« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2007-04-12 آقای مرحوم و خانم خارقالعاده![]() 1 اینجا نوشتهایم دیپارتد و هی داریم تلاش میکنیم یک جوری حرفمان را بزنیم که آقای اسکورسیزی را از خودمان نرنجانیم. تکلیفتان را روشن کردیم، نه؟! اتفاقن بر خلاف هوانورد، تماشای این یکی مفرح بود و حوصلهی ملوکانهی ما از نیمهی راه سر نرفت. فقط هی باید به خودمان یادآوری میکردیم که کارگردان، مارتیِ خودمان است. بیخودی هم هی یاد face off میافتادیم. بعد با خودمان فکر میکردیم چرا انتخاب بازیگرها این جوری بوده است. منظورمان اتفاقن آقای دیکاپریو و آقای دیمن نیست که در این باره زبانمان مو درآورد بس که قبلن گفته بودیم. دیگر باید به زور هم شده عادت کنیم به این شکل و شمایل مقواییِ آقای دیکاپریو. حرفهایی را هم که این بالا درباب ارتباطات افلاطونی مارتی و لئوناردو میزنند، نشنیده میگیریم. مشکل سر هرمس مارانای بزرگ دقیقن با جناب آقای جک نیکلسون دوستداشتنی است. غیرسمپاتترین هنرپیشهی محبوب تاریخ سینما! انصافن کدام دفعه، کجا با این آقا سمپاتی داشتهاید؟ از حرفه، خبرنگار بگیر تا محلهی چینیها. تا همین مثلن قول و از گود از ایت گیت. حالا نقشهای گلدرشت منفی را کاری نداریم وگرنه هیچ بعید نیست که یک بندهخدایی هم پیدا بشود و با نیکلسونِ مثلن شاینینگ هم سمپات باشد! کاری نداریم. داشتیم میگفتیم: در دیپارتد، یک فضای به شدت دوقطبی حاکم است. دوقطبی که اتفاقن برخلاف آموزههای اصل عدم قطعیت، که این روزها خیلی مد شده، خیلی هم در هم نمیپیچند و خیلی سرراستتر از این حرفها هستند. این را باید بگذاریم به حساب سن و سال مارتی لابد. اعتراف میکنیم که خیلی جاها انتظار داشتیم این دو تا آدم که این طور قرینهوار – ین و یانگوار – دارند زندهگی میکنند، خیر و شرشان کمی جابهجا شود. (لطفن آدمکشتن را تنها متعلق به نیروی شر ندانید.) نشد. یعنی خیلی خطکشی قاطعتر از این چیزها و اداها بود. ببینید که پرسونای آشنای آقای نیکلسون میشود سردستهی آدمبدها و آن وقت، مارتین شین با آن پسزمینههایی که از او سراغ داریم، میشود رییس پلیسی که – واقعن که! – شهید هم میشود! دیدید چهقدر رمانتیک اسلوموشن از آن بالا پایین میافتد؟ بعد، نیکلسون، خونین و مالین در بیلِ آن ماشین- که لابد آشغالجمعکن هم بوده! – هلاک میشود؟ تازه فراموش نمیکند که قبل از مردن، خیلی مذبوحانه و خبیثانه، تیر آخر را هم شلیک کند! (باز دارد این دوز علامت تعجبهای ما بالا میرود خانم ئهسرین، ها!) یک دفعه فیلمت را سیاهسفید میساختی دیگر! اشتباهی رخ داده است. ما، سر هرمس مارانای بزرگ از همین جا اعلام میکنیم که یک جایی، یک روزی، به جای اسمِ مثلن آقای تارانتینو، اسم آقای اسکورسیزی تایپ شده و بعد، منشی تهیهکننده، تلفن اشتباهی زده و مارتی هم روی هوا قضیه را گرفته! فقط تصور کنید اگر این ماجرا را تارانتینو میساخت. آن فصل عجیب آخر که همهی هنرپیشهها، یکییکی، به نوبت، در مغز هم شلیک میکنند، چهقدر خندهدارتر و معرکه میشد؟! الان خب خیلی تعجب نمیکنیم از این که اسکار را به مارتی دادند! حقش بود! به چیِ این دیپارتد دلمان را خوش کنیم آخر، ها؟! کجایش را برای خودمان نگه داریم و هی یادش بیفتیم و برای ملت تعریف کنیم؟ یعنی باید حالا، بعدِ عمری، بنشینیم و از توانایی مارتی در جمع و جورکردن این همه شخصیت و قصه و اینها تعریف کنیم؟ همین؟! بلند شو پسر! (با مارتی هستیم مثلن!) بلند شو فیلم خودت را با همسنو سالهای خودت بساز. ول کن این شلوغبازیهای دوربین و قصههای تودرتو و تدوین موازی و جوانگرایی و... را. نمیدانیم، لابد مارتی هم چهار تا جواد طوسی دور و برش دارد! خب؛ اینها را گفتیم که یک دعوایی راه بیفتد و شما یک چیزهایی بگویید در دفاع از این فیلم و بعد ما مجبور شویم، مجبور شویم بشینیم و فکر کنیم و دلایلمان را برای خوشمان نیامدن از این فیلم، مبسوطتر بنویسیم. 