« سر هرمس مارانا »



2008-10-10

1

مونیرو روانی‌پور، حوالی سال‌ هفتاد و یک، قصه‌ی کوتاهی داشت در «آدینه» - یادتان هست؟ با آن تبلیغِ همیشه‌گیِ چسبِ رازی، پشتِ جلدش؟- که ماجرای آدم‌آهنی‌ای بود که خدمت‌کارِ خانه‌ای بود در بزمی. کسی- چیزی- که به مهمان‌ها خوش‌آمد می‌گفت هنگام ورود و نوشیدنی تعارف می‌کرد. در میانه‌ی مهمانی، زنی، زیبا و رشک‌برانگیز لابد، هنگام ورود، برخلاف عرفِ جمع، با آدم‌آهنی دست می‌دهد. بعد سایر مهمان‌ها برای میزبان تعریف کرده‌ بودند که آدم‌آهنی، دستِ راستش را گرفته بود بالا و گیج، مغشوش، نگاه‌اش می‌کرد، گاس هم که بو می‌کرد. بعد هم رفته بود خودش را از پنجره پرت کرده بود پایین. می‌خواهم بگویم این جوری گاهی دست‌ها و بوهاجادو می‌کنند.

2

می‌دانید؟ آدم‌ها عاشق هم می‌شوند و فراموش می‌کنند که قبل از آن، یک سری مسایل کوچک را با هم چک کنند. یادشان می‌رود که از هم بپرسند هرکدام کدام سمتِ تخت دوست دارد بخوابد، که آخرین شبِ تعطیلات را هرکدام دوست دارد کجا سپری کند، زیر نورِ شمعی که شاهد بالارفتن‌های پی‌درپیِ گیلاس‌ها است یا زیرِ نورِ نئونِ شهری شلوغ، مرکزخریدی پرهیاهو. که سیگار را دوست دارند قبل از چایی بگیرانند یا بعد از آن. آدم‌ها عاشق هم می‌شوند و می‌مانند و لابد هرکدام‌شان یک وقتی، یک چند ثانیه‌ای افسوس می‌خورند که ای کاش قبل از این همه عاشقیت، درباره‌ی خوابیدن در یک اتاقِ تمیز یک هتل چندستاره یا درازکشیدن زیرِ خنکایِ چادر، زیر نورِ ماه، در ساحلی دورافتاده، با هم هماهنگ کرده بودند. اغلب فراموش می‌کنند از هم سوال کنند که چاینیز را بیش‌تر دوست دارند یا پاستا را. که بعدها، بعد که کار از کار گذشت، لحظه‌های کشنده‌ای از راه نرسد که یکی بخواهد خودش را فدا کند. و بعد آن دیگری دستِ پیش بگیرد و ماراتنی کشنده از فداکاری‌های بی‌حاصل، راه نیفتد میان‌شان.

3

سرهرمس اغلب از خودش می‌پرسد، مینای «کنعان» چرا هی سوییچِ ماشین‌اش را گم می‌کرد و چه‌طور مرتضا- شوهرش- اغلب جای آن را می‌دانست. سرهرمس اغلب با خودش فکر‌ می‌کند که مینا، گم‌گشته‌ی «کنعان» بود که قرار بود به زعمِ شاعر، عاقبت بازگردد و غم‌خوردن را متوقف کند. سرهرمس از این که عده‌ای با طرحِ قضیه‌ی مالکیتِ واقعیِ نطفه‌ی درونِ رحمِ مینا، کلیتِ ماجرا را به مساله‌ی پیش‌پاافتاده‌ی خیانت ربط می‌دهند، دلِ خوشی ندارد. سرهرمس همین روزها دستِ آقای مانیِ حقیقی را خواهد فشرد از این که این همه جلوی خودش را گرفته بود و خیلی حرف‌ها را نزده، رها کرده بود. از این خساستِ نجیبِ دیالوگ‌ها که اغلب جای‌شان را با نگاه‌ها پر کرده بود. سرهرمس یکی از همین روزها گونه‌ی آقای مانیِ حقیقی را خواهد بوسید به خاطرِ این که فیلمی ساخته، قصه‌ای تعریف کرده که حال و هوایش، آدم‌هایش، رابطه‌هایش، مالِ ما سی و چندساله‌های این روزها است. سرهرمس با خودش خیال می‌کند یکی از همین روزها، غروب‌ها، درست شبیه همان غروبِ روزِ تعطیلی که دستِ خانم کوکا را گرفته بود و دونفری رفته بودند در سینمایِ آزادی، جادو شده بودند و بعد، در یکی از معدود غروب‌های تمیز و براقِ تهران، زده بودند بیرون و طبق قراری نانوشته، حواس‌شان بوده که از فیلم حرفی نزنند و فقط در خیابان‌های خلوتِ رنگین‌کمانی تهران برانند و دود کنند و عیش کنند و چشم‌اندازهای پرافت‌وخیزِ خیابانِ گاندی را در آن نورِ جادویی، نشانِ هم بدهند، دوباره خواهد رفت، در سینمای آزادی خواهد نشست، کنعان را ذره‌ذره خواهد دید و بعد، گاس که شبی، نیمه‌شبی از رخت‌خوابِ بی‌خوابی‌اش بلند خواهد شد و خواهد نوشت. لابد از مینایی که مقصد را بلد بود، وسیله‌ی نقلیه‌اش را هم تمام این سال‌ها داشت، اما همیشه داشت دنبالِ کلید می‌گشت. لابد از علی هم خواهد نوشت که که چه‌طور دون‌ژوآنیِ باخته بود که تغییر نکرده بود و نقشِ همانِ آدمِ همیشه‌سوم را داشت در این مثلث‌ها. لابد آن روز سرهرمس دیگر نیازی نخواهد داشت که برای هم‌ذات‌پنداری با علی و مرتضا، هی یادش بیفتد به معماری‌خواندنِ آن‌ها و دانشکده‌‌ی معماری و الخ.

