« سر هرمس مارانا »



2007-07-20



1
پریسیلا، همین به خودی خود کافی است که من را خوش‌حال کند، وقتی که گردن درازم را روی گردن تو خم می‌کنم و گاز کوچکی از پشم زردت می‌گیرم و تو سوراخ‌های بینی‌ات را گشاد می‌کنی، دندان‌های‌ت را نشان می‌دهی و روی شن زانو می‌زنی، کوهان‌ت را تا سینه‌ی من پایین می‌آوری تا بتوانم به آن تکیه دهم و از عقب خودم را به تو بچسبانم، روی پاهای عقب‌م بلند شوم، وای چه شیرین است به یادآوردن غروب‌های صحرا هنگامی که بارت را از زین به پایین آورده‌اند و کاروان پراکنده شده و ما شترها ناگهان سبک شده‌ایم و تو شروع به دویدن می‌کنی و من به دنبال‌ت می‌تازم، و در نخلستانی به تو می‌رسم.

از داستانِ میوز،
تی‌صفر
نوشته‌ی ایتالو کالوینو
ترجمه‌ی میلاد زکریا
نشر مرکز
2
آقای کالوینوی کبیر، در ادامه‌ی سری‌قصه‌هایی که در آن‌ها، با آمیزه‌ای از کمدی و ریاضیات عالی و فیزیک و زیست‌شناسی، شیرین‌کاری می‌کند و سرگرمی می‌آفریند، انگار همه‌ی ایده‌های داستانی معرکه‌اش را در همان مجموعه‌ی کمدی‌های کیهانی‌اش، مصرف کرده است. این طوری است که مجموعه‌ی دوم که تی‌صفر نام دارد، تقریبن خالی از جنبه‌های داستانی می‌شود، و بیش‌تر بازی‌گوشی‌های مفرحی است با متریال‌ها و اعداد و داده‌ها، با زمان و واژه‌ها و فرم‌های روایی که در مثلن قصه‌ی منشآ پرنده‌گان به اوج می‌رسد و انگار با یک کمیک‌استریپ متنی سروکار داریم. با سواستفاده‌ی جذاب و خلاقانه‌ای از عناصر کمیک‌استریپ در پیش‌برد داستانی خالی از تصویر.
3
در این هزارتوی جدیدی که گاس تا این‌ها را پابلیش می‌کنیم، از تنور درآمده باشد، برداشتیم یکی از قصه‌های قدیمیِ موسیو ورنوش‌مان را به جای نوشته‌ای از خودمان جا زدیم. گاس که بروبچه‌های شبکه‌ی پیام، هنوز این قصه را یادشان باشد. خودشان بزرگ‌واری کنند و به روی مبارک نیاورند.
4
داشتیم فکر می‌کردیم که به جای این قصه‌ای که چپانده‌ایم به هزارتو، بنشینیم و در باب بی‌رنگی متن بنویسیم. این که چه گونه است که رنگ در کلمات در نمی‌آید. این که اگر نخواهیم هی بنویسیم قرمز، چه طور نمی‌شود که از لابه‌لای کلمات، قرمز را احساس کرد. یا این میل غریب به سیاه‌وسفید که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود و هنوز هستند عکاسانی که با فیلم‌های سیاه‌وسفید کار می‌کنند یا دیجیتال عکاسی می‌کنند و بعد، رنگ‌ها را حذف می‌کنند. چه دشمنی‌ای دارند جماعت عکاس با رنگ‌ها؟ چرا این همه گاه، رنگ مزاحم برداشتی است به نام عکس از واقعیتی که دیده می‌شود؟ چه‌گونه است که عکس سیاه‌وسفید – بخوانید فقدان نه‌چندان تاسف‌انگیز رنگ – این همه گاه به واقعیت نزدیک‌تر است؟ نکند که رنگ‌ها اضافه‌هایی هستند بر طبیعت؟ راست می‌گویند که نوزادان از ابتدا رنگ‌ها را تشخیص نمی‌دهند و دنیا را خاکستری می‌بینند؟ چرا این همه اصرار داریم که رنگ را وارد فضای شهری کنیم و بعد، یک جماعت پررویی هستند که هی رنگ‌ها را برمی‌دارند و به جای‌ش خاکستری می‌گذارند تا جهان را خلاصه کنند و مواظبِ ما باشند تا حواس‌مان به رنگ‌ها پرت نشود و از نکته‌ی اصلی غافل نشویم؟ هان مکین؟!
5
از چند ساله‌گی است که این میل غریب به بازگشت، ما را در خود فرا می‌گیرد؟ دقیقن چند ساله باید باشیم تا از ته دل بخواهیم – و ادا درنیاوریم و تقلید نکنیم – که زنده‌گی شهری دل‌مان را می‌زند و می‌خواهیم گریز بی‌هوده‌ای بزنیم به دنیای ماقبل مدرن، به روستا، به طبیعت؟ که این همه دست‌گاه‌های رویاسازی – سینما و تیاتر و ادبیات و نقاشی و ... – دارند مدام این آرزوی محال را تصویر می‌کنند که دل‌مان را خوش کنند که بعله، می‌شود برگشت و همه‌چیز سرجای‌ش هست، همان جور یک روز ترک‌ش کردید و برای همیشه به شهر آمدید و در ساختمان‌های شیشه‌ای شفاف، روز و شب‌تان را با اعداد مصنوع گذراندید.
