« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2008-03-01

خرده‌جنایت‌های همسایه‌گی

با این‌ همه زنده‌گی خوشایند است، تحمل‌پذیر است. سه‌شنبه پس از دوشنبه می‌آید؛ بعد چهارشنبه می‌آید. ذهن شیار بیش‌تر برمی‌دارد؛ هم‌چنان که هویت استحکام می‌گیرد؛ درد به مرور زمان جذب می‌شود...

موج‌ها/ ویرجینیا وولف/ مهدی غبرایی

وبلاگ‌ها, عمومن، از مظاهر تلاقی حوزه‌ی عمومی و خصوصی هستند. و چه کسی شک دارد که سر هرمس مارانای بزرگ، شیفته‌ی این تلاقی است. همین است که آقای سارکوزی را به خاطر انجام همه‌ی عاشقیتِ نمایش‌وارش جلوی فلاش عکاس‌ها، علی‌رغم ژست‌های فوتوژورنالیسیتی‌ای که می‌گیرد، دوست دارد. همین است که وقتی خانم پالین کیل، در نوشته‌های سینمایی‌اش، از زنده‌گی شخصی خودش مایه می‌گذارد، این طور سر هرمس مارانا به وجد می‌آید، یا همین آقای علی‌بی و خانمِ دختر، وقتی قاطی نوشته‌های خوب‌شان، از صبح‌های دل‌نشینِ پنج‌شنبه، از بسترهای هم‌آوای‌شان می‌نویسند، این طور خواندنی می‌شود. همین باید باشد که خانم پیاده، هرچه‌قدر هم که آن بالا بنویسد «من این‌جا تمرینِ نوشتن می‌کنم» باز جماعتی دل‌نگرانِ چشمِ چپِ زخم‌خورده‌اش می‌شوند. باید همین بانی آن سوءتفاهم باشد که محمدآقای قوچانی را بر آن می‌دارد که بدوبی‌راه بگوید به وبلاگ‌نویسی که انگار پهن‌کردنِ لباس‌زیر است، جلوی چشم همه.

چرا تخت‌گاز نرویم و نگوییم که اصلن هنرِ ترکیب این دو- امر عمومی و امر خصوصی- نزدِ این دختران‌مان در وبلاگستان است و بس و جایی دیگر اگر ردی هست، آنیمایی است که اوج گرفته لابد.

هر وبلاگی، برای خودش پشت‌صحنه‌ای دارد. (بوم‌تان را بردارید دخترم. حیف است حالا که امتحان‌تان را داده‌اید، بی‌کار بنشینید.) گیریم که کسی پیدا می‌شود مثل همین خانمِ پارک‌ویِ خودمان، که پشت‌صحنه‌هایش هم یک جور صحنه‌ی هنرمندانه‌چیده‌شده است. (این را به حساب تعریف می‌گذارید دیگر، نه؟!)

عمومن، یکی از راه‌های مطمئن جذبِ مخاطب، و سمپات‌کردن خواننده و نگه‌داشتنش، کشاندنِ امورِ خصوصیِ وبلاگ‌صاحاب به متنِ عمومی وبلاگش است. و حواس‌مان هست که حوزه‌ی خصوصی، جایی بی‌پرده باید باشد که ضعف‌ها و یاس‌ها و نتوانستن‌ها، خودشان را عرضه می‌کنند. آقای توکای قدیس، لابد به غریزه دریافته که نوشتن از کاستی‌های وجودش، چه هم‌دردیِ وسیعی ایجاد می‌کند در مخاطبش. میرزا اگر نوشته‌های حیاط‌خلوتش را بخوانید، صدبرابر خواستنی‌تر می‌شود. همین که آقای اولدفشن، با آن قوتِ قلم و ظرافتِ طبع و نازکی خیال‌انگیز قریحه‌شان، از دل‌بسته‌گی شدیدشان به اثری می‌گویند، هم‌زمان، اعتراف می‌کنند به چیزی که خیلی از مشتریان‌شان، جرئت ابرازش را ندارند. جرئت ابراز شیفته‌گی را و این‌طوری است که روزبه‌روز، قدِ وبلاگ‌شان بلندتر می‌شود. (ما همین‌طور مانده‌ایم در نگاهِ شما، پسرم که چه‌طور در همان یکی‌دوبار، آن قهقه‌های آماده را گرفتید و دیدید و ساختید.)