4

هیچ بعید نیست، هیچ بعید نیست که گودر همه‌ی ما را بخورد! سرهرمس این روزها، دیگر دل و دماغی برای سرزدن به وبلاگش ندارد. برای نوشتن در آن. در عوض، هر روز بیش‌تر هوسِ آن را دارد که حرف‌هایش را نوت کند در گودر، بچسباند بالای سرِ نوشته‌های ملت. یا در آن مستطیلِ بی‌ادعای گودر، یادداشت بگذارد. برای همان بیست و اندی رفیقی که مشتریِ ثابت‌اش هستند. آن‌هایی که دیگر این همه زبانِ هم را بلد شده‌اند. به یک اشاره، تا تهِ خط می‌روند و نیش‌شان از هر کنایه‌ی ظریفی، تا بناگوش باز می‌‌شود. انگار محفلی شده‌ایم برای خودمان. گودر با این قضیه‌ی فرندزها و شردآیتمزهای‌اش، وبلاگستانِ ما را تبدیل کرده به جزیره‌هایی پراکنده، که گاه و بی‌گاه، خطوطی، آدم‌هایی پیدا می‌شوند که دو جزیره را به هم ربط بدهند.

یادتان بماند که سرهرمس کی از گودر برای‌تان این همه گفت. بعد هی بروید پشتِ سرِ این گودر، صفحه بگذارید و لج کنید و ترش کنید که: من اصلن از قیافه‌ی این گودر، بدم می‌آید! یک چیزی از این بالا، از آینده‌های محتوم‌تان می‌بیند سرهرمس که این‌ها را می‌گوید دیگر!

5

پشتِ یکی از این چراغ قرمزهای بی‌خودی هستیم. از این‌ها که بی‌خودی روی عددِ هفت ثابت مانده شمارش‌گرشان. داریم صفحه‌های ویژه‌ی نیچه را می‌خوانیم در شهروندِ امروز. یک‌جورِ تابلویی تصادفی، صدایِ آقای فردی مرکوری دارد پخش می‌شود - آن هم چه پخش‌شدنی!- در ماشین. طفلک دارد برای هزارمین بار، The show must go on اش را می‌خواند. با خودمان فکر می‌کنیم یک‌وقتی هم سرهرمس باید بنشیند سرِ دلِ راحت، این ترانه‌ی قرن را ربط بدهد به تاملاتِ آقای نیچه در بابِ ابرانسان. باید برای خودش شفاف کند که چه‌طور وقتی آقای مرکوری هوار می‌زند که another hero, another man just crying روا است که آدم یادِ سرشتِ سوزناکِ ابرانسان‌ها هم بیفتد، دمی. یاد غربت و تنهاییِ اسطوره‌ای‌شان. از خودِ آقای نیچه بگیرید، با آن پریشان‌حالیِ اواخرِ عمرِ شریف‌شان، تا همین ابرانسان‌/ قهرمان‌های فانتزیِ این‌روزهای‌مان. طفلک آقای نیچه عمرشان قد نداد که شاهد سوپرهیروهای بیرون‌آمده از نوارهای سلولوئیدیِ سابق و حافظه‌های گیگابایتیِ امروز باشند. عمرش قد نداد که ببیند چه‌‌طور اساطیر که معاصر می‌شوند، هیات و سیرت و صورت‌شان به شکل آقایان سوپرمن، بت‌من، اسپایدرمن و الخ می‌شود. وگرنه آن‌طور بحثِ شیرینِ ابرانسان را باز نمی‌گذاشت که ترجمه‌اش در دنیای سیاست، یکی بشود عینِ آقای هیتلر- راستی یادمان باشد که یک وقتی هم به هرحال از تنهایی‌های لاجرمِ آقای هیتلر بنویسیم، جایی. آدم است دیگر.- خوب که فکرش را می‌کند سرهرمس، می‌بیند آقای مرکوری، یک چیزهایی از جانِ این ابرانسان‌ها درک کرده که این‌طوری قهرمانش را می‌برد پشتِ ماسک و اشکش را درمی‌آورد. بعد یادمان می‌افتد که وقتی در یکی از قسمت‌های آخرِ سوپرمن، آن روزها که آقای بازیگر هنوز از اسب و اصل نیفتاده بود، تنهاییِ کشنده‌ی سوپرمن‌بودن، چه طور گند زده بود به اسطوره. چه‌طور حقیرِ تبلیغات و کوچه‌خیابان شده بود آقای سوپرمن. ‌بامزه‌گیِ ماجرا این جاست که آقای بت‌من، گاس که تنها ابرقهرمان‌ای باشد این وسط که هنوز- و البته خدا آقای تیم برتن را سلامت نگه دارد که هنوز که هنوز است، آدم امید دارد که دوباره فیل‌شان یادِ گاتهام‌سیتی بکند- اسیرِ روزمره‌گی‌هایی این‌چنینی نشده و جلوی فلاشِ دوربین‌ها، تبدیل نشده به آدمی معمولی، فانی. لابد حواسش بوده که آن‌قدر در ظلمتِ شب بماند که جایی، ردی، اثری از نکبت‌های معمولِ آدم‌های معمولی، روی صورتش دیده نشود. و همین آقای بت‌من، البته، گاس که تنها ابرانسانی باشد که این وسط، قدرت خارق‌العاده‌ای ندارد، در ژن و بدن و دی‌ان‌ای و چشم و چالش. بعد یادِ این آخرین بت‌منِ آقای کریستوفر نولان می‌افتیم که شیره‌ی جانِ ابرانسان را کشیده انگار. نه از فاجعه‌ی انتخابِ کریستین بیل برای نقش بت‌من حرف نمی‌زنیم، از این بارِ امانتی که بت‌منِ آقای نولان نمی‌تواند بکشد به تنهایی و می‌رود زیرِ دست قانون، حکومت، بدل می‌شود به ابزار داریم حرف می‌زنیم. از صدایِ بم‌شده‌ی خنده‌دارِ آقای کریستین‌ بیل نمی‌گوییم که چه‌طور در جدی‌ترین لحظه‌های فیلم، آدم دلش برای ژوکرِ هیث لجر تنگ می‌شود. داریم از گل‌درشتی اسنوب‌پسندِ شعارهای سیاسی/ فسلفیِ فیلمِ آقای نولان حرف می‌زنیم. از این تقابلِ واضحِ بت‌من/ ژوکر. از این مستقیم‌ترین دیالوگ‌های ممکن. (کجا بود و کی بود که یکی داشت برای‌مان می‌گفت از این که ارزشِ هر قصه‌ای، به اندازه‌ی تمامِ آن چیزهای گفته‌نشده در آن است.)