داشتیم a good year آقای رایدلی اسکات را می‌دیدیم. و خب بماند که چه‌قدر افسوس خوردیم از این همه ایده‌های پیش‌پاافتاده و سمبولیسم اسنوب‌پسند که پراکنده شده بود در فیلم، لابد برای هضم آسان تماشاگرهای بی‌حوصله و کم‌تجربه‌ی سینای هالیوود. داستان فرار ناگزیر مردی به‌شدت پرکار و موفق در دنیای بورس لندن، به روستای بچه‌گی‌اش در فرانسه. و همین‌جوری خودتان سام‌وار، اضافه کنید بازگشت به معصومیت و عشق و شراب و کودکی و این‌ها! چه‌قدر این قصه تکراری است!
داشتیم فکر می‌کردیم چرا این همه این کهن‌ایده، این آرکی‌تایپِ بازگشت، طرف‌دار دارد؟ کجای کار را ما، سر هرمس مارانای بزرگ، هنوز نفهمیده‌ایم در کار شما آدم‌های فانی؟ نکند که چند سالی بگذرد و باز، این مکین بردارد همین حرف‌های الان ما را پیدا کند از آرشیو و بگذارد زیر حرف‌های سال‌هایی که نیامده است و ببینیم که ای دل غافل! ببین که چه‌طور یک روز این میل شدید به بازگشت را نفی کرده بودیم و حالا – همان سال‌های آتی – این همه دل‌مان می‌خواهد به چیزی دور در گذشته برگردیم، به معصومیتی از دست‌رفته. این مساله‌ی غامض ِنوستالژی هم ول‌کنِ ما نیست ها! حالا هی بیا و عکس‌های کودکی‌ت را پابلیش کن ئه‌سرین‌خانم!
6
جناب جونیور، صبح که از خواب بیدار می‌شوند، اولین کلمه‌ای که بر زبان جاری می‌کنند: آب‌جو نِی! یعنی آب‌جو میل دارند با نِی!
7
زئوس را شکر که استعداد موسیقیِ جناب جونیور، به ما نرفته است. وگرنه ممکن نبود که برای دقایق طولانی بنشیند جلوی پیانو و ملودی تولدت‌مبارک را تمرین کند و انصافن برای موجودی یک و خرده‌ای ساله، خوب هم دربیاورد!
8
اجباری هم بود اجباری‌های قدیم (کِرم است دیگر لابد این نوستال‌بازی!) روزهای اول، فرصتی بود که هنگام اجباری‌کردن، فیلمی هم ببینیم. یعنی روزنامه‌مان را می‌خواندیم، دوسه‌تا تلفن می‌زدیم، ایمیل‌های‌مان را چک می‌کردیم و با خیال راحت، فیلمی رویت می‌کردیم. این ماجرا ختم به خیر نشد البته. فیلم‌دیدن حذف شد، چک‌کردن ایمیل حذف شد، تلفن‌های‌مان را هم در راه می‌زنیم. حالا اجباریِ ما محدود شده به خواندن روزنامه، روزنامه‌مان را می‌خوانیم، پشتی صندلی را تا جایی که جا دارد، خم می‌کنیم، دقایقی چشم‌های‌مان را می‌بندیم در این خلآ خودساخته، و بعد، باروبندیل‌مان را برمی‌داریم و اجباریِ امروز هم تمام می‌شود.
سخت می‌گذرد سربازی، ها!
9
در راستای بند 5، یاد آن میل شدید به چوپانیتِ میرزای عزیزمان هم افتادیم!
10
یادمتان باشد یک زمانی چیزهایی بنویسیم در خدمت و خیانت فرندز. مثل هر ماده‌ی مخدر دیگری، ترک‌کردن‌ش عوارض تحمل‌ناپذیری دارد. – بعله هنوز هم بعد از چند ماه، داریم از فرندز حرف می‌زنیم! – یکی‌ش این که جلوی روند فیلم‌دیدن آدم‌ها را می‌گیرد. یعنی خیلی راحت برای‌تان بگوییم که در این چند ماه اخیرِ بعد از فرندز، این فیلم آقای رایدلی اسکات، اولین فیلمی بود که رسمن ما و خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان، نشستیم و سرِ دلِ راحت، آخرشبی، مورد تفقد قرار دادیم!
11
