« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-07-07
1
آقای نیچه خیلی تلویحن میگویند که خاستگاههای شدیدترین شادیهای ما یک جور عجیب و ناجوری به خاستگاههای شدیدترین دردهای ما نزدیک است. بعد هم اضافه میکنند که اگر کسی قصد حداکثر بهرهمندی از لذت را داشته باشد، لاجرم باید پیه چشیدن یک دوز بالایی، خیلی بالایی از ناخوشی را هم به تنش بمالد. شما خیال کنید یک جور تاوان. بعد هم آقای نیچه کلن توصیه میکنند که طاقت داشته باشیم.
2
آقای شوپنهاور از آن طرف میز تاکید میکنند که باید از شر انتظاراتی که موجب تلخکامی ما میشوند خلاص شویم. میفرمایند که یک اشتباه عمومیای کلن وجود دارد، یک باور غلط، که آدمها میپندارند که زندگی میکنند تا خوشبخت باشند و تا زمانی که پایشان را در یک کفش کردهاند که قرار همین است، جهان، لاجرم، پر از تناقضهای جورواجور به نظر میآید. چون در هر قدمی ناچاریم این امر لامصب را تجربه کنیم که آرایش کائنات در راستای کیفکردن ما نیست. بعد هم اضافه میکنند که این ناامیدیِ ملالآوری که در سیمای انسانهای سالخورده، عمومن، میبینیم، ناشی از عمری سروکلهزدن مذبوحانه با همین پندار است.
3
آقای آلن دوباتن هم در نقشِ مادرِ عروس، از نقشهایی میگویند که آقای مازاتچو، در اوایل قرن پانزدهم، روی دیوارهای کلیسای برانکاچی در سانتا ماریا دل کارمینه، در فلورانس، کشیده است. در یکی از این دیوارنگارهها، ناراحتی و اندوه آدم و حوا در هنگام خروج از بهشت تصویر شده است. لطفِ قضیه در این است که این ناراحتی و اندوه فقط مختص آنها نیست. مازاتچو در صورتها و حالات این دو بختبرگشته، جوهر ناراحتی و اندوه، خودِ ایدهی اندوه را ترسیم کرده است. نقشِ دیوارِ کلیسای برانکاچی، نماد جهانشمولی از کلن جایزالخطا بودن و تزلزل ما آدمیان است. ما همگی از بهشت آسمانی اخراج شدهایم.
4
عقلای قوم میگویند کلن فقط آن چیزی ارزش یادگیری/خواندن/دیدن دارد که باعث شود آدم خوشحال بشود. وگرنه میشود مصداق سنگینی کفهی هزینه، در برابر فایده. مثلن همین سرهرمس؛ مدتهاست که دیگر خبر نمیخواند. روزنامه نمیخواند. تلهویزیون نمیبیند. یک لیست سیاه دارد برای وبلاگهایی که باید از آنها دوری جست. از آدمهایی که باید حتیالمقدور سر راهشان قرار نگرفت. تلفنهایی که نباید جواب داد. جمعها و ترکیبهایی که باید ازشان فرار کرد. سرهرمس عزم کرده از یاوههای جمعی بپرهیزد و یاوهگریزی کند کلن امسال را. حق ندانستن و حق بیخبری و حق خوشخبریاش را به رسمیت بشناسد. خیلی هم وقعی نمینهد به حرفی که آقای نیچه در بند اول زده. آقای نیچه اگر حالش خوب بود که کارش آخر سر به بغل کردن اسب تورین نمیکشید.
5
سرهرمس عمیقن اعتقاد دارد که هنوز هم شریفترین راه معاشرت با آدمیان معاشرت دونفره است و لاغیر. که یکی از مصادیقش ایمیل است، فوقش تلفن. سرهرمس یک مدتی است که اصولن از جمعهای بیشتر از دونفر دلش آشوب میشود و صدای بازار کهنهفروشان میدهد.
6
سرهرمس اخیرن برای خودش یک کتاب از آقای یوسا، دو کتاب از آقای ونهگات، یک کتاب از آقای شرمن الکسی (یادم هست تو از این آدم تعریف کرده بودی یک زمانی، نه آیدا؟) و یک کتاب از آقای جِیجی بالارد و سهچهار تا فیلم کلاسیک خریده و خوشحال است. این روزها هم خیلی جدی دارد تلاش میکند شنای پروانه یاد بگیرد.