اگر هنوز هم حیرانِ محبوبیتِ گردگیری‌نشده‌های‌تان هستید دخترم، ویززززززززهای‌تان را تلاقیِ بی‌اختیارِ این دو حوزه بدانید در قیاس با آن درس‌های زنده‌گیِ پرداخته‌شده و گردگرفته‌شده‌ و کم‌روح‌تان.

پست‌هایی هست، در جایی، از کسانی، که می‌روند یک جایی در گوشه‌ای از روح‌مان سفت می‌شوند برای همیشه. گاهی فکر می‌کنیم بی‌خود نیست که همیشه همان‌هایی هستند که ردی از تکه‌های عریانِ روحِ نویسنده در آن‌ها هست.

یک‌ وقتی، کسی به قصدِ نقادی، سیخی به سر هرمس و رفقا زده بود که این‌ها (راستی چه خوب شد پسرم که آن ایده‌ی تداخل اسامی قدیم و جدید جاهای تهران را ننوشتیم، وگرنه چه بی‌مایه می‌شد جلوی این تکه‌ی بی‌نظیر هزارتوی شهرتان.) برمی‌دارند سابجکت‌ها را – فیلم و کتاب و موضوعات مختلف را- می‌آورند در متنِ خودشان و بعد از آن می‌نویسند. طفلک درست گفته بود. این را فقط گاس که هیچ‌وقت نفهمد و درک نکند که اصلن وقتی از چیزی یا کسی می‌نویسی، بیش‌تر از خودت داری می‌نویسی. به‌هرحال آورده‌ای آن را در متن خودت. چه به‌تر و خواناتر و خواندنی‌تر که آلوده بشود با هستی خودت. با تکه‌هایی از وجودت. رنگ و لعابِ شخصی‌ات را بگیرد. این جوری است که کسانی پیدا می‌شوند که حرف‌های‌شان لهجه‌ی فلان روزنامه و نویسنده و منتقد را دارد و در مقابل، انسان‌های پخته‌ای هستند که تمثیل‌ها و معیارها و اندازه‌های‌شان را از پیرامونِ خودشان می‌گیرند و ارژینال خطاب می‌شوند.

این شب‌ها، در معیتِ خانم کوکا، هروقت که فرصتی به اندازه‌ی چهل و دو دقیقه مهیا است، می‌نشینیم به تماشای تکه‌ای از سریال Desperate Housewives . بعد دل‌مان برای این فیلم‌نامه‌نویس‌های وطنی‌مان بدجوری می‌سوزد. دل‌مان می‌سوزد وقتی دستِ این طفلک‌ها را در پوست گردو می‌بینیم وقتی اجازه ندارند از خلوت‌های آدم‌های‌شان، چیزی در داستان بیاورند. از آدم‌ها در لباسِ خانه، بی‌پرده و حجاب. بی‌خود نیست که مدام داریم غر می‌زنیم که شخصیت‌های فیلم‌ها و سریال‌های‌مان، باورکردنی نیستند. وقتی نبینی زنِ قصه را در لباسِ خواب، در حمام، در رختخواب، در آغوشِ کسی، بی‌آرایش و پیرایش، در ارتباطِ معنادار با مردی، چه‌طور باور کنی شخصیت را. یادش به خیر آقای کوندرا زمانی می‌گفت برای او، نوشتنِ یک فصل چندصفحه‌ای از معاشقه‌ی کاراکترهایش، همان کارکرد را دارد که سی فصل در باب چرایی و چه‌گونه‌گی شخصیت‌شان هی صحبت کند.