یک اشتباه بسیار بزرگی از سر هرمس مارانای بزرگ سر زده است. – بزرگان، اشتباهات‌شان هم بزرگ است خب – دی‌شب، بعد از یک خواب بعدازظهر در جوار جناب جونیور، بعد از یک دوش خنکِ مفرح، بعد از یک لیوان بزرگ قهوه‌ی دم‌کرده‌ی کوبایی، که خودش را برای یک شادخواری درست و حسابی آماده کرده بود، به جای ویسک، یک لیوان درشت ودکای اوکراینی فلفلی نوشید. و از آن جایی که این موجود به غایت خوش‌طعم است، فراموش کرد که این همه امشب را به خودش وعده‌ی ویسکیِ اساسی داده است. و مجبور شد، ؟، مجبور شد با همان ودکا تا آخر شب ادامه دهد. و آدم‌های اهل می‌دانند تفاوت ودکا و ویسکی و کاری که با آدم می‌کند، از کجا تا کجا است. ساعت حوالی دوی نیمه‌شب بود و سرهرمس مارانای بزرگ غم‌گین بود. از این که با خوردن همین چند لیوان ویسکی به جای ودکا، می‌توانست کجای آسمان‌ها باشد و نبود. ودکا آدم را روی زمین نگه می‌دارد. نمی‌گذارد اوج بگیری. همین‌جور روی زمین برای خودت خوبی. ویسکی، درست‌ش البته، می‌برد تو را به یک جایی در اعماق وجودت، می‌گذارد که تمام استعدادهای داشته و نداشته‌ات، بیرون بریزد. پرواز می‌کنی. باور کنید!
(فرانک علاوه بر این که به خاطر بنزین، برای فقط یک چهارلیتری نمی‌آید، که گران هم کرده است! حالا هی بگویید این سهمیه‌بندی بنزین خوب است!)
‌12
از شما چه پنهان، گاهی وقت‌ها فکر می‌کنیم این سر هرمس مارانای بزرگ هم دارد پیر می‌شود. یعنی از همان چند سال قبل که بارگاه‌ش را زد (!) دوران طفولیت‌ش را به سرعت پشت سر نهاد و بالغ شد. این چکیده‌هایی که مکین این پایین دارد از آرشیو ما بازیافت می‌کند و به خوردتان می‌دهد، مال همان جوانی و سرخوشی سر هرمس مارانا است. برای یک وبلاگ، انگار عمر پنج-شش‌ساله، زیاد هم باشد. الان برای خودش مرد کاملی شده است. گاس هم در سراشیبی عمر افتاده که این همه گاهی عبوس می‌نویسد. بی‌خود نیست که ما این هم روزها، کم‌تر برای‌ش وقت می‌گذاریم. خودش لابد بلد است یک جور خوبی ادامه دهد. به جای آن، ترجیح می‌دهیم این روزها، به کودکی به نام معماران گاس بیش‌تر برسیم که نام دفتر کوچکی است برای معماری‌کردن گروهیِ ما و دو فقره از رفقای قدیمی‌مان. که دارد با شتاب عجیبی بزرگ می‌شود و گاهی ما از آن عقب می‌مانیم. آدم کم می‌آوریم برای انجام کارهای‌ش. گاهی وقت‌ها نمی‌رسیم درست تربیت‌ش کنیم. کتره‌ای بزرگ می‌شود و این اصلن خوب نیست. یک شرکت، در خردسالی‌ش، احتیاج به مراقبت دارد. باید زبانِ خودش را بیاموزد نه این که زبان بزرگ‌ترهای‌ش را تقلید کند. باید یک جاهایی ادب‌ش کرد. توی دهن‌ش زد. یک جاهایی باید برای‌ش کف زد. باید به افتخار هر پروژه‌ی جدیدی که شروع می‌کند، برای‌ش شامپاین باز کرد. باید ترمیم‌ش کرد. باید متناسب با رشدش، هی لباس‌های بزرگ‌تر برای‌ش خرید. حالا که تصمیم گرفته هیچ‌گاه صرفن روی کاغذ معماری نکند، که معماری‌کردن برای‌ش همان ساختن و بناکردن است، باید کمک‌ش کرد. تولید نقشه روی کاغذ را خیلی‌ها بلدند. حالا که معماران گاس تصمیم گرفته‌اند برگردند به سنت معماران سال‌های دور، و بناکننده‌ی طرح‌شان باشند، خیلی چیزها را باید فدای این تصمیم کرد. یکی از این چیزهایی که دارد فدای این وقت‌های بی‌شماری می‌شود که سر هرمس مارانای بزرگ، این روزها به پای معماران گاس می‌ریزد، همین بارگاه است. حالا شما هی بگویید عدد بِدِه!
13
خواستیم غر نزنیم که فرهیخته‌گی خون‌مان این روزها خیلی پایین آمده. که خجالت‌آور است اگر بگوییم در دو ماه اخیر، یک فیلم دیده‌ایم و یک کتاب خوانده‌ایم! که آخرین کنسرتی که رفته‌ایم، ارمغان‌ش خواب ناراحتی بود که نصیب‌مان شد، که گاهی، بعضی روزها، خانم مارانا را بیش‌تر از دو ساعت در روز نمی‌بینیم. که جناب جونیور اگر این همه سحرخیز نبود، روزهایی بود که اصلن ایشان را نمی‌دیدیم. که این همه دل‌مان برای این چهارنفر و نصفی رفقای چندین‌ساله‌مان و قهقهه‌های مستانه‌ی شب‌های خانه‌دریا تنگ شده است. که زئوس پدر این آقای رازمیک را بیامرزد که هنوز هم می‌شود که با خانم مارانا، گاهی عالم و آدم را بپیچانیم و سری به لینت بزنیم و قهوه‌ای بخوریم.
(انگار زدیم ولی!)
14
برای شما تخفیف می‌دهیم لابد دخترم!

