فرزند خلف که میگویند یعنی یک دختری مثل همین سوفیاخانم کاپولا. فرزندی که لابد اگر پسر میبود، سالها باید با «فادرفیگور» قهاری مثل آقای فرانسیس کلنجار میرفت تا از شر سایهاش خلاص شود و بتواند حرف خودش را بزند. سوفیاخانم اما با همین سهچهار تا فیلمی که ساخت، نشانمان داد که لابد به وقتش دراز کشیده، لم داده، یله شده اصلن بر خنکای چمن، پای حرفهای آقای پدر، سر سفرهاش. بعد نگاه کنید چهطور نگاهش را دوخته، چهطور گوشِ جان سپرده، چهطور دارد بی هیچ رد و نشانی از آقای اودیپ، با قلبی آرام و مطمئن، درسش را میگیرد. بعد، بعد سرهرمس خب نخورده است نانِ گندم، اما دیده لابد دستِ مردم. حواسش هست که چهطور لابد لحظههایی بوده که سوفیاخانم داشته بیش از آن که به حرفهای پدرش گوش بدهد، صرفن به صدای آقای پدر گوش میداده، قربانصدقهاش میرفته و فارغ از محتوا، به شکلِ حرفهایش گوش میداده. بلدید که؟
Labels: سینما، کلن
|
من بیلتر شکن ندارم دستم هم به هیج جا بند نیست.لطفن راهنمایی کنید
و گرنه کدوم دختریه که انقدر اسکل باشه
آقای کاپولا، البته، یک پسری هم دارند به اسم رومن که فیلمی ساخته به اسم سی کیو. فیلم خوبی نیست البته. و استعداد فیلمسازی اگر مثل ژن و اینها منتقل شود، به این نتیجه میرسیم که خانم سوفیا سهم بیشتری بردهاند و اخوی گرامیشان، تقریبا، سرشان بیکلاه مانده
...
اب و
.فكر كنم خانواده كاپولا تا 2 3 نسل ديگه هم باز تو كار سينما هستن. پدر بزرگ سوفيا هم آهنگ متن تنظيم ميكرد
ببین سر مارانا این "بلدید که" آخرش آوردی و یک قسمتش اینکه تو خودت هم کاپولا بلدی و سوفیا و من نه ولی من فقط بلدم که چطور لب های انگشتت موقع تایپش داشته شیطونی ودهن کجی می کرده ،یحتمل، بلایی سر مخاطبی آورده که او هم سوفیا را خوب بلد بوده اما شیطونی و زبان درازی متن را حس نمی کرده و باعث شده که از زیبایی این تصویر و هوای خوشش و دختر بی قیدش و نرمی زمین اش و اندام گامبالو و مهربان مردش وکیف شلخته ی دخترانه اش و غیرو و غیرو اش بگذرد و بخواهد ثابت کند "بله که می داند". چون رساناهای متعهد دارند به ما آگاهی میدهند بنده خدا ها. یعنی که چه ما عادت کرده ایم تا آهو و روباه و کلاغ و پنیر می بینیم فیل مان هوای هندوستان و بلاد اجنبی می کند و دست به قلم می شویم و می نویسیم ، به به چه سری ، چه دمی عجب پایی. شاید روباهش حیله گر استکباری باشد و کلاغش گول مالیده ی همیشه ی جهان سوم بیچاره. اول باید برویم یک دور کامل تاریخ باز نویسی شده ی مورخان معاصر زیر بیست سال را مرور کنیم . برنامه های شبکه ها ی درون مرزی را ثانیه ای از دست ندهیم و از تمام آدم های صاحب رای و بصیرت بپرسیم که آیا اجازه داریم وقتی یک چیزی زیباست بگوییم چه سری چه دمی عجب پایی. اِهِک. کم شوخی نیست که. باز هم اِهِک..
.
من فکر می کنم زیادی دانستن یک چیزی ، حرفه ای شدن در هر امری صد حسن دارد اما یک عیب انکار ناپذیر هم یدک می کشد. اینکه حس های غریزی و شاخک های آدم در در مقابل درک شهودی زیبایی یا زشتی و یا هر پدیده ای کُند میکند. البته اگر مدام تیزش نکنی. انگار جهان زبان دوم می شود که فقط در مقایسه با زبان اول ( اخبار یاآموزه های تئوریک در اینجا)معنا پیدا می کند و بدی اش در تا ثیر پذیری زیادش است.
..
اگر توی دلت خواستی بگویی این که از پست من طولانی تر شد باید بگویم من بعد از پست "اسنوب درمانی" تو شدیدا دارم مظاهر اسنوبیسم را در خودم رفع و درمان می کنم. زور که نمی خواهد اما کالری باید بسوزانم و هی تکرار کنم تا به قول براهنی نگاهم برسد به صبح بیداری اولین سپیده دم آفرینش. ( البته دروغ چرا. این را براهنی نگفت. من کماکان یک عدد اسنوب هستم.)
"صلح و آرامش از حقیقت بهتر است" . واقعا دارم مثل این دختره به این جمله نگاه می کنم.
Post a Comment