حالا که صحبت از Desperate Housewives شد – کDesperate_titlethemه اگر نبود اصرار مکرر مزدک، ما و خانم کوکا، لذت بزرگی را از دست داده بودیم لابد- این را هم بگوییم که نریشن‌های ابتدای هر قسمت، یک اثر هنری تمام و کمال است. با تدوینِ امضادارِ درجه‌یک و هوشمندانه‌ای که رگه‌های کم‌یابی از طنز در خودش دارد و به اندازه‌ی کل سریال، ایده در آن ریخته. نریشن‌هایی که تمامن از دهانِ آدمی است که در اولین ثانیه‌های سریال، خودکشی کرده و حالا، راوی پریشانه‌گی‌های یک همسایه‌گی است. باید ببنید تا باور کنید از دل یک محله و یک خیابان و چهارپنج‌تا خانه و هفت‌هشت شخصیت اصلی، چه همه قصه‌ است که بیرون کشیده شده است. درام‌هایی پرماجرا و تعلیق‌دار. جنایت‌های درجه یکی که گاهی اصلن فراموش می‌کنید که این بابا، قاتل است و باید حواس‌تان باشد که این همه دوستش نداشته باشید. تکراری شده این حرف‌مان ولی هی دوست داریم برای خودمان فکر کنیم که جایی، کلاس درسی هست و معلمی هست که دارد ظرافت‌های فیلم‌نامه و قصه‌نویسی‌های کلاسیک را از روی نمایش اپیزودهای این سریال، به کسانی می‌آموزد.

Labels:



Comments:
بگذر از هر وبلاگی، هر آدمی پشت صحنه ای دارد، حیاط خلوتی، کنج ساکتی و هر از گاهی کسی را به دعوت مهمان دلش می کند
 
این حرفت را واقعا قبول دارم که" نوشتن از کاستی‌های وجود، چه هم‌دردیِ وسیعی ایجاد می‌کند در مخاطب."
ولی از یک جهت دلم میگیره وقتی می بینم وبلاگ نویس ی که از خوشیهای زندگیش میگه و 3تا کامنت میگیره و از بدبختی های وجودش میگه و 30 تا کامنت میگیره.گاهی فکر میکنم ای کاش برعکس بود
 
من نوشته هامو به دو دسته "ذهن نویسی" و "نوشته های شسته رفته روانشناسی " تقسیم نمی کنم. خودم خوب می دونم که چقدر خواننده های اون بخشها کم هستند و خاص. اما جاهایی هم هست که مثلا شسته رفته می نویسم اما زیبا از آب در می یاد - یا حداقل من اینطور فکر می کنم. - مثلا داستانگونه ها - یا حرفهای سینا ... چون برای خودم این ذهن نویسی به شدت دردناکه و من با سانسور زیاد اونارو روی وبلاگم می ذارم دلم می خواست که بقیه هم می گفتن که اینجوری ننویس. خوب چون سانسور شده اش قاعدتا کسی نمی بینه اون درد ته اش رو. یا اینکه یه جمله رو بخونه و بدونه که یه کوه خاطره پشت همین یه جمله خراب شده و یه کوه از حرفهای نگفته و کاش می گفتم و کاش نمی گفتمها... بهرحال منم با مانا به شدت موافقم. اینکه نوشتن از گوشه های خاک گرفته ذهنم باعث بشه که شکل انسانی من در وبلاگم شکل بگیره برای من خوشایند نیست. برای من - همونطور که نوشتم - اینا مثل خونه تکونی شب عیده ... مثل پیدا کردن چیزهای بی ربط ته ذهنه. این واقعا حریم زندگی خصوصی من نیست. شاید بخشهایی از این حریم باشه ... نمی دونم ... متنت رو فهمیدم اما نمی تونم بگم که باهاش موافقم
 
خدا را شكر كه يكي پيدا شد كه از اين سريال محبوب ما هم چيزي بنويسد
مرديم بس اين سريال فرندز را هر جا كه سر زديم ديديم
آخ كه چقدر از زندگي با اين زنان به ظاهر خوشحال و ساده دل كه همان داستان هاي هميشگي همهء زنان عالم برايشان اتفاق مي افتد آنهم در فضايي آمريكايي لذت برديم
حيف كه جرأت تعريف نداشتيم شايد كه محكوم به هزارجور انگ غير روشنفكري شويم
 
