« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2009-04-04

انگار آدم‌ها یک جایی تمام می‌شوند، همان‌جور که یک سال نوبت آقای مخملباف بود، یک سال آقای کیمیایی، یک سال آقای حاتمی‌کیا. حالا باید در این سال هشتاد و هشت، از سینما آزادی که می‌زنیم بیرون، خانم کوکا برگردد بگوید: حالا عیبی هم ندارد. فکر کن که از خانه‌ماندن و دیدنِ بازی ایران-سومالی که به‌تر بود که! و بعد سرهرمس دلش بگیرد برای همه‌ی آن شاه‌کارهایی که تا ابد نساخت آقای بیضایی. که این‌طور در این رادیکالیسمِ پارانویازده‌ی بی‌حوصله‌ی وراجِ زمختِ گل‌درشتِ «وقتی همه خوابیم» خیالِ سرهرمس را راحت کرد من‌باب این که آدم اگر باهوش نباشد، اگر حواسش نباشد که کی باید، کجا باید و چه‌طور باید که ول کند برود، که رها کند، می‌شود این‌جوری مضحکه‌ی خاص و عام. که حالا دیگر کار سرهرمس به جایی برسد که بشیند در سینما به مسخره‌کردنِ دیالوگ‌های نخ‌نما و تکراریِ خانمِ شمسایی. به تک‌تکِ حرکت‌های اغراق‌شده‌ و تصنعی ایشان که مثلن یعنی عصبی هستند. اصلن سرهرمس روزش تخمی شد بس که آقای بیضایی، بس که...

Labels:



Comments:
این‌را از شما که خواندم دیگر ناامید شدم. یعنی این‌قدر بد است؟
 
سر هرمس گرامی، اين دیگه خيلي کم لطفيه اینجور که شما مي گين! همون ديالوگهاش می ارزه به 100 تا از این فيلم های آشغالي که پرفروش هم هستن. همین حرفها و توقعات ماهاست که همه رو خونه نشين کرده و میدون رو داده به امثال چارچنگولی و اخراجی ها! انصاف بده، سال گذشته چند تا فیلم داشتيم که حداقل ارزش نشستن تو سينما را داشته باشن؟
ضمنا اين داستان خود آقای بيضايي با فيلم قبلیش (لبه پرتگاه) و نیمه تمام موندن اون فیلمه.
 
این فیلم به ما یه ایده داد که وقتی اجرا شد، کلی شادمون کرد. هم من و مرضیه رو که داشتیم ادای مژده و بهرام رو در میاوردیم،هم حسین و بچه های دیگه رو که داشتن ما رو نگاه می کردند.خلاصه تصور کردن بهرام و مژده در ر.خ.ت.خ.و.ا.ب ، تمام فشار های عصبی ِ وارد شده در سالن سینما حین ِ تحمل ِ یکی از بدترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران !رو،تلافی کرد
 
ما که از زمان سگ کشی انصراف دادیم از بهرام خان .
 
اقای بیضایی در این سالها فقط در تیاتر درخشیده است ما را همین بس
 
من موقعی رفتم توی سالن که تیتراژ شروع تموم شده بود و اسم کارگردان رو ندیدم. داستانِ شکوندی و چمانی منو گرفت .ماجرای گروه فیلم سازی هم.اون همه بروبیاهای دوربین و بازیگرا و اون دیالوگا، اگه وا می دادی می شد باهاشون رفت.کلن فرض کن بیضایی یه فیلم ساز معمولی ئه. رگبار و باشو رو نساخته.می شه لذت برد از وقتی همه خوابیم.
 
Post a Comment