به مرور زمان و کسب تجربه و نوشتن، کم میشود تا جایی که شخصیت مجازی نویسنده، کاملن از شخصیت واقعیاش جدا میشود. مگر این که آن آدم یک جایی خودش این را زودتر بفهمد و وبلاگ اولیاش را تخته کند و جای دیگری شروع کرده باشد! 13 وقتی دنیا، دنیای مجازی است، چهطور میشود و چرا شخصیتها واقعی باشند؟ 14 Labels: سینما، کلن |
man faghat mitunam dar morede bande the man inside begam ke in film fogholade bud!
مکین میگه مهمونی جمعه به مناسبت پاگشای من و جوجو هست
آقا اينها اگر مي توانستند آن دنيا هم دنبال ملت مي آمدند كه قبل از متلاشي شدن، كفن يكهو كنار نرود، نكير و منكر نگاه ناپاك به تن و بدن مردم بيندازند!
سه ـ من از لحظه ی ورود جودی فاستر نازنین داشتم فکر می کردم شعور مدیر دوبلاژ مهم تره یا حیای دوبلور ! و اینکه اون خانوم با اون صدای گوگولیشون چه حسی داشتند وقت نابود کردن شخصیت قوی جودی فاستر
جدیدن به این نتیجه رسیدم که گاهی ندیدن فیلمی بهتر از دیدنش با دوبله ی بده
و انقدر خوشحالم که نوذری دیگه نمی تونه جای جک لمون حرف بزنه
سیدنا و مولانا سر هرمس مارانا، اغفر ذنوبنا سر جد هرچی زن و مردانا! (به سر مبارک قسم خودمان کف کردیم که این اغفر ذنوبنا را از پس این همه گرد و غبار از مردسه تا امروز، چطور درآوریدم. گاس ناهار ظهرمان یادمان نمیآیدها! ببینید این فاشیستمعلمان چطور اینها را توی کلهی ما بچههای نسبتا معصوم کردند! شاید هم از فرط غم است که اینها یادم آمد). باز به سر مبارک قسم، ما خبط کردیم، جوانی کردیم، سر پشت قبلی اول شدیدا کف کردیم و بعد هم جسارت نباشد ماندیم. یعنی آمدیم دیدیم دبیا! عصای چه نشستی که گمانم این تقرب و عروج همین است که میبینی که اسمت از حاشیه رفته به متن و در متن جا برایت گذاشتهاند خدای بزرگوار و این یعنی عروج دیگر عاصی، چه میخواهی آخر؟ این عین تقرب است. جسارت نباشد، کف کردیم فطیر! بعد دچار همان مرض آن باباطاهر پدرسوخته شدیم (یک رگ لعنتیمان هم اشتراک دارد یحتمل با او که اینطور دچار شدیم) که میگویند یکبار دم عروج شک کرد. هرمسا، بزرگا، ببخشید، توبه، یکلحظه شک کردیم که شاید اشتباهی پیش آمده (بندهایم و خطارکار، این جسارتمان را ندید بگیرید جان پرومته!) آخر ما کجا و متن بارگاه مارانائی کجا؟ ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا!!! سر عزیزتان را درد نیاوریم، ما هی هر روز آمدیم اینجا سر زدیم، اما هی ماندیم آخر چه بنویسیم؟ هی گفتیم پسر جان، حالا خدایان تفقدی کردهاند تو رویت را زیاد نکن و نشان به آن نشان که هی گفتیم شاید وحیای الهامی چیزی بیاید، نیامد و امروز آمدیم دیدیم که دریغ! عاصی همای سعادت را با دستهای فلکخوردهی! خودت پراندی. و برای بندهی خطاکاری مثل من چه مجازاتی بدتر از اینکه به شومی کار من بند پانزدهم این پست حذف شده؟ التوبه! حالا شما خدای مهربان و خداوکیلیش از قدیمالایام محبوب ما بندگان، شما ما را انگار بخشیدهاید و کماکان مورد لطف قرار دادهاید. خدا از حقشان گذشتهاند، حالا با حقالناس چه کنم و اگر فردا روزی کسی آمد بابت این بند پانزدهم که به خاطر بیلیاقتی ما حذف شد مواخذهمان کرد چه جواب بدهم؟ هرمسا خودتان رحم کنید./آه هرمسا! از استغاثه که بگذریم، چه در همین دنیای بندگیمان حسودیمان شد به دنیای شما خدایان بزرگوار (جسارت نباشد امیدوارم). ما چند سال پیش عاشق یکی از کاراکترهای مخلوقمان شده بودیم (جسارت نباشد، خلق پرومتهوار ما زمینینان را عرض میکنم) بله! بگذریم که ما گهگاه کارمان از خرک در میرود عاشق بعضی مخلوقاتمان میشویم، ولی این خانم "تادی" که میگوئیم، نمیدانیم چرا یکهو عجیب به دل ما نشست. آدم عجیبی بود و زندگی و شهر عجیبی هم داشت و ما یک روز تمام عاشق این شخصیت بودیم تا آنکه ساتدی خانی از راه رسید و... بگذریم. داشتیم فکر میکردیم کاش یک تسهیلاتی برای ما فانیان چاکر جور بفرمائید، چند وقت یک بار اگر بشود، با شخصیتهای مخلوق نوشتههایمان ملاقاتی به هم برسانیم (گاس که داستانش را همین امشب نوشتم!!! گرچه هی این جور سوژهها ما را به شدت یاد آقای پیراندلوی عزیز و آن شاهکار بیبدیلاش میاندازد و کپ میکنیم!). اما انصافا دوست دارم از تمام خدایان المپ بپرسم، انصافا خدا به مهربانی شما که در المپ دیده؟ / ما هم با اجازه یکجورهائی دوستاش داشته شدیم، بعد از شهر گناه. یکجورباحالی بود در آن فیلم. گاس که مربوط به فیلم باشد. چون ما بروس ویلیس را قبل از آن خیلی دوست نمیداشتیم، اما بعد از شهر گناه از ایشان هم خوشمان آمد. از آقای رودریگوئز وهم خوشمان آمد. البته ببخشید جسارت کردیم حاشیه رفتیم. راستش هی داریم فکر میکنیم آقای دلتورو را در فیلم دیگری هم به یاد بیاوریم. فیلمها یادمان میآید، آقای دلتورو یادمان نمیآید. عجب! / ئه! ما این تبلیغ من اینساید را دیدیم و کلی ذوق خانم فاستر کردیم، نمیدانیم چطور شد نفهمیدیم کی پخش شد! چه حیف. اتفاقا صدای هملت خان هم چند روز پیش یکی از دوستان یادمان انداخته بود و الآن اسمشان را که خواندیم یکهو حال آن صدا در گشومان پیچید. چه صدائی انصافا! به هر حال، واضح و مبرهن است که حق با شماست و ما نمیدانیم حالا می]واهند با این دوبلورهای همیشه مشخص چه کار کنند؟ دوبلورهای جوان این کارتونها هم هر چقدر باحال، انصافا یکجورهائی صدا ندارند آنطور که باید... راستش نگران شدیم! گرچه... فیلم دوبله شده دیدن و سانسور و این چیزها... ای بابا! اگر دردم یکی بودی چه بودی! (ببخشید یکهور مای تصغیرمان حذف شد. مثل زدیم!)/خداوندگارا! نسل بعدی چرا؟ همین الآن هم دلایل فراوان برای این قیاس در دست هست، به شرطی که اقوام آدمخوار شکایت برای اعادهی حیثیت نکنند! البته دربارهی قضیهی ترکیه... خب! آدم برود بندرعباس دیگر... اینهمه پول و تا ترکیه و اینطوری؟ من جای ترکها باشم میگویم بیخیال، شما پرواز ندهید لطفا! اینطوری دو طرف کمتر ضایع میشوند. این راهکار سیاسی ما بود جسارت نباشد. دست آقای الفنون درد نکند. نمیدانم اگر ایشان اینهمه حرف نمیزنند ما به چه بهانهای میتوانستیم روزانه به میزان بیشتری زرت و زرت تلویزیون را خاموش کنیم. به هر حال، برای اینکه جو به هم نریزد، دلیل گرانی را آقای حافظ به خوبی فرمودهاند که ظاهرا یک عده می با دیگران میخورند و با ما سر گران میدارند! / این آئیننامه، اگر رخصت بدهید، مرا کشت! دربارهی این آئیننامه هم مثل آن قضیهی ترکیه، من یکی گمانم ترجیح بدهم بروم بندرعباس!/ هرمسا، بزرگا، عمر ما تلف شد! چون ما رفتیم، یک عکس بود که آن هم فیلتر بود! حالا هی ما میگوئیم بخت ما را با گونی بافتهاند، دوستان میخندند. / ما از خواندن مصاحبهی شما آنقدر لذت بردیم که باز مردیم. ما هم از آخرین باری که گلاقا خوانده و لذت برده بودیم خیلی گذشته بود. اما اکنون میتوانیم بگوئیم از آخرین بار گلاقا خوانی و لذتبریمان چند ساعتی بیش نگذشته./ البته جدای از اینکه ما هنوز از نسیم دولت جدید سبزرو و سبزمو هستیم!!! رخصت بدهید، تصمیم داریم که رای بدهیم. حداقلاش این است که موقع کانال عوض کردن کمتر دچار شوکهای شدید میشویم. این آقای چمران عجیب روی ارتعاشات مغزی ما است (این ارتعاشات مغزی را پریشب دوش گرفته بودیم ایستاده بودیم کمی خشک بشویم و همینطور گوشمان به تلویزیون بود، از تلویزیون بدآموزی شدیم. یک خانمی هی همین جمله را با خشم فراوان تکرار میکردند)/ از شما که پنهان نیست، اما باز اعتراف میکنم که ما هنوز تصمیم قاطع نگرفتهایم کی خواندن آقای استر را شروع کنیم. بههرحال فعلا از تقد جذاب شما درس عبرت میگیریم که نکات بسیار دلنشینی داشت./ چیز است...! این اقای فرزانه و آن دکتر صنعتی که سهپیچه گیر دادهاند به آقای مرحوم هدایت... هیچی! ببخشید. اصلا نمیدانیم چرا بیربط یکهو این وسط یاد آقای صادقی و ملکوتشان افتادیم. / با اجازه، ما آرشیومان را میخوانیم آی دق میخوریم گاه و گاه هم نه و اصولا بستگی به حال احوالمان دارد. اما اصولا، آرشیوخوانی کاریست به غایت لذتبخش. اتفاقا دیروز، همین دیروز، با اجازه، داشتیم آرشیو مبارک شما را میخواندیم و متاسفانه وقت کافی نبود که زیاد بخوانیم، اما از همان یکذره خواندن هم حظ مبسوط بردیم. سایهی خدائیتان از سر ما کم نشود./ البته ما حق نداریم در بحث 11 شرکت کنیم که ما را چه به مباحث خدایان. اما خواستیم فقط بگوئیم آقای زئوس هم حق ندارند خودشان را با هرمس کبیر که شما باشید مقایسه کنند. همین! البته اقرار میکنیم که این سوال برای ما هم پیش آمده بود. اما توبه کردیم زود./ ما هم با آقای پیکوفسکی بزرگوار در این مورد همعقیدهایم (البته شما حتما بهتر میدانید، بههرحال، اصلا به طرز جذاب و جالبی ما چند بار دیدیم با آقای پیکوفسکی بزرگوار به شدت همعقیدهایم و کلی باعث افتخارمان شد این قضیه) به هر حال، راستش ما از همان اول هم همینطوریها بودیم که الآن هستیم و شاید هم نه. بههرحال یک زمانی احساس میکریدم حساب کار دستمان آمده دیگر و بعد فهمیدیم که نه! حساب کار از دستمان در رفته انگار و بعد یکهو حس کردیم که حساب کجا بود؟ خلاصه این از آن مواردیست که ما گاها که از عبادت شما غافل میشویم به آن میاندیشیم که ما شبیه وبلاگمان شدهایم یا وبلاگمان شبیه ما یا هیچکدام و بههرحال این که ما دیر به دیر چیزی مینویسیم به تنبلی ربط دارد یا به چیز دیگر یا ما کجا هستیم و چه هستیم و نسبتمان با هستی چیست؟/ به نظر ما، جسارت نباشد، واقع همان مجاز است و مجاز همان واقع. در واقع آنچه مجاز است، به نوبهی خود واقع است که توانسته مجاز بشود (که اگر واقع نمیشد، نمیبود که بتواند چیزی باشد که مجاز هم. در واقع،مورچهی نبود چیست که کله پاچهاش چه باشد!) پس با این حساب مجاز خودش امر واقع است و دنیای مجازی یک دنیای واقعی است در رابطهای مجازی با دنیای واقعی دیگر. با این حساب دوباره همان سوالات قبلی پیش میآیند؛ و اینکه، یحتمل لابد دو تا شخصیت واقعی میماند و دو تا دنیای واقعی که نسبت به هم میشوند دو تا شخصیت مجازی و دو تا دنیای مجازی... (گاس که حسابش را اشتباه هم کرده باشیم. حالا بگذاریم اصلا ایکس. خلاصه یک وضعی شده!) / هرمسا، بزرگا، ای سِر سِرها، ای سرور سرورها، ای به قربان آن دو تا بالتان که بالاخره نفهمیدیم روی کلاهتان قرار دارند یا روی پاشنههایتان، توبهی این گناهکار را بپذیرید از بابت شکیاتی که موجب شد ما آن تقرب را از دست بدهیم. آنقدر نادمیم که خیال میکنیم لیاقتمان بند سیزدهم هم نیست و بند بندمان سرشارست از ندامت و اصولا طلب مغفرت میکنیم. البته در مهربانی شما شکی نیست. اما گفتیم که بدانید ما شاکریم. مخلص هم در کنارش
سایهی سبز سروریتان بر سر ما ستایندگانات مستدام (گمانم یکجور واجآرائی تعلیقی سین بود! تقدیم به شما که حافظ کبیر با آن ساقی سیم ساقشان هی پز ندهند دل زمین و زمان را ببرند!!!)
و سرخوشی الوهیتان مدام
آخیییییییییییی من همیشه دوس دارم آل پاچینو رو با صدای خودش ببینم
در مورد یکی از بندهای این پستتون باید بفرمایم که : نخییییییییییییییییییییر ! شاید هم من استثنا خلقت باشم و باید بیشتر از اینا قدر خودمو بدونم ، هان ؟ آها ، منظورم همونه که شما فرمودید در مورد آرشیو وبلاگ ها و سوتی های ابتدایی و ... این من بنده خدا انقدر اوایل با ادب و بچه خوب بودددددددددددددددددم که نگید ! حالام هستما ، ولی نه به اون دلایل ابتدایی . اینه ، خواستم بگم اگه دنبال یه معجزه می گردید بنده هستم ( چه پررو ام من ) ناهار جمعه هم نوش جانتان . شاد و پیروز باشید
اگر طرفدار سرقتهای برنامه ریزی شده هستی پس
ocean's eleven
رو باید دوست داشته باشی
این آیین نامه های ساماندهی فعالیت پایگاههای اطلاع رسانی همه چیز دارد جز اصول مرتبط
انگشتتون هم که آبی شد ها؟:)
اینجا تو شهرستان ما فیلم ِ خوب خیلی راحت گیر نمیاد ، هستن خیلی فیلم ها ، اما دوبله شده
و دوبلرها یکی از عمده ترین دلیل هایی هست که باعث شدن من یکی هنوز کلی از فیلم ها رو ندیده باشم
سانسور هم بماند!
Post a Comment