2 یادتان باشد که یادمان بیندازید که دفعهی بعد، یک چیزی دربارهی آقای مارسل دوشان، مکین، آقای شماعیزاده و آقای نامجو برایتان تعریف کنیم! 3 نگویید که نگفتیم ها! وردی که برهها میخوانندِ آقای رضا قاسمیِ عزیز، روی دوات منتشر شد. خبرش را یک بندهخدای آنونیموسِ مهربانی در کامنتهای پستهای قبلی داده بود. به دیوار فیلتر هم اگر برخوردید، به خودمان ایمیل بزنید تا برایتان بفرستیم. به خود آقای قاسمی هم البته میتوانید ایمیل بزنید! 4 موسیو ورنوش یک چندوقتی است که یک چیزهایی نوشته و داده دست ما، سر هرمس مارانای بزرگ، که پابلیشش کنیم. مشعوفمان نکرده هنوز لابد که نمیکنیم! 5 داستانخواندن آنلاین هم از آن کارهایی است که میدانیم سخت است و خودمان هم گاس که بهندرت به سراغش برویم، اما این داستان بامزه را بخوانید با ایدهی معرکهاش که کامرانخان عزیزمان ترجمه کرده است. 6 ما هم اگر بودیم، کامنتدانی نمیگذاشتیم لابد. این همه سادهگی در فرم و قیافه. این خلوت منظم و سکوت گاس که اصلن از الزامات این باشد که آدم با خودش حرف بزند. وقتی خودت هستی و خودت، چه لزومی به این قرتیبازیها؟! ماندهایم این وسط معطل که چی میشود که گاهی فکر میکنیم این خانم دارد صاف با ما حرف میزند. ببینید: «ادم های بزرگ زندگی های کوچکی دارند با یکی دو اتفاق کم اهمیت.ادم های معمولی ،همان ها که با بی اعتنایی از کنارشان رد می شویم، انها که در سکوت کوپه قطار خط های سرخابی اسنیکرز دختر روبرویی را می شمارند،یا با دقتی بی مانند گل الود ترین هویج را از میان ردیف نارنجی هویج ها انتخاب می کنند،یا هر روز سرراهشان یک لیوان مقوایی قهوه داغ برای گدای هندی می خرند،این ادمهای فوق العاده معمولی زندگی شان پراز اتفاق هایی ست که ادم چشم هایش گرد می شود.ادم های معمولی عادت های معمولی دارند،مارکس و لنین و پروست و مان خونشان ده صبح پایین نمی افتد و هوس نمی کنند در ردیف کافه های گاندی با قهوه های چهار هزار تومنی خدای نکرده گدا گشنه های جهان را از دست امپریالیسمی که دهه پنجاه هر ننه قمری را توده ای می کرد نجات دهند،ادم های معمولی سر راهشان به یک رستوران معمولی با دوستی معمولی می روند می نشینند و جفنگ ترین غذای روز را می خورند و خزعبل می گویند و می خندند و ادم را گیر ناخود اگاه متوسط الحال روشنفکر های ننه بابا معروف دل زده از پول و سگ و طوطی و گربه ملوس نمی کنند.» 7 البته بندهگان خالص کم نیستند. اما این بیچاره، این طفلک، ساسانخان عاصی، مگر هُلتان میدهد که این جوری به دست و پایش میپیچید خب؟! شما هم پسرم، از این آنتیکامنتها غمی به دل نگیر و شجاع باش و صبور و همینجور هی فرت و فرت برای ما کامنتهای طولانی و محبتآمیز و خالصانه صادر کن. بالاخره یک جایی حساب میشود اینها لابد! دستات هم اگر به دست آن خانم استوایی شکست، گاس که خودمان از اختیارات ماراناییکمان استفاده میکنیم و به جایش، یک دست خوبِ فردِ اعلا برایتان سبز میکنیم! 8 باور نکن علیجان! این جور چیزها را نباید باور کنی. هرکسی هم به شما گفت، شیشکی نثارش کن، با ما! آقای ونهگوت نمیمیرد که. منتشر میشود در یک زمان دیگر، یک جای دیگر. الان هم گاس که دچار یکی از همان وقفههای زمانی مخصوصش شده که آن سیانان بیصاحاب، آن طوری نوشته پسرم. وگرنه مگر میشود که ما هفتهی پیش، با یک حالت الهامآمیز و شتابناک و ویژهای، برویم سراغ این کتاب زمانلرزهی ایشان و حالا از شما همچین حرفی بشنویم، ها؟ (اصولن سر هرمس مارانای بزرگ کتابهایی را که از کتابخانهاش برای خواندن انتخاب میکند، در یک حالت شتابناک، انتخاب میکند که معمولن انرژی رقیق مشکوکی – که هیچ دخلی به صداهای مشکوک ندارد – مسیر دست مبارک ایشان را هدایت میکند. میدانید که! وقتی تنگش بگیرد، خیلی فرصتی برای فکرکردن نداری!) بعد هم حالا گاس که واقعن مرده باشد، دلیل نمیشود که ما نامهای به آدرس همیشهگیش برایش ننویسیم و نگوییم که: کورتی جان! پسرم! مُردی که مُردی! به ما ربطی ندارد. الان هم به قول خودت لابد آن بالا در بهشت نشستهای روی صخرهای، چیزی، داری پالمال لایتت را میکشی و همان لبخند بچهگانهی شیطنتآمیزت را زدهای و مشغول خلق یکی دیگر از آن اتوپرترههای بامزهات هستی. به جانِ زنِ اولت که به تازهگی مرحوم شده، نامردی اگر رمان جدیدت را برایمان ایمیل نکنی. بعله خب ما خودمان میدانیم آن بالا – این بالا! – امکانات چاپ و نشر محدود است. ولی به جان زن دومت که هنوز مرحوم نشده، اینجور چیزها دلیل نمیشود پسرم که ما را از این لذت نامحدود، از این شعف بازیگوشانه، از این لبخندهای مکرر، از این تخیل ولنگارت برای همیشه محروم کنی که! آدم باش و از این شوخیهای صحرایی با ما نکن آقاجان! ها راستی (کپی رایت خانم ئهسرین) این قدر آبجوی گرم نخور. برایت خوب نیست. یا حداقل فقط همان خماری اول صبحت را با آن بشکن. خب؟ 9 یعنی آدم یک فقره آیدا داشته باشد که از پاریس برایش سیدی این خانم Skin را بیاورد ها! لذتی بردیم وقتی سوغاتیمان را گشودیم. (این هم از همان اتفاقات ماراناییک است که سر هرمس مارانا از قبل ندادند داخل بستهی سوغاتیش چی است!) یادمان باشد که بعدترها برایتان از این اعجوبهی فرم و صدا بیشتر بنویسیم. کلیپها را خودتان بگردید و پیدا کنید و از گرافیک خارقالعادهاش مشعوف شوید! Labels: سینما، کلن |
شکل و شمایل امروز سایتش را هم ببینید.
تفاوت دو فیلم تعداد شخصیت های زن و در پایان بندی فیلمهاست. شاید اسکورسیزی خواسته فضای دو قطبی فیلمش هم در انتها دارای تعادل باشد چیزی که در نسخه اورژینال در نظر گرفته نشده و شاید مهمترین برتری فیلم هنگ کنگی هم در همین باشد. شاید اسکورسیزی خواسته حالت اخلاقی بیشتری به فیلمش ببخشه. در مورد اسکار هم قبول دارید که آکادمی احتمالن به تلافی اسکارهای قبلی که از ایشون دریغ کرده بودند، جبران مافات کرده اند.
یه خدا رو چه دیدین حتی شاید بمب بستم به خودم پریدم زیر وبلاگ حاجی هرمس!! ..از دست این عاصی !!!!!؟
کامنت س س م ک عاصی رو الآن دیدم
در هر حال نظرم عوض نشده
من خودم و عاصی و وبلاگ و همه رو با هم میکشم
حاجی هرمس هم که جز ما موجودات فانی نیست ، حسابش جداست
هر چند پست های طولانی خوندن تو مرام ما نیست اما با وبلاگ شما از زمانی ظهورتون در وبلاگ نازلی دختر آیدین آشنا هستم
اما اهل کامنت نیستم
فقط نمیدونم چرا در برابر وبلاگ حاجی مارانا نمیتونم مقاومت کنم
لامصب نمیدونم چی داره که اینجوری آدمو میگیره
روزی 20 تا وبلاگ بیشتر میخونم
برای هیچ کدوم کامنت نمیزارم
اینجا که میرسم ، شده حتی یه خط باید کامنت بزارم و برم
بگردم ببینم این دوروبرا مهره ی ماری چیزی آوییزون نکردن!؟
+
اين بار آمديم به جبران آن بار كه تمجيدمان را قورت داديم و داشت حناق خفه مان مي كرد خودمان را خالي كنيم و همين جوري فرت و فرت از شما تمجيد كنيم .كه سپاس و اينها
+
خدمت ذات ملوكانه تان عارضم كه قربانتان شوم با آن تحليلهاي فيلمتان و نقدهايي كه مي كنيد ما كه باشيم كه بياييم بگوييم اشتباه مي گوييد و نظرتان را خداي نكرده چنج كنيم . خب اگر طرفدارش بوديم لابد تلاشمان را مي كرديم ولي از آن جايي كه زياد بر دلمان ننشسته هر چه شما مي گوييد درست است
+
اين بنده ي خالصتان كلي هم باحال است . عاصي خان را مي گويم . خدايان و بندگانشان هر دو به سلامت باد . حالا كه كامنت داني دارد خودش نقش متا ديتا را بازي مي كند و حالا هر كامنتي براي خودش كامنت داني مي خواهد بايد قدر اين ساسان خان را دانست .