اقا ..كماكان نيمي از عمر ابدي پر بارتان بر فناست چون هنوز الوده
(لاست) نشده ايد
 
اقا ..كماكان نيمي از عمر ابدي پر بارتان بر فناست چون هنوز الوده
نشده ايداز ما گفتن بود حضرت والا lost
 
کی به شما اجازه داد زندگی خصوصی دخترای دیگه رو بخونی؟ می فرستمت پیش لیزیک آقای الف ها!!!شین جون چقدر ازت گرفت برای کار شوهرت؟
 
دخترمان، مانا: درد است که هم‌دردی می‌طلبد وگرنه آدم که نمی‌رود به شادی ملت هم‌شادی کند که! بعله خب گاس که «اگر» آن‌طور بود، به‌تر بود.

به دخترمان، خانم شین: اتفاقن! اتفاقن گاس که خودتان تقسیم نکنید ولی این جوری تقسیم می‌شود. حرف ما هم همین بود که وقت‌هایی که بُر می‌خورد در هم و تفکیک نمی‌شود، خواندنی‌تر است. تازه - این‌جا می‌خواهیم کمی بی‌رحم باشیم، دل‌تان را قرص کنید و به دل نگیرید دخترم – این که خودتان داستان‌گونه‌ها را زیبا ببینید خب حرف خوبی است، انرژی خوبی به‌تان می‌دهد؛ بامزه‌گی‌های سینا را هم به حساب خودتان نگذارید! پس‌فردا برای خودش مردی می‌شود و ادعا می‌کند این زیباییِ ربوده‌شده را! ولی همین دردی که لابه‌لای پریشانه‌های‌تان هست، عامل و انرژی اصلی و صادقانه‌ی خواندنی‌شدن آن‌ها است. نگران آن چهار خطِ سانسورشده هم نباشید. بعد از عمری وبلاگ‌خواندن، ملت یاد گرفته‌اند چه‌طور پر کنند جاهای خالی را. همان بیتوین دِ لاین‌ها است که تخیل می‌آفریند در خواننده‌های‌تان. معلوم است که این‌ها، هیچ‌کدام‌مان حتا، تمامِ خلوت‌مان نیست که این‌جا روی کاغذ می‌آید. برای همه، «بخشی» است. اصلن مگر در هر خانه‌تکانی‌ای، چه عیدانه باشد و چه نباشد، کلی چیزهای هیجان‌انگیز پیدا نمی‌شود در گوشه‌های پستوهامان؟

جناب خاک: حالا کجایش را دیده‌اید فرزندم! نیت کرده‌ایم که تا کل وبلاگستان را آلوده نکرده‌ایم به این چهارپنج خانم (الان حرف بدی داریم می‌زنیم مکیــــــــــــن؟!) خواب راحت نکنیم!

پسرمان، دل‌بندمان، آقای بهرنگ: دچار یک جور پیش‌داوری منفی شده‌ایم نسبت به لاست، راستش. حالا قول می‌دهیم این یکی که تمام شد، تمام عزم‌مان را جمع کنیم و لاست ببینیم. هرچند، عامل اصلی بازدارنده همانا آماده‌نشدن پکِ کامل سریال است. ما را که می‌دانید، یک‌هو می‌نشینیم با خانم کوکا، نان‌استاپ به دیدن. دل‌تان می‌آید بی‌لاست بمانیم یک مدتی تا برسد سیزنِ بعدی؟

دخترمان (!)، سولماز: ما را که می‌دانید، حافظه‌ی درست و درمانی که نداریم، بخوانیم هم سه‌سوت یادمان می‌رود. مثلن همین الان داریم فکر می‌کنیم خانم گلابتون بود که آن همه درد داشت یا آقای بامداد!
 
حالا که از نگاه شما می خوانیم می بینیم خوب شد آن بخش دیگرش را ننوشتیم. همین نوشته ها که بی ناموسی دارد آن بخش دیگرش چه از آب درمی آمد.
 
