« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2007-06-06

این یک پست تزریقی بود!

1
به لحنِ آقای سانسورشده: زلف‌بربادمده در تمام جاده، ودکا در خنکای غروب حیاطِ شاه‌عباسی، سیگار و چایی دونفره روی تراس روبه‌باغ، بیکن و بلک‌سالامی آقای آلفرد به همراهی جدایی‌ناپذیر آب‌جو، آب‌بازی‌های مکررِ جناب جونیور، آن ماهی تنهای گل‌دان نقره‌کارِ میان لابی و بوسه‌هایی که مکرر به دست‌های گوناگون درازشده در آب می‌زد بی‌هیچ هراسی، قهوه و ودکا در راه طولانی شبانه به خانه: نصفِ جهان در بیست و چهار ساعت و اندی.
2
حرفِ راست را ایرما زده بود.
3
بچه که بودیم، دوست داشتیم دو فرزند داشته باشیم. یک پسر و یک دختر. اسم‌های‌شان را هم بگذاریم امید و آرزو. بعد، بزرگ که شدند، برگردیم به‌شان بگوییم: شماها امید و آرزوی من هستید! (به قول خانم کوکا، به‌خاطر طنز خفته و ایهام نهفته‌اش!)
4
چاره‌ای نیست. باید همین‌جا مراتب شعف‌مان را از دیدن هزارباره‌ی این ویدیوکلیپ زلف بر بادِ آقای نام‌جو، ساخته‌ی آقای حامدخانِ صفایی، یک جوری ابراز کنیم.
به قولِ خانمِ کوکا، تناقض غریب و غم‌انگیزی که بین سرنوشت تراژیک خانم هنرپیشه (امیرابراهیمی؟) در عالم واقع با شعر بی‌نظیر آقای حافظ که شهره‌ی شهر مشو...، و فریادهای لرزه‌براندازِ محسن برقرار می‌شود، تاویل‌های فرامتنی دل‌نشینی به کلیت کلیپ می‌بخشد. وصل‌ش می‌کند به تاریخ این سال‌ها. بعد هم که به قول مکین، تا آدم به طرز بی‌محابایی عاشق نباشد، نمی‌رود این شعر را انتخاب کند و این‌جوری بخواند. لابد روزهای خوب و غم‌انگیز و پرزجر و نم‌ناکی داشته محسن آن روزها.
می‌دانید داشتیم فکر می‌کردیم چه‌قدر سلیقه‌ی بصری آقای کارگردان به ما نزدیک بوده که این همه نماهای این کلیپ را می‌پسندیم. و این که این همه در محدوده‌ی بضاعتِ کلیپ‌های ایرانی، بار اصلی را بر دوش ایده گذاشته و این‌قدر ساده و بی‌پیرایه، کلیتی آرام و به شدت متناسب با فضای موسیقاییِ زلف بربادمده ایجاد کرده است. این جوری است که از دل محدودیت‌های مالی و تصویری و تکنولوژیکی، یک ایده‌ی ساده و قابل گسترش، با سلیقه و نگاه و انتخاب و ذائقه‌ی درست که ترکیب می‌شود، نتیجه می‌دهد.
دقت کرده‌اید حضور پررنگ دست‌های خانم هنرپیشه را در این ویدیو؟ یادتان هست یک زمانی برای‌تان می‌گفتیم، یا شاید یکی از همین رفقای‌مان می‌گفت (!)، که چه‌گونه است که دست‌های حامل حالت‌ها و رفتارها و روحِ آدم‌ها می‌توانند باشند.
بروید، بلند شوید بروید به جای خواندن وبلاگ، این ویدیو کلیپ را یک جوری گیر بیاورید و لذت‌ش را ببرید. فعلن که بدجوری این آقای مزدک‌خان‌مان دارند ما را وسوسه می‌کنند که بلند شویم و یک ویدیوکلیپ برای یکی از ترانه‌های محسن بسازیم. گاس هم یک جایی همین دوروبرها، گذاشتیم‌ش به تماشا وقتی ساخته شد.
پس‌نوشت: به لطف علی‌آقامان، این‌جا هم برای کلیپ مذکور پیش‌نهاد می‌شود.
5
خانم کوکا می‌فرمایند از ملت سوال کنیم کسی آیا عکس این جناب جونیور ما را برای Baby TV فرستاده که امروز صبح، تمثال ایشان از آن شبکه پخش شد، یا نه!
6
این دو جمله را هم از خانم لحظه‌مان داشته باشید. جای دوری نمی‌رود:
یک آدم حسابی وقتی قرار است برود، قشنگ می‌رود. مقدمه‌چینی نمی‌کند. به قول یک خانمی، با رفتنش پادشاهی نمی‌کند. قشنگ گورش را برمی‌دارد و گم می‌کند.
یک آدم حسابی، وقتی قرار است دیگر وبلاگ ننویسد، دیگر نمی‌نویسد. پست خداحافظی و اشک و فین و شما همه‌تان نامرد بودید، جز فی‌فی جون و کامی جون و چی‌چی جون و اینها، در اصول آدم حسابی‌ها نمی‌گنجد.
7
حیف نیست؟ روزنامه‌ی هم‌میهنِ دیروز (چهارشنبه) را برنمی‌دارید و در صفحه‌ی نه‌ش، روایت دل‌انگیز و مهربان آقای خولیو کورتاثار عزیز از پابلو نرودای دوست‌داشتنی‌مان را نمی‌خوانید؟!
8
غرهای‌مان روی موسیو ورنوش دیگر اثر ندارد. می‌دانید، بد کوفتی است این واکسینه‌شدن. یعنی آن‌قدر یک سری غر را بشنوی که دیگر به تخم‌ت هم نباشد. حالا هربار که روبه‌روی‌ش می‌نشینیم و از روزگارش برای‌ش حرف می‌زنیم و سند می‌آوریم و از این بی‌عملیِ پایان‌ناپذیرِ کیف‌آلودش که همراه شده با کرورکرور کار بی‌هوده‌ی بی‌حاصلِ روزگارسیاه‌کنِ رخوت‌آمیزِ دل‌چسب، فقط چشم‌های آبی‌ش را نیم‌بسته می‌کند، لب‌های‌ش را به اندازه‌ی چند میلی‌متر به جلو متمایل می‌کند، انگار که می‌خواهد حرفی در جواب‌مان بگوید، بعد سکوت‌ش را ادامه می‌دهد، گردن‌ش را در همین‌ حال کج می‌کند و به طرف پایین نگاه می‌کند. خوب که دقت می‌کنیم، کمی هم لب‌خند می‌زند. انگار دل‌ش برای ما سوخته است.
9
ما (سر هرمس مارانای بزرگ) غیبت می‌کنیم عمومن، برای این که طرف را مسخره کرده باشیم، برای این که مضحکه‌ای جور کرده باشیم و لحظات شادی در خلوت‌مان برای خودمان ساخته باشیم. اشکالی که ندارد ها؟ (لطفن اخلاقیات را فعلن بگذارید برای معلم‌های مدرسه‌.) اما می‌دانید با کدام جور غیبت بدجوری مشکل داریم؟ غیبتی که از سر اصلاح باشد. یعنی قصدش به‌ترکردن جهان و آدم‌های سوژه‌شده باشد. غیبتی تلخ، خسته‌کننده، گاه ضروری، آزاردهنده و البته بی‌حاصل. بیایید اسم اولی را بگذاریم غیبت شادان و دومی را هم طبعن باید غیبت نالان بنامیم.