+
آقاي ونه گات هم به ما اس.ام.اس داده كه به اين خدايمان سرهرمس مارانا بگوييد حواسشان باشد با اسم مستعار برايشان ميل زده اند يك وقتي نخوانده پاكش نكنند . گفتند هر چه زنگ زدند شما پيرو امورات ملوكانه در دسترس نبوديد .
+
خب باز هم خداي باحال و بريتيش اكسنت ( البته با حدسهاي من ،حالا بگرديد پيدا كنيد پرتقال فروش را) برفراز باشيد .و اينها
+
اذن خروج
جسارت نباشد، ما نمیخواهیم از کامنتدانی شما به عنوان چتروم (زبانمان لال) استفاده کنیم. اما رخصت میطلبیم که به پیغام پسغامهائی که راجع به وجود لاوجود ما در این بارگاه ملکوتی شده پاسخ بدهیم، کوتاه:
یرمای گرامی، ما نفهمیدیم این وسط کی خواهر دار شدیم؟ (همانطور که هیچکس نفهمید چطور یکهور مارانا خان جونیور خال درآوردند کنار بینیشان). ما از آن اول خواهر نداشتیم، این آخرها هم دیگر واقعا غیرممکن است که نَسَبی خواهردار شویم. خلاصه که این شد مورد دوم که ما از کنجکاوی داریم خفه میشویم.
می. گرامی! همانا اگر تمام تلاشهای گالیلهاینها و آن علوم پیشرفته که شما خواندهاید، بسته به گیر دادن به ما است، گیر بدهید بزرگوار. ما مخلص دوستان نزدیکتر به آفتاب هم هستیم واللا!
خانم یلدای گرامی، آخر مگر من چه هیزم تری به شما فروختهام که میخواهید آن بلائی که سر متروی لندن آمد، سر این بارگاه ملکوتی بیاورید، به خاطر من! من مهم نیستم. من را اگر خواستید منفجر کنید، اما این بارگاه ملکوتی، خانهی امید بسیاری از مومنان است. دور از انصاف است! به موی هرمس بزرگ قسم، اگر کم بیاوریم؛ شما خواستید، ما را دو روز زودتر به منزل هادس کبیر بفرستید. ولی این همه کینه برای چه زئوسیش؟ و اینکه قدم سر چشم ما میگذارید. اینکه میخوانید هم باعث افتخار است، حتی اگر به خونمان تشنه باشید.
و نکته اینکه: این خاصیت خدایان است که ما فانیان را به حرف زدن وامیدارند از صمیم قلب. نمیبینید من اینجا میآیم چه به بلبلی میافتم؟ همه از لطف وجود انوار قدسی مولایمان مارانای کبیر است.