بععله، حق با شماست. (در مورد فضای خصوصی و حیاط خلوت و صحن بیرونی و اینها)کلا جذاب تره خوب.هرچند در بعضی موارد دیگه حرص دربیار میشه. ولی از نون شب هم برای آدم واجب تر میشه خوندن بعضی از این ها. بعد هم این سریال فرندز رو شما با همون خنده های خنک و تهوع انگیز دیدید؟ یعنی اصلا سخت نبود تحمل اون اصوات بی معنی؟ اگر نسخه بدون خنده هم داره مارو خبر کنید لطفا.
 
من کاری به پست ندارم ، شما که نوشته هاتون همیشه معقول ِء
من کلن الآن شدم عین یه دو نقطه دی ِ بزرگ از اون کامنت و این کامنت و غیره و ذالک
 
ما امروز همین‌جوری، الکی، جوِ پاسخ‌گویی گرفتدمان و در همین راستا، خانم گل‌مریم، آن‌ خنده‌ها اصولن انگار سرجهازی فرندز است. تا جایی که ما دیدیم در بعضی از پشت‌صحنه‌ها، این‌ها صدای خنده‌ی واقعی ملتی است که آمده‌اند در استودیو برای تماشای ضبط برنامه. و باز دیده شده که سازنده‌گان، با توجه به واکنش‌های آن‌لاینِ تماشاچی‌ها، مختصر تغییراتی در کار داده‌اند.
مقداری تحمل بکنید، عادت می‌کنید به‌شان. و مثل همه‌ی چیزهای دیگری که عادت می‌شود، دیگر اذیت‌تان نمی‌کند.
 
افتخار بزرگي نصيب ما خواهد شد اگر در اين امر خطير شما را ياري رسانيم
ما كه خود سوختهء اين راهيم
 
لازم بود کسی از مکرمه‌های بلاگستان دفاع بُکُنَد، چه کسی بهتر از حضرت شما.
عرض کنیم که، این رو ببینید:http://stuffwhitepeoplelike.wordpress.com/
کلاً بی‌نظیره و قطعاً‌ بی‌ربط به پست.
 
سلام آقای مارانا
دو تا مطلب بود اینجا که من ِ کامنت نذار را هم مجبور کرد بنویسم. اولیش این بود که همه ی اینهایی که شما راجع به بلاگ ها گفتید درست ولی یک جای خوشمزه ش را جا انداختید و آن جای خوشمزه همانا تاویل خواننده بود که گاهی چنان از چیزی که می نویسی پرت می شود که نگو! یا گاهی چنان موتورش را روشن می کند که باز هم نگو! و نکته دوم هم دسپرت هوس وایوز بود که به شدت خوش می گذره و آن عنوان دبش خرده جنایت های همسایگی به شدت برازنده ش هست. که من شخصا گاهی حاضرم تکرارهایش را هم تماشا بکنم و از گند زدن ها و رذالت های گبی و سوزان و لینت و بقیه و صدای ایمی واینهاوس شنگول بشوم و یک ساجست هم می دهم که اگر این را دوست دارید، گریز آناتومی را هم امتحان کنید
 
پست‌هایی هست، در جایی، از کسانی، که می‌روند یک جایی در گوشه‌ای از روح‌مان سفت می‌شوند برای همیشه. گاهی فکر می‌کنیم بی‌خود نیست که همیشه همان‌هایی هستند که ردی از تکه‌های عریانِ روحِ نویسنده در آن‌ها هست.