10
مکین!
یاس و گردن و فرانک نشد چون یاس تعطیل بود به دلایل واهی! به جای‌ش، سورن و استیک و فرانک شد و آن‌قدر خوب و کش‌دار و جای‌شماخالی که الان هرچی فکر می‌کنیم درست یادمان نمی‌آید از چه مسیرهایی برگشتیم خانه. (شما این جمله‌ی آخر را فراموش کن نقدن خانم ماراناجان!)
آن دونفر هم نمی‌شد که بخسبند چون وقتی قرار باشد طرف نیم‌متریِ قضیه هی هر دقیقه برود به بیرون‌روی، نمی‌شود خب. در جریانی که!
11
خانم مسعوده!
سر هرمس مارانای بزرگ، پنج تایتل هم بنویسد، انگار پانصدتا نوشته است. کافی است در بحرش بروید دخترم! دو رقم و این ها که عدد نیست. ما داریم برای چهار رقمی‌ش دورخیز می‌کنیم!
موسیو ورنوش هم متقابلن سلام می‌رسانند و از هرگونه عاشق‌شده‌گی استقبال می‌کنند. خودتان را بدبخت نکنید دخترم! (این را ما داریم می‌گوییم!)
12
ئه‌سرین‌خانم!
بیایید و یک قرار واندرلندی با این مکین و ما بگذارید دیگر. ما هم قول می‌دهیم از پای آن بازی‌ای که یک تفنگ می‌دهند دست‌‌ات و می‌روی داخل یک نبرد خیابانی، چند دقیقه‌ای بلند شویم و جناب جونیور را بچرخانیم تا تفریح کند!
13
(خب این مالِ شما پسرم!)
14
منوچهر‌خان‌جان‌مان!
همین است که می‌گوییم این همه با محدودیت‌ها هوشمندانه برخورد کرده است. یعنی گاهی دست‌ها را در باد چرخانده، گاهی شال را. (راست گفتید ئه‌سرین‌خانم. عجب آن تک‌پایی که تاب می‌خورد، سرخوش و گذرا و ول بود در آن ارتفاع. بدون هیچ تاکیدی و مکثی) و آن جاهایی که شعر را ترجمه‌ی تصویری نکرده، طبعن بیش‌تر مورد پسند ما می‌شود.
15
ما پینگ نمی‌کنیم ناراحت که نمی‌شوید، ها؟
16
داشتیم فکر می‌کردیم این کاریکاتوری که آقای رحمتی از محسن در کنار یادداشت/ غرنامه‌ی محسن درباب حقوق مولف در هم‌میهن امروز (شنبه) کشیده است، چه انتخاب بی‌ربطی بوده. یعنی به جای آن که همان عکس کوچک صفحه‌ی اول را بزرگ‌تر کار کنند، این کاریکاتور ناشیانه‌ی غیرخلاقانه‌ی فیلترفوتوشاپ‌کِش (که فحش هم نیست مکین!) دارد جدیت آن نوشته را بدجوری زیر سوال می‌برد. بعد هم چه اشکالی داشت که مثلن آقای صافی با آن قلم خوب و اغراق‌های به‌اندازه‌اش، کاریکاتور را کار می‌کرد که این جوری مسخره‌گی توی ذوق نزند و این همه غرابت این نوشته را زیر سوال نبرد؟
17
ما، سر هرمس مارانای بزرگ، به همراه آقای ب عزیزمان، شدیدن از این که شورای سیاست‌گذاری و نظارت بر انتشارات آثار و اندیشه‌های آقای محمود احمدی‌نژاد تشکیل شده است و آدم‌های طناز و سوپربامزه‌ای نظیر آقایان الهام، صفارهرندی، محصولی، ثمره‌هاشمی، پورازغدی، مطهری و سایرین در این شورا حضور دارند، ابراز شعف و شادمانی بی‌حد و حصر می‌نماییم و از این که خیال‌مان در باب آینده‌گان و حفظ میراث طنز و فاجعه‌ی ملی‌مان آسوده گشته است، خوش‌حال‌ایم.
18
می‌دانید؟ شرایط که طوری می‌شود که از سینما یا از ادبیات اجبارن فاصله می‌گیرید، خب وسواس‌تان بیش‌تر می‌شود. به همان نسبت هم، احتمالن، دید وسیع‌تری پیدا می‌کنید. یعنی یک جوری انگار از دور نظاره می‌کنید. همین است که گاهی می‌بینید یک بینش جهان‌شمول‌تری، گنده‌تری و در مقیاس بالاتری دارید نسبت به قضیه. این جوری می‌شود که از همان دوسه‌دقیقه‌ی اول، گوشی دست‌تان می‌آید که با چه جور محصولی طرف هستید. این را حداقل درباره‌ی 98 درصد آثاری که اطراف‌تان هست و نمی‌تواند شما را مسحور خودش کند، می‌فهمید.
وقتی به این تراژدی دچار شدید، آن‌وقت است که ادامه‌دادن خیلی سخت می‌شود. آن وقت است که خیلی باید در رودربایستی آقای کارگردان و آقای نویسنده باشید تا به آخر قضیه را دنبال کنید.
حالا داریم حرف‌تان را می‌فهمیم آقای کیارستمی که چرا این همه اصرار دارید بگویید که زیاد فیلم نمی‌بینید. یک کمی می‌فهمیم.
19
این آی‌اس‌پی المپ ما یک کاری کرده که فعلن دسترسی‌مان انگار قطع شده به این بلاگر شما. فعلن هم به لطف رفیق عزیزی داریم این‌جا می‌نویسیم. تا ببینیم چه می‌شود.