(بزرگا هرمسا! امیدوارم گستاخی ما را ببخشید که در اینجا با کسی جز شما سخن گفتیم. توبه! قصدمان زئوس نکرده جسارت نبود. فقط گفتیم در محضر خودتان قضیه را حل و فصل کنیم که حرف در نیاید و اصولا چه جائی بهتر از زیر سایهی پدر ما که در المپ است؟
حالا اصل مطلب که عبادت و زیارت است:
بزرگا هرمسا! سیدنا! حاجی! (عزت و احترام حاتمیکیا وار بود شاید یادتان افتاد و آبرویش را بردید!) عرض شود که ما که باشیم که علیرغم دفاع محکمی که جلوی دپارتد بستهایم روی حرف شما حرف بزنیم. ثانیا (اولا همان قبلی بود دیگر) باید صادقانه اعتراف کنیم که خیلی در مواردی که ذکر کردید با شما موافقیم.یعنی سیاه و سفید بودن بیش از حد. با اینحال... خداوندا توبه... قصدمان کودتا نیست،اما از سر خامی نظر خام خود را میگوئیم فقط: به موتان قسم، به بالتان قسم ما خیلی با این آقای نیکلسون عزیز نازنین سمپاتی و اینها داشتهایم. از محله چینیها بگیرید که دماغاش را بریدند آخمان درآمد و آخرش به خاطرش بغض کردیم. تا قول که به خاطر فقط گل روی او گرخیدیم. و مگر... و مگر میشود آدم "پرواز بر فراز..." را ببیند،نیکلسون خان عزیزتر از جان را ببیند، و آخر فیلم برایش مثل ابر بهار کف نکند و اشک نریزد؟ زئوسیش قسم چی را بگویم. جو بگذارد، یکهو دیدید گفتیم توی همان شاینینگ هم مردهی آن ابروهای پدرسوختهاش شدیم و دلمان یک کم،یک کم فقط، وقتی جنازهاش را دیدیم لای برفها سوخت که بابا این بدبخت هم مثل ما نویسنده بود اگر گیر آن کوبریک کچل نمیافتاد (میدانید که چقدر بچهم!!! را شکنجه داده تا آن سکانس کوفتی بار را گرفته). خواستیم بگوئیم بعد از شما و والدهی آقا مصطفی (این را همینطوری دروغکی نوشتیم. یکهو به ذهنمان رسید و فکر کردیم اگر ننویسیم دق میکنیم!) ما آقای نیکلسون را خیلی دوست داریم. اندازهی آقای پاچینو و دپ و الدمن و کلونی و اینها. جسارت نباشد، ازین دکاپریوی پدرسوخته هم خیلی خوشمان آمد. کی فکر میکرد آن جک قرتی، یک چنین پامنبریدهای بشود. راستاش ما فکر میکنیم، جسارت نباشد در همین کسوت بندگیمان، این بچه آیندهی درخشانی دارد برای خودش.
اما ما دپارتد را خیلی دوست داشتیم. به این دلیل ساده که میخمان کرد و خب، حتما میفرمائید عمو! میخواستی مارتین خان میخات نکند؟ حق با شما خواهد بود. اما به نکتهای اشاره کنیم اگر جسارت نباشد: ما اگر بخواهیم کراوات شیک و گرانی بزنیم که کف ملت از کراوات ببرد، سعی میکنیم پیراهنی ساده بپوشیم. البته مثال بیربطیست! اما دپارتد را برای این دوست داریم که داستان نسبتا سادهای دارد. روابط آدمهایش حتی کمی تکراریاند. آدم خوبه و آدم بدهی فیلماش مثل عکس روی دابلیو سی تابلو است. اما آرام ارام میرسیم به مارتین خانی که انگار سالها زندگی از راننده تاکسی گذرانده. مارتین خانی که اخمهایش را میکند تو هم و قهرمان پاپتی رانندهاش را میاورد به دنیائی وحشیتر، خشنتر، و هردمبیل و کترهای تر.
بزرگا! ما تا این آخر فیلم توی سر خودمان زدیم که این پسرک مو بور بدبخت همهش جلوی آن دیمون مزلف باید بد بیاورد و بد بیاورد؟ همهجا؟ به قول پوکر بازها، هرشب؟ و آقای مارتین خان هی میگفتند آره داآش! بعد آخرش ما داشتیم امیدوار میشدیم. بالای آن پشت بام لعنتی گفتیم دیگر تمام شد. گند بگیرند. راحت باش پسر! دیگر خوشبختی به تو هم رسید و بنگ! مارتین خان کوفتند زیر بساطمان! این کار مارتین خان، این که اینطور عمدی همهچیز را سیاه و سفید کردند ما را مشعوف کرد. اینکه احساس میکنیم مارتین خان میدانسته که اینروزها این همه سیاه و سفید بودن خریدار ندارد. اما به خودش گفته: مارتی! دادا! پاشو. تو امروز واسه خودت سری تو سرا داری. تو همونی که میتونی!
خلاصه ارزم به حضورتان، جسارت نباشد، خاکمان به دهان، از نظر ما نقطهی ضعف کار، نقطهی قوتاش است. و این یکی از نقاط قوتاش است. این فیلم پلیسی که بیشتر دوست دارد همکلاسی چیزی مثل مچپوینت باشد. گرچه ما نظر شما را بیشتر از نظر خودمان قبول داریم، اما نظر ما این بود، جسارتا!
/
ما هنوز چاه بابل را هم نتوانستیم پرینت بگیریم. اما دنیائی که در آن بشود از نویسندهی اکستر شبانه دو رمان دیگر هم خواند، دنیای خوبیست.