این درست که ابرقهرمان‌های ما اصولن فاقدِ حسِ شریفِ شوخ‌طبعی هستند اما لااقل آقای برتن وقتی آقای جورج کلونی را پشتِ ماسکِ سیاهِ بت‌من می‌نشانند، حواس‌شان هست که دارند از شوخ‌طبعیِ ذاتی چشم‌ها و گوشه‌های لب‌های آقای کلونی، کجا و چرا استفاده می‌کنند.

گاس که همه‌ی این‌ها را گفتیم که برسیم به «هنکاک». یکی از کلیدی‌ترین‌های ژانرِ سوپرهیروها. کلیدی چون اصلن آغاز ماجرا از تقلیلِ اسطوره است. از خودویران‌گریِ قهرمان. هنکاک انگار آینده‌ی همه‌ی سوپرهیروهای این روزها است. تنهاییِ قهرمان/ ابرقهرمان، آن‌قدر بالا بزند که نتیجه‌اش بشود ژنده‌پوشی الکلی. که بردارد در جوابِ رفیقش که چرا تو با دختری نیستی و این‌ها، بگوید: «این درست که من جذاب‌ترین مردِ دنیا نیستم، اما یعنی حتا یک‌نفر هم نه؟» این همه تنهایی؟ بی‌کسی؟ آقای نیچه آن‌قدر طاقت نیاورد و نماند که ببیند چه‌طور سرنوشتِ نسخه‌های سینماییِ ابرانسان‌های مدرنش، جاودانه‌گی‌شان، این همه آلوده است به شب، به سکوت، به بی‌کسی و تنهایی، به غربت. آن‌قدر که محبوبِ ابدی‌اش، بردارد حافظه‌ی هنکاک را پاک کند که یادش نیاید و نماند که وقتی، عشقی بود و یاری و دیاری. ابرقهرمان که عاشقی سرش نباید بشود. عشق مالِ همین ما آدم‌های فانی و معمولی و روزمره است. خنده‌دار نیست عشقی که «تا این جهان برپا بوَد» قرار است برجا بماند، قبایی است که بر قامتِ ستبرِ ابرقهرمان‌های‌مان زیبنده نیست؟ که از قضا اصلن مایه‌ی نابودی‌شان است و فلاکت‌شان؟ که عشق اگر آدم‌های معمولی را «فسانه» می‌کند، ابرانسان‌ها را بر زمین می‌زند و فانی‌شان می‌کند؟ باز هم بگوییم «آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشش باد»؟

6

از «دایره‌ی زنگی» راستش درخشش ابدیِ یک موجودِ انرژیکِ غریزی یادمان مانده به نامِ حامد بهداد. در آن سکانسِ مالیخولیاییِ رانندگیِ دیوانه‌وارش، در آن دیوانه‌گیِ چشم‌ها و نگاه‌ها و اندام‌هایش. بی‌چاره آقای بهداد که این سینما بلد نیست آن‌قدر فرصت خودنمایی به ایشان بدهد. بلد نیست که قصه‌هایی درباره‌ی مردهای دریده و وحشی و کله‌پوک و جذاب و به‌ته‌خط‌رسیده، تعریف کند.

7

فربد، جا نشدی. گاس که وقتی دیگر!