20
این پیشنهاد خانم محدثه را هم داریم دنبال می‌کنیم. بدجوری حق با ایشان است. حالا گاس که خبرش را رسمن همین‌جا اعلام کردیم.


21
اصلن این ایده را دوست داریم که پیرامون یک موضوعی، یک جماعتی را جمع کنند که فیلم بسازند. حالا اگر آن موضوع پاریس باشد، خب فبه‌المراد. می‌ماند که این که این دست‌چینی که جور شده، یک‌دست نیست. یعنی این پانزده‌شانزده‌نفر به لحاظ کیفی، هم‌سطح و هم‌اعتبار نیستند. الان درست یادمان نمی‌آید که بانی این حرکت کی و کجا بوده ولی مثلن کارهایی که کن به این سیاق می‌کند، از این نظر خیلی فکرشده‌تر است. یا همین آقای فینچر خودمان با آن ب‌ام‌و های معرکه‌اش. نقدن در این پاریس، دوست‌ت دارم بیش‌تر از همه، همان اپیزود بامزه‌ی رفاقی قدیمی‌مان، کوئن‌ها، سر هرمس مارانای بزرگ را سر ذوق آورد. با آن شوخی‌ای که با راهنمای پاریس و علی‌الخصوص، متروی‌ش کرده‌ بودند. یادمان باشد برویم اسامی این‌ها را دربیاوریم که درباره‌ی چند قطعه‌ی دیگرش هم حرف داریم برای گفتن.
22
گاهی وقت‌ها، فیلم‌ها یادشان می‌رود برای چی ساخته شده‌اند. نمونه‌اش همین هزارتوی پن است. مثال بارزی هم هست برای همان که گفتیم خیلی زود حساب کار دست‌تان می‌آید. که با فیلمی سیاسی (سیاسی تاریخ‌مصرف‌گذشته البته) طرف هستید که قرار است بگوید حکومت فرانکو چقدر بد و ظالم بوده و سرکرده‌گان‌ش هم هیولاهایی بودند و سیاه‌سفیدی آدم‌ها هم (2007 هستیم ها!) که حسابی تو ذوق بزند و یک قصه‌ی پریان هم این وسط بگنجاند لابه‌لای داستان که مرهم‌ی باشد برای این همه زخمی که آدم‌ها در فیلم می‌خورند. جالب است نه؟ بالغ‌تان را می‌زند با آن خشونت‌ش درب‌وداغان می‌کند – از کشتن بچه هم در فیلم صرفه‌نظر نمی‌شود – بعد برای نوازش کودک‌تان، هی قصه‌ی پریان تعریف می‌کند. باکی هم ندارد از این همه کنتراست. آن‌قدر هم جرئت ندارند که از واقعیت پا را فراتر بگذارد و همیشه حواس‌ش هست که مبادا این قصه‌ی پریان، تداخلی در واقعیت ایجاد نکرده باشد. کجا بود راستی که ما از این آقای گیلرمو دل تورو خوش‌مان آمده بود قبلن؟
23
کاش خانم پیاده‌مان کمی فرصت می‌کرد این مطلبی را که درباره‌ی کارهای آقای نام‌جو نوشته است، کمی برای‌مان باز کند. دوست داریم در این باره با ایشان یک جدل لایتی داشته باشیم. گاس هم که حوصله نکرد (همین‌جور که مدت‌ها است انگار حوصله‌ی نوشتن و خواندن و دیدوبازدید وبلاگی هم ندارد) و همین جور قضیه را گذاشت بماند. که در این صورت هم فرقی نمی‌کند (ها؟ فکر کردید تهدیدی چیزی می‌کنیم رفیق قدیمی‌مان را؟) باز هم یک چیزهایی در این باره برای شما و ایشان خواهیم نوشت عن‌قریب.
24


قارچ‌ها در شهر، مجموعه‌ای از قصه‌های آقای کالوینو، کش‌دار نبود اما خواندن‌ش خیلی طول کشید. گاس که چون قصه‌های نئورئالیستی سال‌های جوانی ایشان خیلی جذاب نبود. گاس چون واقعیت همیشه زود کهنه می‌شود. برخلاف افسانه و خیال که مثل قالی، هرچه بماند و پا بخورد، ارج و قرب‌ش بیش‌تر می‌شود. گاس که همین شده که حالا کالوینو را با رمان‌های دل‌انگیزش می‌شناسند نه با قصه‌های جوانی‌ش. اما همین کتاب، مجموعه‌داستان، چند قصه‌ی پایانی‌ش، به شدت رگ و ریشه‌های ریزنگری‌های رمان‌های آتی آقای کالوینو را در خودش دارد. قصه‌ای دارد درباره‌ی مفهوم خیانت که منقلب‌کننده است. اسم‌ش باید ماجرای یک همسر باشد. از آن جایی که مجبوریم، ...، مجبوریم آن قصه را جایی، در مطلبی، مقاله‌ای، چیزی بگنجانیم از فرط ظریف‌بودن‌ش، برای‌تان تعریف نمی‌کنیم.