/
همانا متنی که شما دوستاش نداشته باشید نیست به حساب میآید، حتی اگر خلافاش ثابت شود.
/
به روی چشم. میخوانیم حتما که قطعا ثواباش در حد ثواب نماز شب است.
/
زئوسیش، کار این خانم استوائی خیلی درست است. ما هم گاه عجیب حال میکنیم با نوشتههای ایشان و تا جند دستمریزاد نگوئیم دلمان خنک نمیشود. ما هم به تٱسی از شما معتقدیم آنجه چه جای آرامیست برای با خویش حرف زدن و از همین تریبون و زیر سایهی شما اعلام میکنیم که ایول. و اینکه این تعریف ایشان از آدمهای معمولی آخ که دلچسب بود و اینها. (حالا این استوائیها ما را تهدید کنند به شکاندن دست! ما که این همه حسننیت داریم را!)
/
قربانتان گردم! ما اجرمان را همین حین عبادت میگیریم. همینعبادت خودش اجرت ماست. بندگان ناشکر نمیدانند چه حالی دارد کامنت گذاشتن در بارگاه شما. منباب خطرات هم زئوسیش پشتمان به شما گرم است و همان شعر گر نگهدار من سر هرمس است که من میدانم... ما مخلصیم و قول میدهیم اگر دستی عطا فرمودید، ما وبلاگی باز کنیم به نام عبادات هرمسانه و صبح تا شب آنلاین برای شما کامنت بنویسیم تا شهید شویم اصلا!
/
ما که از صبح حالمان گرفته بود. زئوسیش بند هشتم شما را که خواندیم همچین بغض کردیم تپلها!
ما این بندهی نیک شما را خیلی دوست داشتیم. آنجا که لبخندش را توصیف کردید یک حال عجیبی شدیمها. کاش میشد پارتی بازی میکردید و جناب اورفه را میفرستادید ایشان را برگرداند. یک عکسش را هم میدادید آن مرتیکهی هیز ببیند، که بداند برگشتن و نگاه کردن ندارد آقای ونهگات عزیزمان. حیف که اهل پارتیبازی نیستید.
ولی فکرش را که میکنم... بیشوخی، باورم نمیشد آدمی از آن سر دنیا، مرگاش اینقدر بتواند آهبرانگیزانه باشد.
راستی! آن تیکهی شوخی صحرائی خیلی محشر بود. حتما در کنار اصطلاح شوخی بشاگردی از این اصطلاح مقدس شما هم استفاده خواهیم کرد.
/
خب فقط میتوانیم بگوئیم بسا بسیار خوشا به حالتان. و بعد برویم سایت را ببینیم و کلیپها را بیابیم.
بزرگا هرمسا
انوار الوهیتان از سر ما فانیان کم نشود
و سرخوشی قدسیتان مدام مستدام
ساسان خان تو هیچ وقت تا حالا به طول کامنت هات نگاه کردی؟
نه زئوسی اش نگاه کردی؟
هي من دارم خودمو تيكه تيكه شرحه شرحه مي كنم اين ديپارتد رو ببينم،هي نمي دونم دستي از غيبه چيه، مياد جلومو مي گيره،شما نمي دونيد قضيه چيه آقا مارنا؟ كي از غيب جلو مارو مي گيره؟
كلي بابت اون اشتباه اسكورسيزي و تارانتينيو حال كرديم ها!
آقا مارانا، ببين چه روزي گفتيم ما هم،اين ونه گوت را اين ترالفامادوريها برداشته اند برده اند آنجا، حالا ببين كي گفتم! اگه با زن و بچه برنگشت يك روز!
يادوري: آقای مارسل دوشان، مکین، آقای شماعیزاده و آقای نامجو!
مكين و آقاي ناموجو اش بيشتر يادآوري مي شودD:
از خوندن پست این بار هم کلی مشعوف شدم . مطالبی که در مورد فیلم ها می نویسید خیلی خوبن و برای من شامل دیدگاه های قابل تاملی در باب هنر سینما هستن . در ضمن خوندن کامنت های خالصانه و مخلصانه دوستان هم انگیزه بازدیدهای چندباره از هر پست میشه . لطف ایشون و شما کم نشه .
تنها سفر _ از نوع اون دنیاییش _ که روی من تاثیر ناراحت کننده ای نذاشته همین درگذشت ونه گات نازنین هست . واقعا از خوندن آثارش لذتی بس عظیم و درکی بس شگرف و متفاوت نسبت به روزمرگی جات نصیبم شده تا حالا ! حالا قصد ندارم این جا واستون قصه بگم که آگاهی از چنین تجربه ای از زندگی چقدر برام جالب بوده ...... خوب یه جورایی شما دانای کل هستید دیگه ( از نوع هرمسی ش ) . تا یادم نرفته بگم با توجه به یکی از پست های شما در مورد آقای آلن و فیلمشون ، توفیق نصیبمون شد و match point رو دیدیم .