Labels:



Comments:
لابد باید مثل این دختر بچه ها ذوق کنم که اول شدم، اول شدم. نفهمیدم چه افتخاری دارد، ولی خب لابد دارد، فلذا با حوصله و با صدایی خش دار (که ندارم) می گویم اول شدم.
این قضیه بلوغ و این حرفها. چه می دانم. یعنی می دانم. قضیه این است که من این مساله را می گذارم شکستهای مقطعی. شکست از چه؟ از آقای زندگی. یعنی اینکه درگیرش بشوی، پول دربیاوری، تیرآهن بلند کنی و همین حرفهای پیرمرد جماعت که از سی سالگی تا شصت یک جرعه است. بدوی و البته که باید بدوی، مگر ما شمعدانی هستیم فقط آفتاب بگیریم؟ تازه این دویدن باعث می شود آدم این گهکاه پوچی را هم یک جوری رد کند. ولی می دانی چه می شود؟ همین می شود که فرهیختگی پایین می آید. خب بیاید لابد. چه اهمیت دارد؟ مگر غرض کیف کردن نبود؟ به جای آن کتاب می روی دو تا تیرآهن بلند می کنی و فردا جونیور فکر می کند چه معمار بزرگی در خانه شان است. از این بالاتر؟ البته در مورد آن دو ساعت گمانم هیچ توجیهی نتوانم سرهم کنم.
ها، در راستای بند نه. من بودم رفته بودم کرمانشاه از هوا و مرغ و خروس به عرش اعلی رفته بودم؟ و ما فهمت ما فی السماوات الگوسفند؟
 