25
آقای عبرت، مجتبا عبرت، معمولن پاکت سیگارش را توی داشبورد نگه می‌دارد. شاید دل‌ش نمی‌خواهد هر کسی که سوار ماشین‌ش شد، بفمهد که آقای عبرت سیگار می‌کشد. امروز وقتی داشت در حال رانندگی، دقیقن هنگام پیچیدن از اتوبان صدر به مدرس/جنوب، پاکت سیگارش را از توی داشبرد درمی‌آورد، و طبیعتن سرش را برده پایین و برای دقایقی، جلو را نگاه نمی‌کرد، با شدت تمام با ماشین جلویی که همان لحظه ترمز کرده بود، برخورد می‌کند. مطمئن باشید که اگر آقای عبرت کمربند ایمنی را نبسته بود، حالا باید از روح آقای عبرت، مجتبا عبرت، حرف می‌زدیم. بعد از چند ماه که حال آقای عبرت به تدریج جا می‌آید، تصمیم مهمی می‌گیرد: دیگر سیگارش را در داشبورد نمی‌گذارد. در جیب پیراهن‌ش می‌گذارد و این جوری سلامتی‌ش را تضمین می‌کند و از صدمات آتی پیش‌گیری می‌کند.
26
آقای عبرت چند وقت قبل، در قم، وسط زیارت، کیف پولی روی زمین پیدا می‌کند که حاوی هشت میلیون و پانصد هزار تومان چک پول و یک کارت اعتباری به همراه رمز آن است. آقای عبرت طبیعتن کیف و چک‌پول‌ها و کارت را در صندوق پست می‌اندازد تا از طریق بانک به دست صاحب‌ش برسد. بعد هم این قضیه را برای یکی دو نفر از دوستان‌ش تعریف می‌کند. خبر می‌چرخد و از روزنامه‌ای محلی سردرمی‌آورد. بعد هم اخبار سراسری قضیه را پی‌گیری می‌کند و خبرنگار محلی صداوسیما ترتیب مصاحبه‌ای با آقای عبرت می‌دهد که در شبکه‌ی دو پخش می‌شود. بسته‌ی مورد نظر در اداره‌ی پست گم می‌شود. صاحب کیف از آقای عبرت، که حالا شناخته‌شده است، شکایت می‌کند. آقای عبرت مدتی است که در زندان منتظر حکم‌ش نشسته است.
27
این دیزاینر معرکه را هم خانم ژرفا معرفی کرده‌اند. ساعتی است داریم در وادی ایشان سیاحت می‌کنیم و حال‌مان فرخنده و روح‌مان سرشار شده است. لیوان‌های بامزه‌ی آن بالا هم از آثار ایشان است.




Labels:



Comments:
آب دست‌تان است زمین بگذارید و بروید شرقِ امروز (چهارشنبه) را ابتیاع کنید و آن چند صفحه‌ی مربوط به ادبیات پلیسی‌اش را بخوانید که خوب چیزی است ها.
 
آقای مارانا، شما هم که مثل آن جوک کذایی همه اش وعده می دهید.
خوب کلیپ را بسازید پدر جان!
بد است که هی وعده می دهید و نمی سازید. نکند که شما هم یک چیزهایی از عدالت پروری و مهرورزی و اینها دچار شده اید که هی وعده الکی می دهید؟

اما کلیپ را گفتید:
راستش ما هم بسی پسندیدیم. هر چند مکث هایش یک کمی زیاد بود. فکر می کنم این مکث ها را باید کمتر می کرد، می گذاشتشان برای جایی که می خواست بر صحنه ای تاکید کند.
 
http://www.tehranavenue.com/article.php?id=675
 
دقیقا دقیقا وقتی این کلیپ رو دیدم گفتم ایول عجب انتخاب هنرپیشه ای برای کلیپ. و عجب ایده ی معرکه ای. من عاشق اون صحنه ام که نشسته روی لبه ی پشت بام و پاهاش آویزونه و داره تاپ تاپ می ده پاهاش رو
بسازید دیگه آقا مارنا! ترنج، گیس، مست و خراب آمدی، چشمی و صد نم یا هر رودی دریا هر بودی بودا....
اگه خواستید بسازید منم بیام بشینم نگاه کنم، قول می دم سر و صدا نکنم خراب شه!

پ.ن. می گم آ! نمی شه تا این نامجو خان بیشتر از این معروف نشده که نشه دیدش یه قرار بذارید مارو هم صدا کنید چندتا زنده اجرا کنه؟ .. ها؟ چی؟ چه حرفا؟ خب دلمون می خواد بابا!
 
ما پایه ایم که قرارتان را حتی در واندرلد هم ردیف کنید ها! محض خاطر جناب جونیورD:(مثلا اصلا ما یک دوتا قرار اونجا نذاشتیم و چندتا بچه پررو نیفتادیم به جون وسائل بازی، اصلا می گیم مکین هم دوچرخه اش رو بیاره یه دور هم با دوچرخه اش بزنیم)
ااا! گفتم مکین؛سلام مکینD:(اون ضرب المثل گرگ و سلام و اینا چی بود؟) راستی تلفنتون قطع شده وبلاگ آقای سانسورشده هم قطع شده؟
به خانم کوکا هم بفرمایید به خدا من نبودم!P: جناب جونیورتان امضا میدن؟
 
از وقتی این پخش شد منتظر بودم در موردش بنویسی. فکر می کردم چطور ممکن است نپسندیده باشد، آن هم چیزی که من بارها و بارها گوش کرده ام و هنوز خسته نشده ام.
 