Labels:



Comments:
هرمسا
به شددت منتظریم از تنهایی های لاجرم آقای هیتلر بخوانیم یعنی اینو جدی گرفتیم اجالتا.
وگرنه که در دنیای ما اینطور شده که آقای هیت لجر ژوکر تمام بار ابر انسان بودن بت من را هم به دوش کشیده گاس که زیر همین بار تموم کرده باشه
 
چرا من فکر می کردم این داستان مال محسن مخملباف است!
 
شاید همونطوری که نرسیدن به آرزوهای بزرگتر شکستنش عمیق تره، دیدن شکست و تنهایی ابر انسان ها هم درد آور تره...دقیقاً چون انتظارش رو نداریم
 
قضیه جا شدن من چی بود؟ قرار بود جایی بشم؟ نمی‌گیرم. فربد کیه،‌ من رو کی کرده؟
 
هرمس جان اون آدم آهنیه به شدت ابرانسان بود... باور کن...
 
به شدت ارادت، به شدت عالي، به شدت حديث نفس مخصوصاً دست ها و بو ها! مخصوصاً دست‌ها و بوهاي اين روزها!
 
حکایتسیت این گودر که آرزویمان شده این روزها بشویم جزو آن ده، بیست نفر فرندهای شما.یعنی می شود؟فرند یعنی فرند!!واضح است؟ نه؟
بند 1 عجیب حس عشقولانه درونمان را قلقلک داد و بند حامد بهداد ، یادمان انداخت دوباره این موجود بی نظیر را.که البته حس پنهانش دیوانه ام کرد. همچنان با عشق می خوانمتان. گاس که نویسنده خوبی نیستم،اما جزو خوش سلیقه ترین خواننده ها هستم
 
خواننده هاي بي صداهم با يك اشاره تا ته خط ميرن و نيششون به همان اندازه مشتري ثابت ها باز ميشه و يه تكه اي از پازل روزمره شون تكميل ميشه، اونا برنامه شما رو از پشت ويترين مغازه ميبينن اما تو نميان، كركره ها رو پايين نكشين...
 
آینده ی محتوم ما نه سرهرمس، پرونده ی مختومِ این گودرتان را قبل ترها بسته ایم. نوشتیم حتی که :
هیچ با این سامانه ی گودر شما و دوستان تان حال نمیکنم.
همه لذت ِ غرق ِ نوشته های ناب این بلاگستان شدن، توی این است که لیست فوورایتت را باز کنی و یکی یکی از آن بالا کلیک کنی روی هرکدام از اسم هایی که ردیف کرده ای برای خودت این کنار و صبر کنی تمام صفحه اش باز شود و همین حین که اینترنت اکسپلولر یا چه میدانم این موزیلا سعی میکند صفحه را باز کند، تو پیش خودت یک عالمه آرزو کنی کاش حرف جدیدی نوشته باشد .. کاش. و اول از همه سردر وبلاگ را ببینی و بعد یکی یکی پست ها بیایند جلویت بنشینند و کنار دستشان هم تا دلت بخواهد آدرس و اسم دوستان دیگری که میشود سراغ آنها هم رفت. نه اینکه "گودر" بشود همه کاره ی ما، لذت گشتن میان وبلاگ های دلخواه مان را هم ازمان بگیرد"
حالا هم تقصیر وبلاگستان میرزاست که دوسه چند روزی ست نوشته "لینکز آر کارّنتلی این اکسسبل" وگرنه زودتر از اینها میرسیدم اینجا.
 
هرمس عزیز،
چیزی که فردی کبیر می‌گه
another mindless crime
ه و نه
another man just cryin'.
گر چه ما ورسیون شما را هم می‌پسندیم. شاید هم که بیشتر حتی.
 
راستش سرهرمس یادداشت هایش را جا گذاشته بود جایی، قبل از نوشتن این پست که البته ربطی ندارد به این که مدت ها برای خودش این شعر آقای فردی مرکوری را این جوری دوست داشته گوش کند و نرفته یک بار متن شعر را پیدا کند بخواند! و تازه به قول آن رفیق مان، آن قدر حواسش پرت و پریشان بوده که یادش رفته اصلن آقای جرج کلونی در بتمن های آقای برتن بازی نکرده که، در بتمن شوماخر بازی کرده. آن آقایی که اتفاقن او هم بویی از شوخ طبعی نبرده و در بتمن برتن بازی کرده، البته آقای مایکل کیتون بوده است.
سرهرمس است دیگر، یک وقت هایی همین جوری برای خودش یک چیزهایی ردیف می کند می رود جلو، بدون این که پشت سرش را نگاه کند. بدون این که حواسش به یک سری چیزها باشد. در جریانید که.
 
یعنی واقعا خیانت موضوعیست پیش پا افتاده؟
 
بد حرف دل مي‌زني عزيز دل برادر. بد حرف دل مي‌زني. .. هي مي‌خواهيم تا خيلي آشنا نشديم تا خود را کاملا همراه هميشگي مطالبتان نديديم يادداشت نگذاريم. يا نشد يا ديگر آشنا مي‌دانيم خود را...
 