پست فکر کنم بهاریه 83 از آنهایی بود که هنوز فراموش نکردم
 
اصول بِبلاگ نویسی اصول اتوپیایی دوست‌انگارانه‌ای دارد. ما از همان روز که یَک روزی بود داریم فکر می‌کنیم که چقدر تغییر پیدا می‌کند جهان اگر این مستر و اسلیو جابه‌جا شود آخرش هنوز به نتیجه‌ای نرسیدیم ولی این را نمی‌توانیم منکر شودیم تمام جذابیت بِبلاگ‌نویسی خالی بودن‌اش از مفاهیم مادی است و نفع و حق و حقوق. یک‌جور گردنشینی دوستانه. دفترهای خصوصی همدیگر را خواندن. خب این لابد زندگی نیست. شاید که زندگی به نظر برسد ولی در اصل یک تابلوی زیبا از سختی‌ةا و خشانت‌ةای زندگی‌ست که کوبیده می‌شود بر دیوار. و چه خوش‌شانسند بِبلاگی‌ها که از بین هر مساله ناوشایندی یک لطیفه‌آی می‌کشند حتی فریادهایشان اصل تنها نبودن و درد یکتا نداشتن را در آدم منبسط می‌:ند تا آن‌}ا که می‌ٱرکد و رها می‌شوی از انقباض جسمی و روحی در اصل و می‌پردازی به حاشیه. به زندگی. و آن‌}است که تازه پیدا می‌کنی غیر از همین رفع نیاز برای زنده بودن بقیه‌آش باید همان جرقه باشد در ذهن همان پانوشت‌های لحظه‌ها یا همان ریزهایی که کنار صفحات کتاب‌ها یادداشت می‌>ویسیم که این سابجکت را مغز من این‌طور ساخته و این تایتل به سبک من می‌شود فلان. اصلن چه ایرادی دارد که فلانی حالا ایراد گرفته ازش. مگر مثلن آقای بهمان از توی طحالش موضوع درمی‌آورد هرکسی یک جایی یک لامپی روشن می‌شود توی آن مخچه‌آش. حالا گناه ماست که فیلم و کتاب کمی گنده‌اند و تازه روشن‌فکر بودن خرده تنگ بعضی‌هاشان؟
آن جمله‌ی بالا هم انتخاب خوبی بود یکی هم ساعت‌ةا به همین مضمون دارد و آن یک چیزی در مایه‌ةای « با این حال همه با وجود کسل کننده بودنش این زندگی را دوست دارند وگرنه چرا سعی دارند به زندگی ادامه دهند»
من زیاد حرف زدم؟
آخرش هم دوباره می‌گویم همین بودن روزمره‌ها همین قاطی شدن خالصانه‌ی زندگی‌ها با نوشته‌ها حتی وقتی هیچ‌وقت نمی‌فهمیم پشت فلان پست بی‌ربط به روزمرگی چه انتساب خاصی بوده به زندگیش آدم را به وجد می‌آورد. ولی تمام این‌ها لذت بخش است چون انتخاب خودمان است برای بودن. برای مجازی بودن نه بودن ِ‌صرف.
 
خداييش سر هرمس مارانا! همچين منو برده اي به 10-11 سال پيش با اين يادآوري خاطرات كه ... ذهنم پشت سر هم به ياد مي آورد و خسته نمي شود... ديروز مريم ش. به من زنگ زده بود.. و از حال خواهر كوچكم مي پرسيد كه آنموقع ها هنوز مدرسه هم نمي رفت و الان قدش كلي از من بلندتر است.. البته حالا مثل جريان دماغ مباركمان درياره ي سانتيمتر قد ما در اين وبلاگستان داد سخن ندهي ها!
... يك چيزهايي هم يادم مي آيد كه بي ربط است ولي به همان اندازه ذهن را درگير مي كند.. مثلا آنروز كه همگي آمديد عيادت دماغ بنده ( راستي از ابي چه خبر؟) پسرخاله اي هم آنجا بود كه درست قبل از ازدواج ما و در دوره نامزدي.. درست 20 روز قبل از فوت پدر بهرنگ ناگهان سكته قلبي كرد آنهم درست فرداي مراسم خاكسپاري پدربزرگم... خلاصه 3 تا مرگ پي در پي آنهم وقتي ما نامزد بوديم.. حسابي داغون شديم
 
دیشب وخت و حال نداشتم،‌الان هم وخت ندارم وگرنه کلی حرف دارم، کلی هم غر به مزدک دارم (:ي). فقط محض ابراز وجود اومدم الان
 
میبینم که شما و خانوم کوکا هم آلوده ی سریالهای خوب شدید. داستان اعتیاد ما هم از همون فرندز شروع شد و این شد که به بقیه سریالهای مطرح رسید. من پیشنهاد میکنم لاست رو هم از دست ندید.
 