شاد و پیروز باشید
ما نیز هفته آینده عازم صفریک نیروی زمینی ارتش محترم هستیم بابت ادای دین به مام وطن
شنیده ایم آنجا به طرفداران وودی آلن و آلمادوار می گویند "آقا بیژن " و به چشم ناپاک نگاهشان می کنند
خلاصه کلام برادر اگر توصیه ای حرفی حدیثی نکته ای در آستین دارید ما صمیمانه خواهانیم
پ.ن: در مورد دپارتد شدیداً با نظرات حضرتت موافقم و نزدیک بود سر این جناب با عده ای از پرستندگانش دست به یقه شویم که به خیر گذشت...
فکر کردیم، آخر روی چه حسابی آدمهای دپارتد اصلا سیاه و سفید به نظر رسیدند؟ آن مت دیمون لوس، با تمام قرتیگری پفیوزانهاش، دست آخر یک آدم معمولی بود. میتوانیم شورش را در بیاوریم و بگوئیم یک سفید شیری یا خاکستری: یک بچه کوچولوئی در همان اولن کودکی بابای پلیساش میمیرد، پفیوزی که بابایش را کشته میآید زیر پر و بالاش را میگیرد و هدایتاش میکند در مسیری که دست آخر سود آن پولهائی که خرجاش کرده را پس بدهد: پس آقای دیمون (اسم لعنتیاش چه بود! جسارت نباشد،ما هیچ از این پسر خوشمان نمیآید. مگر کمی به زور در اوشنها). عرض میکردیم، این پسر هم یکی از قربانیهای ماجراست. یک سفید لکشده. یکی دیگر که دارد دست و پا مینزد مگر زندگی خوبی داشته باشد. آن نگاه آرزومندش به آن گنبز طلا (مال کجا بود؟) را به خاطر بیاورید. و خانهای که راست جلوی همان گنبز میگیرد. این بچهی بدشانس آرزومند دل آدم را میسوزاند. یک جاهائی از دکاپریو هم بدبختتر به نظر میرسد (اسم این یکی را چرا یادمان رفت؟ اسم همه را یادمان رفت. نیکلسون هم یادمان رفت!) بههرحال...
آقای دکاپریو هم که نیاز به توضیح ندارد: بد شانس، بدشانس، بدشانس. نه یک قهرمان و نه یک ترسوی مطلق. یک جاهائی مثل پلنگ خوف جان میگیردش و با اینحال تو نمیزند. یک آدم بینابین که ترجیح میدهد تا حدودی بمیرد، اما دستپائین نماند.
و آن آقای نیکلسون... او شاید تیرهترین بخش ماجرا به نظر برسد. البته ما دلمان نمیآید به این مرد بگوئیم تیره بسکه به موتان قسم تو مایههای الدمن و پاچینو دوستاش داریم. بههرحال، او هم دارد زندگی معمولی خودش را پیش میبرد. در سیاهترین حالتاش، سیاهتر از جناب اسکارفِیس نیست! که آیا او سیاه بود؟ (اعتراف میکنیم این قیاس برای این به ذهنمان میپرد که به نظرمان آن صحنهی خودخفهکنی آقای پاچینو با کوک در اسکارفیس، خیلی با آن صحنهی کوک پراکنی آقای نیکلسون در دپارتد فک و فامیل به نظر میرسد). بهةرحال، در بدترین حالت، آقای نیکلسون یک جانی است که کار خودش را دوست دارد خوب انجام بدهد و پدرسوخته به شدت در این فیلم باهوش است. کلهم آنچیزی که در این فیلم آدم را به در و دیوار میکوبد، معمولی بودن بیش از حد آدمهای فیلم هم هست. یعنی آدمها اصلا بر حسب تعاریف هالیوودی مطلق وارد کار نمیشوند (مگر آخر آخر آخر قضیه و اعتراف میکنم آن حرکت لوس، اما دلخنک کن کشته شدن دیمون. که اگر این دلخنککنی هم نبود، ما که سقط میشدیم از حرص و جوش!). شاید به طرز تابلوئی قرار باشد دکاپریو لای یکسری چرخدنده له شود و میشود، اما ماجرا هالیوودی نمیشود چندان.
