« سر هرمس مارانا »



2008-05-30

ghomar

(+)

Link
  



2008-05-24

image023

0

برای همه‌ی این نیم‌ساعت‌ها است که گاهی زنده‌گی این‌جوری پیش می‌رود. که پایت را فشرده‌ای روی پدال گاز- گیرم میان آن نیزارهای سوخته باشی، یا صف اتوموبیل‌های بی‌حوصله، یا برنج‌کاری‌هایی که بوی شیرینِ برهنه‌گی تفته می‌دهند- و آقای دمیس روسس دارد فریاد می‌زند که pause music when you need و تو گوش نمی‌دهی، برعکس، صدا را بلندتر می‌کنی، پایت را فشرده‌تر. برای همان نیم‌ساعت‌ها است که در آن لحظه، مهم نیست که شیطان صدای خوشی‌ات را بفهمد و زودتر به سراغت بیاید. گاهی باید لب‌ها را به هم فشرد و گاز داد.

1

از همان اول که آقای سیمور هافمن آن‌طوری زمینی و واقعی، فرسنگ‌ها دور از شیوه‌های مرسومِ سینما برای پرداخت‌های شاعرانه‌ی عشق‌ورزی، دارد ترتیبِ همسرش را می‌دهد - و باور کنید که دارد ترتیبِ خودش و زنده‌گی‌اش را می‌دهد و از این کلمه جا نخورید و صبور باشید - باید بفهمید که با چه جور سینمایی طرف هستید در Before the devil knows you're dead. قبول کنید که آقای لومت با این فیلم کمی غافل‌گیرتان کرده است. انتظارش یک فیلمِ مردانه‌ی این همه واقعی را نداشتید لابد. فکر نمی‌کردید بشود درباره‌ی پدر/پسربودن، وسترنی ساخت این همه معاصر و شهری.

2

سر هرمس همیشه با خودش فکر می‌کند در برابر این همه فیلم‌های درخشانی که در ژانر سرقت ساخته می‌شوند، باید ژانری علم کرد برای سرقت‌هایی که به در و دیوار می‌خورد و انجام نمی‌شود. برای وقت‌هایی که همه چیز جور دیگری پیش می‌رود و فاجعه، تنها سرانجامِ قهرمان داستان است. این بار جناب Kelly Masterson همین را دست‌مایه‌ی فیلم‌نامه‌اش کرده است. لطفن اضافه کنید بی‌چاره‌گی را به سرنوشتِ آدم‌ها.

3

جایی هست که همسرِ اندی، برادر بزرگ‌تر (فیلیپ سیمور هافمن) تصمیم به جدایی‌اش را می‌کوبد در صورت اندی و اعتراف می‌کند که مدت‌ها است که هر پنج‌شنبه، با هنک، برادر کوچک‌ترِ اندی می‌خوابیده و هنک، عاشقش بوده است. سیمور هافمن، با آن هیکل سنگین، با قدم‌های سنگین، با نگاه سنگین، با صدایی که به زحمت از پس آن همه بی‌چاره‌گی و اضافه‌وزن بیرون می‌آید، با سایه‌ای بسیار شبیه به آقای مارلون براندو، در جواب، فقط می‌پرسد که زن کجا قصد دارد برود. بعد زن می‌رود. اندی، با همان طمانینه، با همان اینرسی سنگین، سراغ میزی وسط سالن پذیرایی می‌رود. دوربین از بالا نشانش می‌دهد. ظرفی شیشه‌ای، مملو از خرده‌سنگ‌ را برمی‌دارد، بالا می‌آورد و آرام‌آرام، تمام خرده‌سنگ‌ها را روی میز می‌ریزد، پخش می‌کند و آقای لومت دوربین را آن‌قدر روی خرده‌سنگ‌ها نگه‌ می‌دارد تا تمام‌شان اول بیفتند روی میز شیشه‌ای و بعد از برخورد، اندکی بلند شوند و جایی دیگر، فرود بیایند.

4

بی‌چاره‌گی، گاهی کلیدواژه‌ی یک آدم می‌شود. گاهی کسی مثل آقای فیلیپ سیمور هافمن پیدا - یا کشف - می‌‌شود که آن‌قدر سنگینی حضور دارد که نمی‌توانید نادیده‌اش بگیرید. گاهی لازم است آدم‌هایی پیدا بشوند، از مولف‌بودن یک بازیگر غیرستاره بنویسند.

5

می‌دانید؟ سر هرمس مدتی است که با خودش فکر می‌کند که هر نسلی باید دواییِ خودش را داشته باشد، امیرنادری خودش را داشته باشد - و خدا می‌داند که چه‌قدر دلش می‌خواهد آقای ادریس یحیا که بانیِ این تعبیر درخشان است، اصلن، بردارد آن نامه‌ی کذاییِ معرکه‌اش را علنی کند - گلشیری و براهنی و آغداشلو و کیارستمی خودش را داشته باشد. سر هرمس گاهی خوش‌حال است که نسلِ هم‌سن‌وسال‌های خودش را می‌بیند که دارند کسی می‌شوند برای خودشان. که کم‌کم این دهه‌ی خجسته‌ی سی‌ساله‌گی که به اواسطش می‌رسد، بعضی پوسته‌ها شکاف برمی‌دارد و آدم‌هایی متولد می‌شوند که بلدند دنیا را تکان دهند. با قلم و صدا و دوربین‌شان.