خوب من الان نوشته شما و علیبی رو قاطی کردم. فقط به نظر من هم جای مینا خیلی خالی بود . بالاخره یکی قصه آدمایی رو هم که نمی دونن چه مرگشونه و تصادفا و برحسب اتفاق زن هستن نوشت. بعد هم بغل دستی من گفت : مثلا مهندسه. همین یه دونه مانتو رو داره بپوشه؟
 
همه اش حرف دل مارا می زنید و ما فکر می کنیم چه خوب یکی می نویسد چیزهایی که فکرش را میکنیم اما تنبلی اجازه نمی دهد بنویسیم و جایی گم می شود مثل این بند دوی شما که چقدر فکر کردیم من وقبله عالم شب آخر سفر اخیرمان به آن
 
مانی حقیقی، طی اقدامی نابخردانه، دست سر هرمس را می بوسد و ارادت دیرینه اش را ابراز میدارد. م ح
 
پس حالا تكليف ما كه نه اين فيلمها را ديده ايم و نه جزو رفقاي جون جوني شما هستيم چه ميشود مثلا ؟
 
one story about life هرمس حتمن اینو ببین. این حتمن که می گم یعنی 100% یعنی واجب. یه چیز تو مایه های نماز صبح :دی. یعنی یه جورایی خودته و اینا. باید ببینیش.
 
چقدر نرم و لطیف نوشته اید. :-)
کنار هم قرار گرفتن بت من و مینا و "another mindless crime"
مذکور چیزی است که من هم این روزها خیلی بهش فکر می کنم.
 
اینجا سیستم چه مدلیه؟
فقط کامنت های دوستان و اذناب میره تو کامنت دونی؟
می گم اگه باشگاه خصوصیه بگین حق عضویت بدیم. یا که اصلن دیس ایز ا پرایوت پراپرتی اند یور وهیکل ویل بی تگد اند تود بای یور اون اکسپنس و هرگونه توقف بی جا مانع کسب است حتی شما دوست عزیز؟
 
ببین سر هرمس اینجوری که کم کم داری ما رو به نق زدن هات در مورد عدم دل و دماغ داشتگی برای وبلاگ گردانی عادت میدی منجر نشه به فاصله های طولانی در آپ کردن و الی آخر...
 
هرمسا! سیدنا! مولانا! عیسی وقتی کله‌اش را از زیر دست‌های یحیی کشید بیرون به جای "جیزز کرایست" "اوه مای گودنس"

گفت "پوف!". یحیی گفت « خدایت را فراموش کردی؟» عیسی گفت «درت را بگذار! هر حرف این پوف و پ و و ف این پوف و پرتابش

و کشش این پوف و سابش ف این پوف بر لب و چرخش چرخ ف‌ش و در هر نقطه‌اش ذکری از او بود، حتی اگر او نشنیده باشد.»

یحی گفت «هوم» عیسی گفت «سرت را بپا،‌سالومه آمد!».
بله خداوندگارا! در سکوت ما هم جز نعت حضرت‌اش نیست و هر نفسی که می‌رود هیچ، حتی هر نفسی که می‌آید نوای ارادت

است و اینها.
این حکایت اول‌تان را که خواندیم ما هم یادمان افتاد به «عطر» زوسکیند و "انسان دو قرنی» آسیموف و خیلی‌های دیگر... بله

حضرتا! گاهی دست‌ها و بوها جادو می‌کنند... جسارت نباشد، معجزه می‌کنند. جاش نیست بعضی حرف‌ها را اینجا بنویسیم،

جسارت نباشد، اما سیدنا، چه‌ها که نمی‌کنند این دست‌ها و بوها (و البته خم‌اش نرم گردن‌ها و نگاه‌ها، تار موی گیر افتاده روی

عرق پیشانی و آن بوی خاص خود تن، بعضی‌ها گاس خوش‌شان نیاید ـ که البته از نظر من نصف عمرشان بر فناست ـ آن

عرق‌هایی که بوی پونه‌ی وحشی می‌دهند و یک آن به مشام می‌خورند و بعد باید سال‌ها بدوی تا گاس اگر بخت یارت باشد

دوباره بنشینند توی مشام‌ات.... بله این‌ها و صدها از این دست را هم نباید از خاطر برد.) خب... ما هم اگر، با اجازه‌ی شما، آن

روبات بودیم خودمان را از پنجره پرت می‌کردیم پایین (نمی‌دانیم چرا یاد «اسلیپر» آلن افتادیم و آن سکانس دیوانه‌وارش که در

کسوت روبات وارد خانه‌ی دایان کیتون شده و علی‌الخصوص آنجا که آن گوی نشئه‌آور را به مهمان‌ها تعارف می‌کند!)
2. سیدنا و مولانا غنا عذاب‌النار! تن نحیف فانی‌مان را لرزاندید با این بند... آدمیزاد اول‌اش،‌ با اجازه، فکری می‌شود که «من که

حواس‌ام به این چیزها هست» بعد یک‌هو ناغافل آن وسط می‌بیند که اتفاقاً (و از کجا معلوم که اتفاقاً، وقتی گوینده خدایی باشد.

