« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-01-24 حالا گیریم خود این فرزادخان آدم دوستداشتنیای باشد امابزرگترین ضربه را به فیلمِ شبهای روشن، صدای سرصحنه زده است. صدای باریک و زنانه و لغزنده و تصنعی مهدی احمدی. که چه همه بهتر بود اگر اصلن این همه نریشن بهکل اضافی نبود برای توضیح همان چیزهایی که تصویرِ فرزاد موتمن بلد نبوده بگوید. کافی نبوده انگار نماها که ایجاد کندشان. تازه خیرسرمان داریم این را به دفاع از این فیلم میگوییم وگرنه که باید به این کپیکاری ناشیانهی تقلیدیِ ژانر بخندیم که چهل سالی دیر ساخته شده انگار. با پرسههای مثلن آنتونیونیوارش. قبول! ما شیفتهی آن سینما هستیم. مخاطبمان هم همینطور. این که دلیل نمیشود برویم چیزهایی را صاف از آن سینما برداریم و در کوچهپسکوچههای الهیه و فرشته، تکرارش کنیم. از این روشنفکریِ باسمهای و تقلیدی، چه در قصهِ آقای عقیقی، چه در اجرای آقای موتمن، به جایی نمیرسیم. هزارهاهزار بهترِ همینها حرفهای قدیمیشده را دیگرانی قبلتر از ما، زدهاند. حالا بلند شویم برویم در تاریکی سینما، به این اداهای آقای احمدی و خانم توسلی – که اتفاقن، اتفاقن استعداد و چهرهی معرکهای برای سوپراستارشدن دارد – دلمان را خوش کنیم؟ Labels: سینما، کلن |
.
ولی حکایت این ننوشتن و این ها حکایت زن داری و سر شلوغی نیست باور کن، یک جور خاص تر از این حرف هاست، وقت زیاد داریم آقا، چیزها هم نوشته نشوند یحتمل توی مغزمان که نوشته می شوند، مسئله هجوم ایده هاست به وسط زندگی، جایی که تو باید بروی برای خرید ماست و به نوشتن در مورد کشتار در دارفور فکر می کنی نه به همان فعل خرید، سوبژه و آبژه زندگی با هم مخلوط می شوند، نمی دانی که تو سوژه ای این جا یا خالقی، همان وسواس همیشگی را هم که داشته باشی که مخلوق باید که کامل باشد نتیجه می شود همین که ماست می خری، ترش ترش!
من الان به چشم مریض به خودم نگاه می کنم، دست هایم را بسته ام به میز که چیزی ننویسم، باید مرزهای خالق و مخلوقی دوباره برگردد سر جایش، مخلوق باید بعضی وقت ها به این خدای بیچاره اش اجازه نفس کشیدن بدهد، اجازه فکر نکردن
اصلا می دانی، همین فکر نکردن، دوست داشتم گاهی اوقات فکر نکنم، دلیل تمام روده درازی های این بالا همین بود انگار اصلا هرمس، فکر نکردن هم مثل فراموشی، نعمت بزرگیست
البته واضحه که در مورد موسیقی اش همچین نظری ندارم.
حالا هم دیگه بهت حق میدم که بخوای بیای واسه سانی رو انسرینگ شعر بوخونی! ببین:
سانی: این پستت رو دوس نداشتم.
من: اِ! حسش برات غریب بود؟
سانی: نه! همینجوری کلن، حالا باز تیکهی دومش خوب بود، تیکهی اول اصن خوب نبود، اضافی بود...
بوخون!
* صد البته که منظور از ان سه نقطه ی سه حرفی " باج" است.
من تازه همین چندماه پیش فیلم رو دیدم! راستش منم خوشم نیومد ولی صدام در نیومد! تازه هی فکر می کردم چرا همه اینقدر فکر می کنن ایده آل گرایانه بود؟ شاید یه خورده فقط یه خورده چند جمله از اون صحنه های آخر که هانیه توسلی اومده بود واسه خداحافظی خوب بود. تازه اونم یادم نیست دارم با شک می گم!
Post a Comment