اعتراف می کنم که من هنوز این پست رو نخوندم(دروغ نشه تا این جملات رو در ذهن بسازم و تا صفحه کامنت دونی لود بشه رسیدم به هزارتو و بی رنگی)
اما اول چشمم خورد به اون لیست وبلاگهای بالا و خانم شین و بعد یادم افتاد به کامنت آخر خانوم شین و بعد البته در حینی که اسکرول می کردم برسم به کامنتها که اینو بنویسم بند 14 را هم دیدیم و اینا!
همین دیگه برم متن بخونم
 
الآن که اسکرول کردم برم ادامه متن بخونم اسم خودم رو هم دیدم ها!
نه دیگه دی برم بخونم P:
 
1- نخوندم خب
4- موافقم، این عکسهی سیاه و سفید یکهو انگار یک چیزی رو پررنگ می کنند، مفهومی، شیئی، انسانی چیزی، که انگار در بین رنگهای تند و ملایم گم شدند. انگار می خواهی بگی نگاه اینو می گم، اینی که خالصه!
5- از چندسالگی؟
یک وقتهایی هست که آدم به یقین تاکید می کند که نمی خواد برگرده به گذشته! که در گذشته زندگی کنه! فکر می کنم ما هم اینجوریم! ما نمی تونیم(شاید یه چیزی مثل همون مجبوریم) مطلق در اون حال و هوا زندگی کنیم، که بشیم چوپان، که بشین گلخانه دار، که بشیم مزرعه دار یا صاحب یه بوک استور فینگیلی که مهمترین کتابی که می فروشه کتاب کودک هست یا نشریات روزمره! ما نمی تونیم چون این زندگی رو تجربه کردیم. ما اهل گریز زدن هستیم، اینکه چندصباحی بریم یه جایی دور زا تکنولوژی، دور از هجوم آدمهای مدام تو خیابون(که اتفاقا این رو هم دوست داریم خیلی وقتها، دور از اس ام اس و ساعت زنگ دار و صدای ماشین لباسشویی! اینکه بریم و بعد حسابی خوش بگذرونیم ولی بعد یادمون بیفته زندگی اینور و برگردیم، یا مجبور شیم برگردیم! شاید اصلا نصف همون لذتی هم که در اونجا می بریم به خاطر اینه که می دونیم برمی گردیم اینور باز! که اونجا یک تفرجگاه و استراحتگاه بیشتر نیست!
همین رجوع به عکسهای کودکی، همین گشتن بین دفتر خاطراتهای قدیم و روزنگاریها، همین که مکین آرشیو قدیم می گذارد اینجا و ما کیف می بریم و گاس که شما رو گرفتر هم کنه! همینها رو ما همیشه انجام نمی دیم آقا مارنا! انجام می دیم؟ یک وقتهایی هست که دلت می خواد ببری از اینجا، که خستگی در کنی یا حتی شاید دلت می خواد کمی یاد خودت بیفتی و ببینی چی بودی و چی شدی! میل شدید به بازگشت را نفی کرده بودید؟؟ عمرا!! همین که اسم نوستالژی می آوری، همین که گوشه اون عکس می نویسید نوستالژی فشانی، همین که می گید انگار قدیمها آدم فرهنگی تری بودم و .. یعنی یک گریزی زده اید! این زرق و برق امروز که نمی شه گفت زرق و برق، این هیجانهای امروز، این کودک تازه، این آدمها و گروههای تازه خودش دلیل خوبیه که بی خیال گریز باشیم و بچسبیم به همین دلخوشیها!
اوه چه بحث در هم برهم بلندی شد گمونم!