سیدنا جسارت نبود منظورمان از آن اتفاقاً) یک نکته‌آی اشاره شده که مهم هست و بررسیده نشده به قول آقای جامی. بله! ما

آدم‌های فانی یک ماجرایی داریم برای خودمان، که تکراری هم شده: گاهی به قول معروف تیپ می‌زنیم در حد فراک و اینها بعد

می‌رویم مهمانی و انتظار داریم هر کسی ما را دید دهان‌ش باز بماند، و می‌بینیم که می‌ماند اما به لبخند و پوزخند. خلاصه بعد از

کلی کلنجار رفتن با مغزمان،‌وقتی جلوی آینه‌ای ایستادیم، می‌بینیم که زیپ‌مان باز بوده، درست کمی پایین‌تر از کراواتی که صاف

از آخرین مجله‌ی مد انتخاب‌اش کرده‌ایم (البته در صورتی که فراک تن‌مان نباشد، سیدنا!). خلاصه که این‌طوری‌ها... بعد همان‌طور

که فرمودید، مولانا، ماراتنی کشنده برای حفظ آبرو و کولنس راه می‌اندازیم. حالا ما می‌خواهیم این‌طور نباشیم اگر رخصت بدهید و

بشود. حق با شماست... گاهی چیزهای کوچکی از زیر دست آدم در می‌روند و بعدها آدم چپه می‌کنند. ما آدم‌های فانی هم که

دنیای فانی‌مان را، استغفرالهرمس، به گند کشیده‌ایم و دیگر جا برای نفس کشیدن نگذاشته‌ایم و زرت ریه‌هایمان قمصور شده و...

کار به ماراتن بکشد... خود شما عالمید که اغلب این آدمیزاد فانی سربلند بیرون نمی‌آید از این ماراتن‌ها...

3. هرمسا!‌ جسارت نباشد، ما کنعان را ندیدیم.

4. سیدنا! عفو بفرمایید. ما از گودر استفاده نمی‌کنیم.

5. مولانا! درست که چند سالی می‌شود شو ماست گو آن گوش نکرده‌آیم (به قول جیزز کرایست، اوه مای گودنس! این فارسی

لاتین عجب چیز شتی می‌شود گاهی!) اما به ایمان‌مان قسم همین امشب می‌رویم باز گوش‌اش می‌کنیم، بس‌که وسوسه‌مان

کرد این بند. و البته این بحث شیرین و جذاب سوپرهروها و اسطوره‌های معاصر و... بتمن معظم!
توی «تیمارستان آرخام» (که جسارت نباشد، شما عالمید به همه‌چیز و همه‌چیز را قبل از، ما که چه عرض کنم، خود آقایان

موریسون و مک‌کین می‌دانستید و می‌دانید... اما... جسارت نباشد... این کتاب را،‌ که آقای اولی خوش‌نوشته و آقای دومی عالی

طراحی کرده، اگر یک‌وقت نخوانده‌اید، قسم به جقه‌ی مبارک‌تان، در اسرع وقت بخوانید. اگر دم‌پر نبود، بفرمایید ما یک معراجی

بکنیم بیاییم پیشکش کنیم این کتاب را، که می‌دانیم باب دندان مبارک خواهد بود احتما، اگر جسارت نباشد). بله... توی

تیمارستان آرخام خیلی بحث خل و چلی بتمن پیش می‌آید و اگر اشتباه نکنم توی همین کتاب است که ژوکر به بتمن می‌گوید

کسی که لباس خفاش تن‌اش می‌کند و شب‌ها می‌آید ملت را می‌ترساند، مگر دیوانه نیست (نقل به شدت به مضمون!‍). الآن که

بحث نیچه را خواندیم یاد این افتادیم و فکر کردیم نیچه هم یک همچین‌جورهایی دیوانه بوده و ابرانسان‌اش هم همین‌طور... اینکه

ابرانسان نیچه گاس بیشتر ژوکر باشد، چون امثال بتمن (جسارت نباشد، قربان‌اش بروم) و سوپرمن و ایکس‌من‌ها و گرین‌لنترنی‌ها

و اسپایدرمنی‌ها کماکان در بند همان قاتل کریه‌المنظری هستند که عموی بزرگ سیبیلوی قرن بیستم توصیف می‌کند. (راستی!

جسارت نباشد، جسارت نباشد... جرج کلونی بتمن شوماخر بود. مایکل کیتون بتمن برتون بود.)
اما گذشته از این‌ها (هرمس گناهان ما را ببخشد به حق جونیور معصوم‌اش) راست‌اش، جسارت نباشد، ما با نظر شما راجع به

بتمن‌های نولان خیلی موافق نیستیم (اغفر لنا ذنوبنا! حالا کجا پایش را بخوریم که این‌طور زبان‌درازی می‌کنیم، آپولون می‌داند.

استغفرالهرمس). بتمن نولان به زعم ما خون تازه‌ای بود در رگ‌های این خفاش پیر. ما هنوز فرصت نکرده‌ایم بتمن‌های فرانک میلر

را بخوانیم (که می‌گویند آنها هم خون تازه‌ای بودند انگار) اما احساس می‌کنیم می‌توانیم تمام تحسین‌ةایی که نثار اثر میلر شده

را نثار فیلم‌های نولان کنیم. چیزی که بتمن را در نگاه فانی ما جذاب می‌کند همین فانی بودن‌اش است. خاکی و زمینی بودن‌اش

و در واقع سوپرهیرو نبودن‌اش. در کتاب‌هایش آنجاهایی باهاش، با اجازه‌ی شما، به عرش می‌رویم که حتی هیرو بودن‌اش هم