نکتهی دیگر در همین ساده و ساده و روزانه کردن ماجرا را یک نکتهی بیناموسی اثبات میکند. جسارت نباشد، رومان به دیفار که جائی که خانواده عبور میکند چنین اشاراتی میکنیم. اما ما به خاطر این صحنه مارتین خان را واقعا تحسین کردیم جسارت نباشد. آنجا که آقای دکاپریو و آن خانم دکتره که کلا اسم واقعیش هم یادمان رفته میروند توی تختخواب. هر کارگردان دیگری بود تا سی دست لباسزیر تبلیغ نمیکرد ول کن قضیه نمیشد. اما ما کف کردیم وقتی دیدیم مارتین خان حساب این را هم کرده که ممکن است یک خانم دکتر که مشغول اسبابکشی هم هست، لباسهایش اصلا ست نباشند و زیبائیشناسی همهچیز شیک و پیک هالیوودی را با تیپا بیرون انداخته (مارتین خان)، نه برای اینکه ما توجهمان جلب نشود، بلکه برای جلب توجه ما به این نکته که: برادران و خواهران، همهچیز همانطور است که ممکن است برای هرکدام از شما هم باشد. باز هم بابت اشاره به این نکتهی بیناموسی از تمام حضار پوزش میطلبم و اینها. البته بازیگوشیهائی مثل مرگ سر بزنگاه آن بابائی که نشانی برج را اشتباهی داد را نمیشود انکار کرد. بازیهائی که رسما پیش آورده شده برای حرص خوردن ما. اما به هر حال، دست آخر به زعم ما، مارتین خان موفق شده در کمال خونسردی فیلم نوئی بسازد که آنقدر ساده است کسی باورش نمیشود شاهکار باشد.
زیاده البته عرضی نیست و امیدوارم تا اینجا هم شما ما را بابت مخالفت با نظرات قدسی عفو بفرمائید.
راستی! یک نکته هم عرض کنیم: خانم ئهسرین گرامی! زئوسیش قسم، ما کی قصد جان کسی را داشتهایم؟ زئوسیش، مظلوم گیر آوردهاید؟ ما هی ترس جان خودمان را داریم به موی آقامان سر هرمس قسم.
و یلدای گرامی، جسارت نباشد، باید عرض کنیم نگاه میکنیم. اما بیشتر تاکیدمان روی خود متن است!
زئوسیش، بزرگا هرمسا، ما شدهایم پادریها! تمام دوستان وارد که میشوند... ای بابا! ما دلمان به آن پاداشهای آخرت که در المپ وعدهمان دادید خوش است.
سرخوشی قدسیتان مدام و مستدام
http://www.rokhdaad.com/maghalat-d.php?id=122
بعد اینکه قربان ذوق فرمودیم دیدم لوگوی هزارتو را پسندیدید. ما هم شیطنتش خوشمان آمده بود.
پ.ن: به نظر می رسد حضرت هرمس التفاتی هم به عوالم کمیک بازی داشته باشد( گاس که هر آدم حسابی دارد) پس اگر گمانمان بر حق است خبر دهید بزودی بساط کمیک بازی فراهم کنیم و در اقدامی جمعی کله وبلاگستان را به این جهان بچرخانیم
و تو چه دانی با چهار پست فاصله کامنت گذاشتن یعنی چه
حقیقتش
راستش
واقعیتش
بابا همه اش تقصیر همین رفیق ما می سین جین نمی دانم چه عاصی است
به حمدالله آدم می خواهد کامنت بگذارد گازش را می گیرد می رود پایین یکهو می بینی یا مثل من نمی بینی چند پست پایین تر کامنت گذاشتی
حالا ببین حوصله این خدای بیکار را هوای کامنت دانی های آن پایین را هم دارد
الحق یک خدای بابرنامه و منظمی که هی در حال تقسیم شدنی
می گم خداییش این EnteX هم بیراه نگفته ها! جسارت نباشه البته گفتیم یک هم این بنده خدا را تحویل بگیریم خب!
يادآوري: آقای مارسل دوشان، مکین، آقای شماعیزاده و آقای نامجو!
مكين و آقاي ناموجو اش بيشتر يادآوري مي شودD:
جسارتاً شما به یه بازی وبلاگی دعوت شدید از جانب بنده . راستش اون دفعه که دعوت جناب عاصی رو اجابت فرمودید حسودیمان شد به قربت و مورد لطف قرار گرفتن ایشون از جانب شما _ با این که میزان اخلاص و ایمان ایشون به شما روز به روز مسجل تر می شه . این بود که گفتیم هرمسی به این مهربانی ، دعوت یه دوست ناخوانده دیگه رو رد نمی کنه ! حالا هر جور که شما دوست دارید .
با آرزوی بهترین ها برای شما و خانواده محترمتون .
Post a Comment