اول.
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-03-16/314.htm
دوم.
ما هیچ چیزمان قطع نشده است. این ها کذب محض است.
سوم.
جریان کامنت‌های پست قبلی چی بود؟ چرا همه چند تا شده بودن؟
بالاخره الان آقای bex ... است یا ...؟!!!
 
نخیر ما ...نیستیم...!!!ما ....هستیم....خودتون هرچی خواستین بزارین ادر جای خالی ...
 
سر هرمس بزرگ ... بند 13 هر پست را به ما انسان های فانی وا بگذارید...موضوعش و بدهید ما کمی قلم میزنیم برایتان باایمیل میفرستیم...
 
سلام و اینها
+
اولش که خواندیمتان دیدیم به چه عجب پنج تایی بیشتر نیست لابد . چه شده که سر هرمس بزرگ حرفهایش را برایمان کوتاه می کند آخر پنج تا تایتل هم شد چیزی باز الان خوشحالیم که روالتان کما فی السابق است . شماره بندی کمتر از ده که به دل من نمی چسبد حالا این یکی را زیر چشمی رد می کنیم باشد که خدایان از ما راضی باشند و خیرشو ببینی !
+
بعد هم چه خوب که درباره ی این ویدئو کلیپ گفته اید که خب من هنوز کامل ندیدمش ولی اگر دیدمش کامل می آیم و نظرم را می‌گویم ولی از روی همین عکسها هم خب این دستان هنرپیشه گویا حرفهای زیادی دارد برای گفتن و صورت تراژیکش و گویی اضطراب نهانش ( وقتی دنیا قر و قاطی می شود و حواشیه بیشتر می شوند و تفصیلات شاید چرت و پرت می آیند می نشینند جای همه چیز همینست دیگر . ندیده دیدید چقدر حرف زدم ؟)
+
خب انقدر ازین موسیو ورنوش نگویید که داریم عاشقشان می شویم با آن سکوت پر معنایش مخصوصن آن حالتش را که وقتی داد می زنی و منتظری تا بریزد بیرون همه چیز را زل می زند به جای قاب خالی . این موسیو ورنوش کم کم دارد درونمان جان میابد انقدر که فکر می کنیم حتما یک جایی دیده ایمش.یا شاید یک جایی وایستاده بودیم یک کناری و نگاهش می کردیم وقتی آرام دستش را گذاشته بود توی جیبش و از توی کوچه هایی که شب خواشان کرده بود راه می رفت
+
خب غیبت که کلن چیز خوبیست و هر که جز این بگوید لابد یک چیزیش می شود و خب چه بگوییم که شادان بودن همیشه بهتر از نالان بودن است .
 
سولماز به خدا ئه‌سرین نبوده!
 
عوضش (فرانک و یاس و گردن و ...) با یه فنجون قهوه براتون می‌کامنتیم که یه توشه‌ای هم برای آخر عاقبت مکینی‌مون ذخیره کنیم غروب جمعه‌ای! جخد (حالا یه بار هم رایت ِکپی مامهینم نه گاس ِ هرمس!) که بعدش بریم ب-ِسازیم (از مصدر سازیدن) و ب-سُلفیم (در این‌جا یعنی سراییدن نه سُلفیدن).

ئه‌سرین جون (جون‌ش رو همین‌جوری اومدم ها بده بستون دل به دستی و اینا نداریم که فعلن؟!) راس می‌گه آق سانسوری‌مون هیچ چیزش قطع نیست الان که! تو هم اگه گرگی بودن ِ سلامِت و اینا واسه دوچرخه است من که پایه‌ام!
دس-وِِلی بلدی بری؟

پ.ن.1. یادم باشه از این به بعد از اون غیبت نالان‌هایی که جمعه‌ی پیش رو تراس راه‌انداختیم دیگه نندازیم حالا که ژانر دارن غیبت‌هات!
پ.ن.2. چه حالی می‌ده گه‌گداری بری کامنت‌دونی ِملت اسم ِخودت رو ببینی تو کامنت مردم! حالا گیرم که "ملت" و "مردم" ش خیلی آدمای بی‌ربط به مکین-ی نباشن!
 
http://www.popularmechanics.com/technology/industry/4217348.html isn't it great?
 
با اینکه بیشتر از نیم ساعت دونلود کلیپ این آقای محسن خان طول کشید ولی بعدش آی چسبید
این کلیپ منو خیلی یاد داستانهای علی کوچولو انداخت که در زمان بچگی کلی حالش رو می بردم
 
در ضمن هیچ توجه کردین که حیوونکی کارگردان که نمی تونسته زلف در باد رو نشون بده چطور هوشمندانه از دستها استفاده کرده ( دست در باد ) .ه
 
هدف اصلی‌م از این کامنت اینه که نشون بدم می‌تونم بدون لهجه‌ی سربدارانی و هزاردستانی، اینجا حرف بزنم. ولی خب، هدفای فرعی هم دارم که حالا بعداً.
 
مرسی مکین از تاکیدتD:
دس-ولی فقط تو سرازیری بلدم، قبوله؟
فقط نامجور رو هم بگو بیاد!!(به من چه؟ آقا مارانا گفت تو بیشتر خبردارشی)
الآن دیگه وبلاگ میاد!!
حالا که بازار لینک گذاشتن گرمه اینم از من:http://ham-mihan.org/Released/86-03-19/335.htm
 
کلیپ خجسته ایست. البته از جایی کا آقای کارگردان (انگار) حوصله اش سر میره و به جای نماهای زیبای اولیه از رقص جزئیات سوژه، سراغ قاب بندی های "تنها در خیابان" و "با نگاهی به آسمان" و "چشمهایش" میره کار کمی جواد میشه و( شاید بیش از کمی) توی ذوق می زنه. یکی از دوستن بی رحم من ادعا می کنه که اواسط کلیپ یاد عکس های مجتبی محرمی روی جلد هفته نامه های محبوب سالهای میانی دهه هفتاد افتاد ه..
 