8-بهه! چی شد پس؟ فیلم و اینا!
11- این دوستهای من خیلی نامردند که هی بهشون می گم امکانات برام جور کنید هی می ترسند! بابا من عقده ای بشم خوبه؟ خوبه حالا آقا مارانا از زمین و هوا می نویسه و از تفاوت اووقت من بلد نیستم؟ خوبه؟ بمیرم و ندانم بهتر است یا دانسته بمیرم؟ ها آقا مارانا؟ این برای یک عاشق دل خسته ی شرلوک هولمز که یکی از تخصصهاش شناسایی نوشیدنیها و سیگارها زا بوی اونها بود واقعا افت داره آقا مارانا! شما بگو افت نداره؟ اه!
12 و باقی و قره قاطی: یعنی خواستیم غر بزنیم که حالا چه استدلالهایی هم می آرید که بعد دیدیم اصولا وقتی خانم مارانا و جناب جونیور هستند که محق ترند از طلب حق کردن از شما که دیگه جایی برای حق ما نسبت به این وبلاگ نمی مونه! اما اینم بگیم که اصولا سعی خوبه برادر! سعی کنید خب آقا مارانا! خب اینجور وقتا به ما می گن بزرگ شدی دختر جان، ما هم می گیم پیر شدیم شما هم می گید پیر شدید! جالبه دیگه! بعد اینکه بعله خب، پنج شش سال برای وبلاگ یعنی پیر! برای ماکه نوسینده های وبلاگهامونیم تازه گمونم رسیدیم به بچگی، جوونی، خامی پشت سر گذاشتن، همین که می گید سرخوشیهای دوران جوانی! نشنیدید وقتی آدم سنش بالاتر میره می گن حالا واقعیتهای اجتماع رو داری می بینی؟ فرای همه ی سر به هوایی ها و دلخوشیها و آرمانی نگاه کردن به دنیا؟ شنیدید البته! من شانس آوردم که آرشیو وبلاگم جای دیگه است و خونه به خونه شدم ها!
این کودک نوپای نوزبانتان هم که ما کلی براش دست دستی می کنیم که خوب راه بیفته:)
 
برادر ، جهت دادزني و كتك‌زني خدمت رسيدم. چند روز و بلكه هم چندين روزه كه دارم حرف‌هايي رو كه شما همين پنج دقيقه پيش توي بند چهار زدين سبك سنگين مي‌كنم كه شما قشنگ قصر انديشه‌هاي (اوغ) مرا به ويرانه‌اي ويران بدل نموديد با اين ايده‌سوزي حال‌گيرانه. اين دفعه را كولي‌بازي در نمياورم چون خودم بلد نبودم چه جوري بنويسم ولي شما هم جان آن «هرمس ثرتين»‌تان اين قضيه رو همينجوري خلاصه ول نكنيد و باهاش بازي كنيد و پهنش كنيد و ما هم براي شما به شيوه‌ي طرب‌آلود دست مي‌زنيم
 
هرمسخان!
در جريان باشيد كه من آدم كم‌جنبه‌اي هستم
اينجوري توي روم (رو + ام) ازم تعريف نكنيد كه عواقب داره
 
سلام بر هرمس مارانای عزیز
آدرس سایت پرشین بلاگ دات کام به پرشین بلاگ دات آی آر تغییر پیدا کرد.
به خانم مارانای دوست داشتنی هم اطلاع بدهید.
 