کمی شنگش پیدا می‌کند. داستان معمولی‌ای مثل بتمن علیه ویرانگر آنجایش برای ما از معمولی بودن و بی‌مایه بودن در می‌آید

که بتمن می‌فهمد دست‌خالی نمی‌تواند با هرکسی بجنگد. علاوه بر قولی که داده مبنی بر استفاده نکردن از اسلحه (هرچند ما از

سلاح متنفریم) خودش را مجبور به استفاده از آنها می‌بیند. اینجا، این شکستن بتمن، این فرو آمدن‌اش از عرش قهرمانی برای ما

قهرمانی دیگر می‌سازد. نه به خاطر اینکه تصمیم می‌گیرد قول‌اش را بشکند... چطور بگوییم... گاهی اینکه یک آدم بین قدیس

بودن و شیطان بودن، شیطان بودن را انتخاب کند بسی انسانی‌تر است.
خب... بتمن‌ةای نولان، همین بتمن انسان را به نمایش گذاشتند بدمصب‌ها... آمدند بتمن را از عرش کشیدند پایین تا لک قرمز

شنل سوپرمن و اکلیلی طلایی شلاق وندر وومن را از شنل سیاه‌اش پاک کنند. بتمن یک آدم معمولی است در دنیایی معمولی...

بتمن‌های نولان، به زعم ما، خیلی سیاه‌تر از باقی بتمن‌ها هستند (ما قربان اقای برتون هم می‌رویم. بعد از شما، گاهی

ایشان... اما خب... پس انصاف چه می‌شود؟ ما که شیفته‌ی فانتزی هستیم و دلباخته‌اش،‌این بتمن‌های کمی غیرفانتزی‌تر را

نزدیک‌تر به بتمن می‌بینیم...) برای همین احساس می‌کنیم بتمن‌های نولان پررنگ‌ترند. حتی همین کریستین بیل (بگذریم از

اینکه کلا، جسارت نباشد،‌ما این بشر را، بعد از شما، دوست داریم. پرستیژ و ماشینیست‌اش را به یاد می‌آورم... هنوز موقع

دست شستن یاد بازی‌اش در ماشینیست می‌افتم). همین حالت مردنی‌اش، صدایی که باید کلفت کند. نگرانی‌ای که گاهی انگار

مال صورت‌اش است... حتی عضله‌هایش هم عضله‌های یک سوپرهیرو نیستند. بیل بتمن را انسانی‌تر کرده. اصلا ما فیلم‌های

نولان را دوست داریم به خاطر همین زمینی‌تر کردن بتمن. به زعم ما همین است که بتمن را پادشاه سوپرهیروها کرده... همینی

که ژوکر را هم پادشاه سوپرویلِن‌ها کرده. ژوکر حتی از زمینی بودن هم خلاص شده. به‌خصوص در همین فیلم اقای نولان با آن

بازی درخشان و درخشان و فراموش‌نشدنی لجر. ژوکرهیا کتاب‌ها از توی ظرف مواد شیمیایی در می‌آنید و این‌طوری می‌شوند، اما

این ژوکر حتی معلوم نیست از کدام گوری آمده... خلاصه که، چقدر دل‌مان می‌خواست در مورد اینها با کسی بیشتر حرف بزنیم و،

سیدنا و مولانا،‌ممنون که این فرصت را پیش آوردید. بخواهیم بنویسیم گاس مجبور شویم تا صبح بنویسیم و خب، فکر خودمان را

نمی‌کنیم، فکر چشم‌های مبارک شما که باید باشیم... پس جسارت نباشد، این را همین‌جا درز بگیریم.
بعد خیلی خلاصه بگوییم که، آه! هنکاک! خلاصه‌تر بگوییم که چقدر موافقیم با آنچه نوشته‌اید و چه حالی داد. دست مبارک‌تان درد

نکند. حیف که کوپن‌مان سر بتمن تمام شد، وگرنه کلی هم درباره‌ی همین حرف بود. هرچند هنکاک به نظرمان خیلی زود

همه‌چیزش جمع و جور شد (فیلم)‌اما خب... آن چند خط آخر یادداشت خیلی عالی بود. (راستی! این مسئله‌ی سیه‌چرده بودن

آخرین سوپرهیروی آمریکایی که تاریخ این قضیه‌اش هنوز فراموش نشده هم کلی جای بحث ندارد؟ شنیده‌ایم قبلن‌ها چه جانی

کنده‌آند تا یک قهرمان سیاه بیاید روی کار و خب،‌اگر اشتباه نکنیم اولین سوپرهیروی سیاه "استورم" ایکس‌من‌ها بوده. بعد یاد

اوباما هم می افیتم که این‌روزها دارد خوش می‌تازد.)
6. سیدنا و مولانا! دایره زنگی را هم ندیدیم. حامد بهداد را هم خیلی ندیدیم.
7. هرمسا! فربد را هم ندیدیم.