7
واقعیتش این است که Real Steal یکی از همین فیلمهاییست که تینایجر درونِ آدم را در یک بعدازظهر روز تعطیل شاد میکند. دربارهی دورانی که بشر تصمیم گرفته بهجای خودش روباتهای جنگجو و مبارز بسازد و بیندازدشان داخل رینگ و رویشان شرطبندی کند و الخ. یک جور گلادیاتورینگ مدرن. بعد یک روباتی پیدا میشود از زبالهدانِ روباتها که اصلن روبات تمرین بوده. تنها حسنش این بوده که میتوانسته تقلید کند. اینجوری که خیلی زود عین حرکتهای حریف را روی خودش اجرا میکرده، خیلی آینهوار. با همین ایدهی احمقانه آنقدر در مسابقات میبرد و جلو میرود که روبهروی قهرمان پیچیده، همهفنحریف و همیشهبرندهی لیگ روباتها قرار میگیرد. مسابقه را البته نمیبرد، اما تا دور آخر در رینگ میماند و مقاومت میکند. جلوی سوپرقهرمان مقاومت میکند، ناکاوت نمیشود و این خوش کم از پیروزی نیست. میخواهم بگویم گاهی، گاهی انتقام و مقابلهبهمثل هدفش برد نیست، روکمکنی و درسدادن و الخ هم نیست، به قول نوروظی، صرفن کاریست از سر ناتوانی و ناچاری، یکجور آخرین راه چاره. از سر این که راه بهتری بهنظر آدم نمیرسد برای ادامهدادن. حالا نیایید بگویید که زندگی و فیلان رینگ بوکس نیست. خب؟ داریم از یک فیلم تینایجری حرف میزنیم، از تینایجرِ درون حتا. مرسی.
8
واقعن چرا؟! نه، میخواهم بدانم واقعن چی شد که نیامدید این «اسب حیوان نجیبی است» را حلواحلوا کنید و روی سر بگذارید. رسمن مدتها بود که این همه مشعوف نشده بودیم. یک طنز خیلی جالبی داشت. شوخیهای سردستی و کلامی هم البته داشت، اما لُپِ ماجرا آن یکدستی جنس بازی رضا عطاران بود با قصه، با دیالوگها و فضای فیلم، با سینمایی که کاهانی دوست دارد. درست عکس اتفاقی که برای «خوابم میآید» افتاده. از میانهی فیلم، یک جایی که قصه آنقدر اکشن میشود که فضای فیلم از جنس بازی رضا عطاران جدا میشود و راه خودش را میرود. رضا عطاران مقیاس دارد. از یک جایی به بعد، از جزییات که دور میشویم، میشود یک آدم معمولی. حیف است. از رضا عطارانِ خالی، با یک مشت در و تخته و وسایل معمولی و فوقش یک همراهِ عادی و معمولی، میشود ساعتها فیلم ساخت و مفرح بود.
9
یک جایی هست در Drive، رایان گاسلینگ بعد از یک روز وقتگذرانی با کری مولیگان و پسرکش، روی درگاهی پنجرهی خانهی مولیگان نشسته و مولیگان، ایستاده و تکیه کرده به دیوار. تبادل «مِهر» میکنند. به سکوتترین وجه ممکن. فوقش یکی دو تا کلمهی خلاصه، آرام. به هم نگاه میکنند و لبخند میزنند. طولانی. بعد هم بیهیچ حرف و حدیث و تماسی، میروند پی کارشان. غنیمتهای اینجوری زیاد دارد این فیلم. کمحرفیِ گاسلینگ در کل فیلم، یکی از آنهاست. اسلوموشنها و ترانههای فیلم، خشونتش را شاعرانه کرده. همان کاری که آقای کیمیایی سالهاست دارد زور میزند که بکند و نمیشود.
10
یک تعریفی هم از کارگردانی و سلیقهی خجستهی آقای جرج کلونی بکنیم و برویم. The ides of march قصهاش را خیلی خوب تعریف میکند. قصههای صرفنسیاسی معمولن خستهکننده هستند. این یکی اما آنقدر مهیج و سرحال روایت میشود که آدم یادش میرود با ماجرای انتخابات طرف است. آنقدر ایدهی قدرت و اخلاق را خوب میتند در قصه، آنقدر حواسش هست که بیخودی قصه را کش ندهد و جای درستی تمامش کند و لزومن یک نقطهی پایانِ گلدرشت تهِ فیلم نگذارد که آدم کیف میکند. باریکلا آقای کلونی، جدی.
Labels: از حرصها و آدمها, راهکارهای کلان, سینما، کلن, نشاطآورها |
اما ...
اما موسیقی چه ؟! ترانه چه می شود پس ؟!نکند همه ی ترانه ها و همه ی موسیقی ها خوش خبر شده اند این روزها ؟!نکند همه شان شده اند جفت شش . شیش و بش . شیش و هشت ؟!
نکند روزگار را بشکن و بالا بنداز خوش است ؟ نکند روزگار را بی خبری عشق است . خوش خبری . !
معلوم است که شوخی می کنید . که جدی نمی گویید . خبر و روزنامه و وبلاگ و تلویزبون و ... شاید . اما ترانه را چه می کنید . موسیقی را !
گیرم که نمی خوانید . نمی بینید . نمی شنوید . با ناله های برآمده از اعمق جان چه می کنید ولیک !
شوخی می کنید ولیک . شوخی !
Post a Comment