سلام. از روي نوشته‌هاي‌تان فهميده‌ام که با آقاي نامجو رفيقيد. توصيه مي‌کنم که اين موشته را اگر نخوانده‌ايد بخوانيد: http://owham.blogspot.com/2007/06/blog-post_4696.html
و اگر براي‌تان مقدور است نظر نامجو را هم بپرسيد، اگر موافق بود اجرايي‌اش کنيم. يک اي‌ميل هم به بنده بزنيد که شروع کنم به پخش کردن خبرش.
 
آدرس اي‌ميل من: mohadeseh@gmail.com
 
سلام ! این بلاگر احتمالا در المپ فیلتر شده...کار خود زئوس هم هست...ما هنوز فیلتر نشده ایم گوش لوسیفر کر چشمش کور دماغش غیر عملی! کامنتدانی ما هم که از هالواسکن جیره و مواجبش تامین می شود به همین دلیل شد که کامنت مرقوم بفرمایید. یک چکی کنید ببینید این آدرس بلاگر را باز میکند

www.bypasscorner.info

اگر موفق شد یعنی فیلتر شده اید!
 
رویای کذایی هم مال بیست و یک سالگیمان بود از آن رویاها که آدمها دو نفری می بافند و تنهایی خراب میکنند....یادم هم نیست که عکاسش کی بود... شما یادتان نیست؟
 
This comment has been removed by the author.
 
واقعا که عجب بساطی شده! هوم م م ... من پیشنهاد می کنم بگردید در هیستوری تان یک صفحه ای از بلاگر که سابقا باز کرده اید را پیدا کنید. work offline را فعال بفرمایید. آن صفحه را باز کنید. مثلا صفحه ی پست یا ادیت یا یک چیز مشابه. بعد یک s اضافه کنید به آخر http اول آدرس... ببینید راه می دهد؟
 
این کامنتینگتان ادم را...! حیف زئوس چشم غره رفت. غرض از کامنت بالایی اینکه یک عدد اس!!! اضافه کنید آخر اچ تی تی پی!!! اول آدرس بلاگر...یکی از صفحه های باز شده از هیستوری که پستی ادیتی چیزی بوده. ببینید جواب می دهد یا نه
 
ببخشید از دخالت ؛ مورد تو ای دی اس اله ؟
 
ما رفته بودیم دیدن سنجاقک دیدیم شما گویا یکجورهایی پیچ خوردید ! آخرش هم دیدیم که به خیر گذشت !‌یک توصیه ای دارم برای پست فرستادن که دیگر نیازی به آمدنتان به بلگر نباشد /
شاید هم خودتان مبسوط درجریانید ولی خب می گویم !در قسمت ستینگ ِ(Setting) وبلاگتان بروید روی تب ِ Email !
آنجا یک قسمتی دارد به اسم:
mail-to-Blogger :
اسم وبلاگتان هست و بعدش یک نقطه بعد از آن نقطه یک اسمی چیزی / هر چیزی وارد کنید و موقع فرستادن پست جدید از توی جی میلتان به آن آدرس پستتان را بفرستید مثلن :hermesmarana.post@blogger.com. سابجکتتان را هم همان نام بگذارید !‌البته خب عکس را هنوز نمی دانم چطور می شود چپاند تویش / گفتیم که رفع تکلیف باشد .

+

احتمالن میشه بدونم آی اس پی تون چیه ؟
 
این سیستم جدیده؟
عکس رو بر میدارید ، یه عکس جدید میزارید ، چند تا اضافه میکنید میشه پست جدید؟
همه این جوری کنن که نسل وبلاگ ها کنده میشه که!!!
در ضمن ای بندگان ِ فانی خدا بدانید و آگاه باشید که پینگ نکردن از خوردن مال ِ یتیم بد تر است
که خوب البته شامل حال ِ شما نمیشه !مربوط به بندگان ِ فانی خداوند بود!!؟
 
استاد اون وبلاگ من نيست ها! من فقط گفتم بخونيدش اگر نخوندين!
 
برای عکس فرستادن از طریف همون روش یعنی از طریق ایمیل طوری که مثل وبلاگ قرار بگیره
http://ayeneha.blogspot.com/2007_02_01_archive.html
اولین پست صفحه رو بخونین !
سرعت هم تو این روش خیلی بالاتر میره ! کلن روش خوبیه ! حالا یه چکی کنید .
دارم یه فیلتر شکن گیر میارم !
حالا اینو ببینید تا من برگردم !
 
+ نه... چه عیبی دارد که پینگ نکنید. حس ششمان قوی تر می شود به جاش!

+ جایتان خالی، همین چند دقیقه پیش کلی به این جماعت جالب شورای انتشار افکار مشعشع جناب احمدی نژاد خندیدیم، اما بعد که تصور کردیم ممکن است خبرنگار بیچاره ای مجبور شود در یکی از جلسات این شورا شرکت کند، تنمان لرزید.
( آدم یکی دو تاشان را به زحمت تحمل می کند...)

+ آقای صافی متاسفانه یا خوشبختانه کار ژورنالیستی نمی کنند زیاد، مگر برای بعضی از مجلات، مثلا گل آقا.

+ داشتیم فکر می کردیم که این لحن خدامنشانه ی شما چه تاثیر انکار ناپذیری بر بندگانتان دارد که نصف بیشترشان مثل من، به درگاه شما که می رسند با صیغه اول شخص جمع حرف می زنند!
 
man gamon mikonam ke in ahange zolf dar bad ro jayi shenide am. hamash fekr mikonam ke male cat stevens bood ya yaki tooye hamin maye ha. agar etelai darid khabar bedahid lotfan ...
 
دروغ گفتم درست شد!
ما که حرف زدیم پس به ئه‌سرین: من با همه جا و همه چیز و همه کس موافقم، حتی با گوچا!

هرمس! یادت باشه با آقامون هم صحبت کنی آخه اون هم عین من موافقه ولی فقط با گوچا!!! دلیل‌هاش هم خودت بهت می‌گه.