بیکاری در آمریکای لاتین همینه ها! هی وبلاگای مردم رو می خونم ببینم چه فیلمی معرفی کردن دانلود کنم ببینم! دیشب هم این سریال شما رو دانلود کردم و از امشب شروع می کنم دیدنش رو! از هر پیشنهاد دیگه ای هم استقبال می شه! و مرسی!
 
تازه خيلي از مسائلي هم كه با برچسب خصوصي و حياط خلوتي در وبلاگهايمان بيان مي كنيم خيلي هم خصوصي نيستند يعني به هیچ وجه خصوصی نیستند همه ی ادمها در یک نگاه در این مسائل ، با هم مشترکند یا حداقل مشترکات زیادی دارند و برای رتق و فتق محتویات درونی و ذهني شان نیاز به این دارند که باور کنند ادمهاي دیگری هم که علی الظاهر هیچ التفاتی به این احساسات و عواطف ندارند ، صرفا به خاطر ملاحظاتی ابا دارند از بیان احساساتشان و گر نه آنها هم با این احساسات حياط خلوتي که گاه بر چسب گناه آلودی هم دارند ، بدنیا آمده اند .
 
سلام! کیوان 35 درجه به من سفارش کردند که به شما بگویم یک قرار در درکه بذارید و آدرس‌اش را از مسیر دربند بدهید که خیلی هم راحت پیدا نشود!
فکر کنم منظورشون به اون قراره بود کلی آدم توی اون موزهه توی الهیه جمع شدند و به بعضی‌ها آدرس از تهران‌پارس گویا داده شده بود!
البته دقیق‌اش را می‌توانید از خودش بپرسید!
خوش باشید
 
منظورم از روشن شدن همین بود که آن جا پیش آمده. مقادیری هم حالت شادمانی دست داد از دیدن کامنت خدایگانه تان!و آخر این که جونیورتان عجب سرتق بانمکی است!
 
ای سر هرمس مارانا ی لابد بزرگ ( وقتی خودت اینطور ادعا می کنی)
ما داشتیم نوشته ی شما را می خواندیم دیدیم لاله برایت کامنتی گذاشته زنگ زدیم به لاله خانم گفتیم اینطوری نمی شود ما حسودیمان شده .. قصه ی این کامنت از آنجا می آید. بگذریم.. این ادغام حوزه ی خصوصی و عمومی در نوشته ها یادم می اندازد که همین چند ماه پیش در کلاسی که اتفاقاً حسین لاغر راجع به کنفرانسی در آن کلاس کلی به من کمک کرد بحث های مکرری درباره ی مظاهر پست مدرنیسم می کردیم که یکی از مهمترین هایش گرایشهای وابسته به خودشیفتگی در این عصر بود.. ببین که چقدر ضمیر "من" بیشتر است و چقدر پرداختن به درونیات یک آدم حتی به صورت موضوعی قابل بررسی که گاهی یک پایان نامه ی دکتری می شود.. پس این ویژگی عصر است! یعنی ما بدون گروه بندی های کلی مان موجودات جذابی می شویم و مثلاً بودریار سفر شخصی خودش را تبدیل به کتابی می کند که ایده های کلی ترش آنجا خوابیده.. ولی هرمس جان من به شخصه می خواهم اعتراف کنم که جند وقتیست به این حس رسیده ام که این جزئیات قابل تفکیک به شدت شبیه همدیگرند و اینطوریست که تو از خواندن وقایع حیاط خلوت رفیقت دل خودت مورمور می شود!!
ما درباره ی سرتق شما با لاله خانم شدیداً موافقیم
 
سريال زيباي است حيف كه خط در ميان ميبينمش ...بسيار پست پرمعنايي بود
 
چند تا یادداشت و ایمیل را با این یک پستتان جواب دادید آقا جان؟
 
:)
حيقتا اشتباه با مزه ي احمقانه اي كردم... به هرحال خودم همون شب كه مثلا مي خواستم يكدستي بزنم و ديدم كه روح همسر بزرگوارم از همه جا بي خبر است كلي از خودم شرمنده شدم.. در جواب سوال دومت بايد بگم ما لاست را تا آخر سيزن 3 ديديم و منتظريم كه حسين عزيز قسمتهاي جديد پخش شده ي سيزن 4 را بهمان برساند چون بدجوري هر دومان اعتياد پيدا كرده ايم
 