سیدنا و مولانا سر هرمس مارانا! چقدر دل‌مان تنگ شده بود که بیاییم در محراب‌تان بنشینیم یک راز و نیازی بکنیم. حالا دل‌مان

کمی باز شد. سایه‌ی مبارک‌تان از سر ما انسان‌های فانی کم نشود.
عرش کبریایی‌تان همیشه پر نور. عمر جاودان‌تان پر عزت. سرخوشی الوهی‌تان مستدام.
ارادت
شیخ ساسان عاصی
 
ای هادس مرگ‌مان بدهد! ما تازه دیدیم که خداوندی شما بالاتر از همه‌چیز است (شک نداشتیم البته‌ها!). اصلا ما که گفته بودیم،‌خودتان از قبل می‌دانستید قضیه‌ی شوماخر و برتون را... هرمسا! عفوماای هادس مرگ‌مان بدهد! ما تازه دیدیم که خداوندی شما بالاتر از همه‌چیز است (شک نداشتیم البته‌ها!). اصلا ما که گفته بودیم،‌خودتان از قبل می‌دانستید قضیه‌ی شوماخر و برتون را... هرمسا! عفومان بفرمایید به حق عزت پروستی امیر بامداد عزیز.ن بفرمایید به حق عزت پروستی امیر بامداد عزیز.
 
ای هادس مرگ‌مان بدهد! ما تازه دیدیم که خداوندی شما بالاتر از همه‌چیز است (شک نداشتیم البته‌ها!). اصلا ما که گفته بودیم،‌خودتان از قبل می‌دانستید قضیه‌ی شوماخر و برتون را... هرمسا! عفوماای هادس مرگ‌مان بدهد! ما تازه دیدیم که خداوندی شما بالاتر از همه‌چیز است (شک نداشتیم البته‌ها!). اصلا ما که گفته بودیم،‌خودتان از قبل می‌دانستید قضیه‌ی شوماخر و برتون را... هرمسا! عفومان بفرمایید به حق عزت پروستی امیر بامداد عزیز.ن بفرمایید به حق عزت پروستی امیر بامداد عزیز.
 
سلام :
محمد شكوفه هستم
خوبي مهندس؟...................
 
آقا حالا این فیلمی که بهت پیشنهادش کردم اسمش اشتباه بود. :دی اینو من از یکی از دوستانم گرفتم حالا بعد چند روز بهم گفت که اسم این فیلم یه اسم فرانسوی سخت بوده که چون یادش نگرفته خودش اون اسمو براش انتخاب کرده. حالا یه چیز تو مایه های همون شعر فردی شد دیگه شرمنده. اما این فیلم یه خورده پرته یعنی معروف نیست فکر نمیکنم بتونی گیرش بیاری اما من دارمش یه وقتی که وقت داری اگکر بگی برات میارم چون واقعا حیفه از دستش بدی.
 
بولتن دانشجویان و دانش‌آموختگان فلسفه ایران

Iranian Students of Philosophy
http://www.isphilosophy.com

پرونده‌ی ماه با موضوع "خودکشی" منتشر شد
 
یعنی چه‌قدر حال کردیم با این بندی که شیخ ساسان عاصی نوشته‌بود در مورد بتمن. مثل همین‌ها بود جناب سر، که می‌خواستیم توی ایمیل بنویسیم برایتان و نشد، نمی‌گنجید!
 
هرمسا! ما خیلی وقت است که زائر بارگاه شما هستیم، اما فقط و فقط تقصیر این ساسان خان م. ک. عاصی می باشد که تابحال کامنتی ننوشته ایم. فی الواقع وقتی ایشان عزم ذکر می کنند، مراتب ارادت خود به هرمس العزه را چنان شیرین و رسا بیان می کنند که نفس ما می گیرد و در نمی آید. چه برسد که بخواهیم پشت بندش در تایید یا رد فرمایشات شما چیزی هم بنویسیم. البته ادب نگه داشتن نسبت به ذات مقدس باری و بندگان خالص ایشان از معظم شرایط است! اینست که از همین تریبون اعلام می کنیم که همیشه با شور و اشتیاق فراوان فرمایشات شما را می خوانیم و کامنتهای این ساسان خان م. ک. عاصی را بهکذا
 
khob namishavad ma ra ham hesab konid ? man ham modat hast mikhanametan anghadar ke esharatetan ra begiram o nisham ta banagoosh balkam bishtar baaz shavad
 
نرسيد آن شبي، نصفه شبي كه هرمس از رخت خواب بي خوابي بلند شود و راجع به كنعان بنويسد؟ منتظريم!
 
حقيقت تلخي است نوشتار بخش دوم تان سر هرمس...الببته كه اگر آدم صد بار هم عاشق شود& عين صد بارش همان غلطي را مي كند كه بار اول كرده.. حالا باري به هر جهت اين "گودر" ديگر چه صيغه اي است كه شما را از وبلاگ نويسي باز داشته؟! البته كه مي بخشيد بي سوادي اين همكلاسي قديمي تان را، لابد
 
بعضي وقتها عاشق مي شوند اما شانس مي آورند خب .
اين كه بيشتر چيزهايشان هماهنگ است و بعضي چيزها را فقط بايد زجر بكشند. يا اينكه يكي هنوز انقدر آن يكي را مي خواهد و خوشحال كردنش را در اولويت مي گذارد كه مي گذارد آن يكي حال كند و خودش زجر بكشد و از اين خود آزاري عاشقانه لذت ببرد.
يك عمر
 
عاقلانه و وايز بودن حتي تو عاشقيت خوبه چون سر منحني رو به بي نهايته ولي عاشق شدن همين جوري با خرده سلايق و تفاوت ها منحني رو تو بار=زه ي خاص نگه مي داره اين رو من تجربه كردم
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017