آقای بکس! 13 رو درنیابی می‌پره ها!
 
نه، کار می کند ظاهرن!
 
عشق که چک و چونه نداره سر هرمس ! بدبختی هم اگه پیش باشه بی مورده !‌ حالا دیگه ! فقط اگه دوطرفه باشه . عروض ارادات گرم ما رو هم ابلاق کنین !
با پارس آنلاین تماس گرفتم گفتن که برش میدارن فیلتر و حالا ببینین چی میشه بی خبرمون نذارین !
بعدشم این چه روشیه که هی زیر ِ اینا اضافه میشه خب یه ذره حس منشی صحنه گری می خواد پیدا کردن تغییرات !
آخرشم آقا شرمنده ما مجبور شدیم از کمی ِ ایده یه جایی از بعضی چیزا مایه بذاریم دیگه به خدایی ي خودتون می بخشین !
اگه درست نشد بگین که فیلتر شکنه هنوز رو طاقچس !‌
فعلن که با اجازه بازم به موسیو ورنوش ...
 
اوه اوه !‌هرگونه غلط املایی جنبه ی جلب توجه ایجاد کنندگی داره !
 
مونده بودم كه چطور از هزارتوي پن نمي نويسيد ها!
حالا كه اينطور شد مي رويم مي خريم مي خوانيم اين قارچ ها در شهر را گفتيم!
ما هم پاريس دوستت دارم را دوست داريم ولي نداريمش ديگه!

مكين آماده باش بريم پس! اا!‌نه حالا اينقدر زود كه وايسي جلو در كه! حالا يه نمه ديگهD:
 
اينم واسه اين فيلترينگ كوفتي حالا بي ربط هم بود عيب نداره مهم اينه كه دماغشو سوزونديمD:
روباهه رو چزونديم
تا کوه قاف دوونديم
دماغشو سوزونديم
طمع از راه درش کرد
بيچاره و منترش کرد
خام طمعي بلاش شد
کتک خورد، آش و لاش شد
هرکي دله است ذليله
مخلصش عزراييله
هرکي اسير آزتر
دستاش از پاهاش درازتر
 
جالب بود
ما هم لذت بردیم
behroozbashi.blogspot.com
 
حالا من نمی دونم شما چه اصراری داری ما رو پشیمون کنی !‌اصلن خوب بود یکی که عاشق شما می شد دوست بهتر از جانتون میومد و یه انگشت اشاره می کرد طرفتون و هر چی عیب و عویب داشتین می ریخت رو داریه !‌نه آقا ولی !‌ما ازون بیدا نیستیم که با این بادا بلرزیم ! ما فقط سکوت می کنیم و نگاه می کنیم به چشای موسیو ورنوش که بی دغدغه داره یه گوشه رو نگاه می کنه و شما که از سن و سالش می گین گوشه ی لبش میره بالا و سرشو چند بار تکون میده !
 
ئه سرین جان با این چیزی که نوشتی پاک نوستال شدم رفت!
 
چرا دوباره ؟
 
شما اگه نمی بینین ما می بینیم سر هرمس ! ما می بینیم که شما وقتی از مغز کوچیک موسیو ورنوش می گین چطوری ته ابروی چپش یه نموره تکون می خوره ‌! فکر می کنین تحمل کردن ِ‌اینا راحته ؟ نه نیست . اینا هیچکدوم راحت نیست . حتی اینکه هیچی بهمون نگفت و بزرگ منشانه سرش و انداخت پایین و ما اصلن نفهمیدیم که ناراحت شده راحت نیست. اینجا توی این هوای گرم مزخرف و تو صدای پره های این پنکه ی لکنتی بگین که اگه یه قلم مو و پالت دستم گرفتم فقط به خاطر خودش چشم آبیشه ! و بگین که می کشمش یه روز می کشمش ! بهشم بگین که لاگ زنیوری اصلن بدون موسیو ورنوش معنا نداره ! میشه یه لاگ آباد بی معنا [سینمای معناگرا !‌حواستون که هست؟] بعدشم خب یه ویژه نامه نمی نویسیم که از دلش درآریم چطوری؟
شما هم هی هرچی می تونین از ما تعریف کنین ! باهاتون حساب می کنم !‌
 
جمله بندیو :‌من+زورم این بود که یکی می نویسیم که از دلش دربیاد ! چطوره؟
 
یعنی اینکه : بالا را که نگاه کنیم , همان جایی که داشت ذلف را بر باد می داد, اگر دیگر بر باد نمی داد و برای بار مثلن سوم عوض شده بود, این پایین شماره ها اضافه شده اند...
سیستم کاملن مثل مسئله های ایسیک دیزاین من می ماند. و, لذت بخش است ... باور کنید!
 
می دانم. زلف را با ز می نویسند !!
 
یعنی چی تو زندانه
:-(

ای بابا!