مشرف فرمودید
 
حتی نویسنده های حرفه ای هم از زندگی شخصیشون در ساختن و پرداختن شخصیتهای نوشته ها تاثیر مستقیم میگیرن. اما خوب معلومه که تجزیه و تحلیل کار غولهای ادبیات به وسیله آدمهای عادی ای که نوشته هاشون رو میخونن به این آسونیها نیست و روانشناس لازم داره تا بتونه این رابطه ها رو بین نویسنده و زندگی و روابط شخصی اونها و اثرشون فاش کنه و یا بهش پی ببره.این بحث همیشه جذاب و جالبه.. میدونی اینجا در سوئد یکی از بالاترین آمار فروش کتابهای رمان و داستان مربوط به کتابهای اتوبیوگرافی هست. حالا یا به خاطر اینه که اصولا آدمها موجودات کنجکاوی نسبت به مسائل شخصی زندگی ها هستن و یابهر حال سوئدیها این خصیصه رو دارن ; D
به نظر من در مورد وبلاگها ـ این پدیده ی تازه ای که مثل قارچ تولید مثل کرده عین زبل خان اینجا و همه جا هست ، پدیده ی سانسور و یا خود سانسوری خیلی مورد جالب ، بارزـ و در عین حال نا آشکار و پیچیده ای هست
. سانسور رو ما ها که از ایران میاییم خوب میشناسیم،.. نه فقط در اجتماع و جنبه ی سیاسی اون ..تنها این منظور من نیست. ما سانسور و خود سانسوری رو از ابتدای زندگیمون و در تربیتمون یاد میگیریم.از وقتی که از ترس تنبیه و یا سرزنش یاد گرفتیم دروغ بگیم تا احساس امنیت بیشتری کنیم .از طرفی خود سانسوری تنها این نیست که آدم با اسم واقعی و عکس خودش وبلاگ داشته باشه و همه چیز رو ننویسه.. خیلی ها برعکس عمل میکنن ، با اسم و آدرس غیر واقعی همه چیز مینویسن، اونهم جور دیگه ی سانسور هست.البته خودسانسوری در اینجا هم وجود داره..در واقع هر چیزی که در فرهنگ جامعه ای تابو محسوب میشه انسان رو از گفتن و نوشتنش بر حذر میکنه و یا ترس بوجود میاره و منشا پدیده ی سانسور میشه....
 
هرمس جان در دیدن دسپرت هاس وایف زیاد سرعت به خرج ندین که این اعتصاب نویسنده ها یه سیزن همه چی رو عقب انداخت. احتمالا تا پاییز دیگه سیزن جدید شروع نمی شه. خلاصه به قول این خارجیها Take your time!
 
ما هم خيلي اهل سريال ديدن هستيم ، همه چيز هم از همان فرندز نازنين شروع شد كه تا حالا فكر كنم پنج دفعه از اپيزود اول تا آخرش را نگاه كرده ايم ، با دقت و وسواس كه مبادا يك اپيزود عقب جلو شود!! بعد از اون هم اين دسپرتها بودند كه با وجود شروع عالي و پركشش از اواخر سيزن سوم دلمان را زد ... بعد رفتيم سراغ دكتر هاوس عزيز كه شخصيتي بسيار دوست داشتني و تلخ و جذاب است آن را حتما مي پسنديد!!! مثل شكلات تلخ مي ماند ، خيلي متفاوت با همه ...بعد هم به لطف دوستان با لاست آشنا شديم و سه سيزن را به سرعت برق ديديم والان يك هفته است كه خودمان را رسانده ايم به پخش مستقيم آنور آب!! و هر هفته اپيزود جديد دانلود مي كنيم ... به قول دوست عزيز هزارتوي شمشادين پيچ در پيچي است با سناريو قوي و شخصيت پردازي بي عيب و نقص ... شديدا توصيه مي شود
 

Post a Comment


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  12.2024