« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-07-17
یک امشب را دلم میخواهد "اسپویلر" باشم راستش. بردارم بیتوجه به عالم و آدم بنویسم. بیملاحظه و هارش و هرآنچهدلمخواست، وبلاگمحور، که یک چیزیست از خودمحور هم آنطرفتر حتا. بنویسم که این اپیزود آخر سیزن آخر "هاوس" چهطور سنت را ادا کرد، بعد از آن همه قصه که یادمان رفته بود "قصه از کجا شروع شد"، بعله، حتا سلام آقای اندی. به همین بیربطی. راستی یادم بیندازید از اپیزود اول معرکهی سیزن دوم "شرلوک" هم چیزکی بنویسم. از آن سکانسی که آن خانم آنطور بیلباس و "ناخوانا" نشسته بود روبهروی شرلوک. از عجیبی این داستان، این اپیزود. از جدال عاشقانهای که در جریان بود، از مچاندازی نامحسوسی که عمر آدمها را تلف میکند گاهی، میبردشان تا لبهی شمشیر، بر گردن. آدم هم آدم است دیگر، همیشه که از لبهی شمشیر بر گردن سالم به خانه برنمیگردد، برمیگردد؟
Labels: خوابهای مکرر, سینما، کلن, نشاطآورها |
3 poste shabi be ham sir?
3 poste shabi be ham sir?
Post a Comment