آقای مارانا ترخدا شما هم کوتاه بیاین از این شماره اضافه کردن و آپ نکردن!؟
 
می دانید سر هرمس، بودن حس غریبی داره، عاشق بودن بیشتر، تنها بودن از همش بیشتر، فکر نکنید دارم دلتون رو می گردونم که شاید با ما ساز بشه و سفارشمونو پیش موسیو ورنوش کنید.نه !‌موسیو ورنوش سربالا نگاه نمی‌کنه. حتی وقتی که مهمترین حادثه قرار باشه براش پیش بیاد. امتداد نگاهش بر می گرده به زمین نه آسمون. جایی که ایرما حاضر بوده و این تنهایی رو مسلم می کنه چیزی نیست از آسمون که نگاه رو به سمت بالا ببره. هر چی هست توی اون جیبهای عمیق و پالتوی ضخیم ِ ! دنیا جز همین دو قلم جنس چی می تونه باشه. فکر نکنین که نمی دیدمش، فکر نکنین که نمی بینمش وقتی دستشو تا خرخره کرده توی اون جیبای لعنتی و سر به زیر از تو کوچه ها رد می شه، من اون بالا از پنجره ی بلند ترین ساختمون شهر نگاش می کردم/می کنم[من خدا نیستم هرمس، ولی ازون فانی‌یام که تا باشه و بشه میرم بالا،‌تنگ می شه زمین گاهی برام و می خوام بیام بالا ولی موسیو ...] . و همیشه منتظر بودم یه روزی بیاد که شاید به هوس ماه یه نگاهی بندازه اون بالا یاشاید بارون یاهر کوفت ِ دیگه تامن یه دستی براش تکون بدم. ولی نشده نخواسته نتونستم. اینا درد ِ سر هرمس.! درد ! ایرما ! فکر می کنین دوسش ندارم. ایرما شده قسمتی از موسیو ورنوش. حسادت به عشق که نتیجه ای نداره. عشق رو با عاشق یه جا باید خرید و گرنه مثل ظرف مسی محتاج مرمت ِ سوراخه ! من ایرما رو در موسیو ورنوش می پرستم !
اگه موسیو ورنوش می گه اینارو اضافه کنین حرفای منم ضمیمه کنین پیشش، بهش بگین که زیاد طول نمی کشه که نقش چشمای آبیش بیاد روی بوم با یه پالتوی زخیم(!) و کلاه و دستایی که تا اون اعماق رفته توی جیبا، توی خواب ملتی که نمی تونن صدای قدم زدن یه عاشق و یه مست رو از هم تشخیص بدن . شایدم آرزوشو بر آورده کنم و کنار ایرما بکشمش کی می دونه ؟
اینم بدین به موسیو ورنوش بگین که شاید ایرماش جایی همون وسطا نشسته و خب موسیو ...

http://masinice.blogspot.com/2007/05/blog-post_19.html
 
این خانم مسعوده با این کامنت آخرش ترکونده هــــــــــا!
آقا مارانا خب به این موسیو ورنوش بفرمایید پدر من، برادر من، موسیو ورنوش خب برای چی این دختر رو که حالا که این همه عاشقت شده اذیت می کنی؟ خب خانم ایرما را دوست داری داشته باش! مگر نه اینکه خانم ایرما هم سید را دوست دارد؟ اصلا دلش میاد دختر به این عاشقی را آن بالای آسمانخراش تنها بگذارد با سر و نگاه به سمت پایین که بلکه موسیو یک نگاهی به بالا بیندازد؟ مگر فیلم هالیوودی است اینجا؟ ا همه با هزر شاید و اما و اگر تازه!
اصلا موسیو مگر مازوخیسم دارد که عاشق کسی شده که طرف عاشق کسی دیگر است؟ من هم این حرفها را که عشق این چیزها سرش نمی شود و عشق را همیشه وصال نیست و اینها بلدم ولی خب مگر آدم های فانی چقدر عمر می کنند؟ شما بگید آقا مارانا! مگر چقدر عمر می کنند که زنجیر وار عاشق هم شوند و بعد هیچ؟ اصلا چرا اینجوری می کنند که عاشق یکی می شوند که خوددش عاشق دیگریست و می گذارند یکی هم این میان عاشق خودشان شود؟

جهت روشن شدن افکار عمومی اینکه من نه این خانم مسعوده رو می شناسم نه مراوداتی داشتم تابحال باهاشون و نه پولی ازشون گرفتD: فقط با کامنتشون حال کردم!

پ.ن. این برو بچ این دور و بر کوشن پس؟ مکین؟ یلداهه؟ آقا عاصی؟
 
قربونت برم ئه سرین، چه حرفای خوبی زدی نصفه شبی که الن از سه خیلی گذشته و من هنوز پشت پنجره ام کلی با حرفات روحیه گرفتم، همین الان از دم پنجره رد شد و خب بالا رو که نگاه نکرد، چیکارش میشه کرد تدبیر ِ این دنیا همین تسلسله !‌

این بر و بکستون من فقط یکیشونو هی می بینم میاد میره باقیشونم که خدا عالمه !‌بگو بتوچه خب جواب میدی !‌

به هر حال ئه سرین خیلی مخلصیم !
 
چرا هیشکی نیست؟ چه شنبه‌ی رخوتی!

سر هرمس با زحمت‌های زیاد ِِ ما؟
 
بالاخره فهمیدم چطور از این دنیای خاکستری تکراری برم بیرون...به همتون می گم...هرکس بخواهد می تواند از راه جداگانه به سرزمین سفیدی قدم بگذارد...


پای سمت چپ حرف
A
را در نظربیاورید آخرین پیکسل پایین سمت چپ با دنیای سفید مماس است ...پس کافیست تهنا بر سیاهی حرف
A
قدم بگذاریم...
تجربه ای جدید در انتظارمان است...
 
حالا که کار به تزریق و این حرف ها کشید و بعدش هم به پتیشن و تله تان و این حرفها ... بابا آدمی که در ایران زندگی می کنه یا هر خلاقیتی که در میکنه در پستوی خانه نهان می کنه یا اینکه به حالت عام المنفعه در اختیار سایرین قرار می ده و روزی رو می سپاره دست رب العالمین. یا اینکه مثل این کیوسکی ها شاخ رو می کنه از ایران میره یه جایی که بلیط ۵۰ دلاری برای کنسرتش سولد اوت بشه... ضمنا به آهنگ مردم هم تضمین نمی کنه...
 
ای بابا سرهرمس چرا این مدلی؟ منی که خواننده‌ی ثابت این‌جام، شانسی نوشته‌ی بالای صفحه را می‌بینم و بعد هم صفحه‌ی محسن خان نامجو را. صفحه‌ی نامجو هم احیاناً اگر خلاصه تر و سرراست‌تر می‌بود، تاثیر بیشتری می‌گذاشت. این‌طوری فکر نمی‌کنم موجی راه بیفته.
 

Post a Comment


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  12.2024