بیخود چسبیده اید به این پرشین بلاگ. می بینید؟ حالا باید بدهیم همه ی لینک ها را عوض کنند. و فیدها را. بلاگر با همه ی خریت ش این مشکلات را حداقل ندارد.
 
يه لينك ناقابل هم به خانوم سمپوزيوم عنايت و مرحمت مي فرمائين ؟ شما را شاكريم!

http://symposium7.blogspot.com/
 
خوشم می‌آد که واسه لینک دادن به جونیور و آن جای دیگرش عدالت رو رعایت می‌کنین!

شما و بنده‌های فانی‌تون رو نمی‌دونم ولی این آقای سانسورشده‌ی ما از همون چند سال پیش‌ها (به قول رفیقتون وودی آلن‌ دقیقن دوسال کم‌تر از چند سال) عاشق زندگی در روستاست با تکنِلِرژی‌ای درحد لپ‌تاپ!

میرزا هم خوب مچ شما رو گرفته ها!

شما که واسه این آرشیوپراکنی‌های مکین که این همه شما رو به خودتون آورده (!) هیچی ندادین لینک مینک هم نداریم بدبختی! اقلندکن یه کاری کنین تا استعداد مستعداد داشته نداشته‌ي ما هم بریزه بیرون، تا قبل از هزارتو داستان کش‌رفته از ورنوشتون رو همین‌جا پابلیش نکردم! (هاها! چه خوبه آدم در موضع قدرت باشه پررو هم باشه!)

اون نصفی رفیق ِ منم یا یکی از اون 4 تا درسته‌ها؟

ئه‌سرین فکر کنم این پست آق مارانا از اون شونصد خطی‌ها که تو می‌گفتی (که من دویست سال می‌خوندمش شونصد خطا!) بود، نه؟
 
داشتم فکر می‌کردم این انتخاب عکستون هم لابد به بند دوازده و این حس‌های به بلوغ و کمال رسیدن‌ ِاین روزهاتون، که آخر هم هیچ جور با نظرات هرمس‌شناسانه‌ی مکین یکی نشد، مربوطه وگرنه لابد اون عکس هزارتو رو دوست‌تر می‌داشتین!

یا هم فقط تنوع و می‌تونیم و ایناست!
 
هرمسينو
نمي دونم بگم خوش به حال خودم كه توي لباس اجباري، اينترنت دارم، يا بگم خوش به حال تو كه اونجوري مي توني رو صنولي اجباري سر كني!

خوش به حال جفتمون كه تو با حالي :)
;)
 
البته فكر كنم اينترنت هم داشته باشي ها!!‌نع!
 
ویسکی به نظر من بد ترین مشروب ِ تو دنیاست!!!؟
فقط و فقط اگه مجبور باشم ، میفهمید ، مجبور باشم لب به ویسکی میزنم


بهترین مشروب هم اول تکیلاست بعد هم عرقی که از شراب گرفته باشن ( با کنیاک اشتباه نشه ها ) این دقیقن اسمش عرق از شراب هست




ناراحت میشم وقتی میشنوم کسی با ویسکی حال میکنه !!!!!!!
من خودم علاوه بر ویسکی اب جو هم نمیخورم اما برای کسی که اب جو میخوره ناراحت نمیشم!!!؟ اما ویسکی ...خیلی حکایت ِ سوزناکیه
 
این رو هم آقای فریدون مشیری گفتند به اطلاعتون برسونیم در باب بند پنجم! گویا در دسترس نبوده اید ان موقع که ایشان در النپ و آن حوالی بودند گفتند ما اگر دیدیمتان بگوییمتان که گفتیم به ایاشن پیغام رسان دارند خب. فرمودند:
بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،
به كوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!

خب خودتان ازش سوال کنید باقیش را!

مکین آآآآآره! پونصدتا خط بود ولی ها! بعد هم که یواش یواش عادت کنید به قلط قولوت نوشتنای من دیگه!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017