6

آقای شمال‌ازشمال‌غربی را این‌روزها از دست ندهید. نه وبلاگ‌اش را فراموش کنید و نه نوشته‌های هفته‌نامه‌ی شهروندامروزش را. معرکه نیست وقتی از انیمیشنِ هورتون صدای هو می‌شنود، می‌نویسد و بن‌مایه‌ی نوشته‌اش می‌شود سعدی؟ کیف‌تان کوک نمی‌شود وقتی از ژول و جیم می‌نویسد یا از 2:37 این‌جوری که احساس می‌کنید نه نقدِ فیلم که دارید روایت زنده‌گی را می‌خوانید؟ این‌جوری است که سینما تنیده می‌شود در جانِ جانِ آدمی و تاروپودش گره می‌خورد. که دنیای فیلم آغشته می‌شود با تنهایی‌ها و غربت‌ها و سکوت‌ها و شب‌گردی‌هایت.

7

فیلم با رفتنِ آلبرت فینی، پدرِ داستان، به سمت سپیدی تمام می‌شود. با کشته‌شدنِ شرترینِ موجود فیلم. پس چرا این همه دل‌مان می‌گیرد؟ چرا این همه دوست داشتیم که اندی رستگار شود؟ که شیطان هیچ‌وقت نفهمد و به سراغش نیاید؟ برای همان لحظه‌ای که پس از رفتن زن، با کت و شلوار، روی تخت‌خواب خالی دراز کشید و پاهایش را جمع کرد در شکمش؟ برای صداقتی که داشت وقتی از رفتن به برزیل با زنش، درست بعد از آن هم‌خوابیِ هولناک و انسانی و مقتدرانه‌اش، حرف می‌زد؟ چرا محکومش نکردیم وقتی بانی اصلی مرگِ مادرش شد؟ گاس که وقتی می‌بینیم به نیم‌ساعت هم نکشید اقامتش در بهشت، غصه‌اش را می‌خوریم.

انگار آن نیم‌ساعت، کفِ حقِ هر آدمی است.

Labels:

Link
  



2008-05-19

آن‌طرف، دنیای غیروبلاگی را می‌گویم، روابط‌ت با آدم‌ها از یک زاویه‌ای، تقریبن در یک سطح است:

آدمی را که از بوسیدنش سیر نمی‌شوی، آدمی را که اصرار دارد با هم قهوه‌ای بخورید، آدمی که دلت می‌خواهد هربار راه‌تان از کنار هم گذشت در آغوشش بگیری، آدمی که دلت می‌خواد هربار، ساعت‌ها بخندید با هم به آدمی دیگر، آدمی که در هر ملاقات، حالِ عمه‌ی بزرگت را می‌پرسد، آدمی که دلت می‌خواهد ساعت‌ها و ساعت‌ها، از کوبریک با هم حرف بزنید، آدمی که باید نامه‌ات را بدهی دستش و خلاص، آدمی که دلت نمی‌آید صبح شود و از کنارش بلند شوی، آدمی که زنگ زده فقط تولدت را تبریک بگوید و ساعت‌ها تعارفات مزخرف بارت می‌کند، آدمی که تمام فوتبال‌های دنیا حتا تراکتورسازی- شموشک هم با او دیدن دارد، آدمی که برایت چایی می‌آورد، آدمی که هر آوایی که از حنجره‌ی نامجو و مرکوری و موریسون بیرون آمده می‌خواهی شرح و لذتش را با او قسمت کنی، آدمی که صرفن پسرعمویت است، آدمی که حاضری به پیشنهادِ عرق‌خوری‌اش، اول صبح حتا، جواب مثبت بدهی، آدمی که نشسته روبه‌رویت و مدام مزخرف می‌گوید تا ساعت جلسه تمام شود، آدمی که شب تا صبح نشسته مقابلت و در سکوت تاس می‌ریزد، آدمی که دو کیلو گوجه‌فرنگی دارد به تو می‌فروشد، آدمی که برایت از رازهای سرزمینش می‌گوید، آدمی که رییس تو است صرفن، آدمی که زیردست تو است صرفن، آدمی که...، ها؟

آن‌وقت با همه‌ی این‌ها باید یه حداقل معاشرتی بکنی، چه‌می‌دانم دست بدهی، سلام کنی، سلام برسانی، گاهی در آغوش بگیری، نهار بخوری، سیگار بکشی، تلفنی حالِ اقوام را بپرسی، به امید دیدار بگویی و الخ. بعد گاهی دلت نمی‌خواهد همه در این حداقل‌ها مشترک باشند. گاهی دلت می‌خواهد از کنار یکی عبور کنی و سرت را هم بالا نیاوری، یا چه‌می‌دانم، حداقل هربار خداحافظی نکنی این طور طولانی.

اما این‌جا، مجازستان، می‌شود که به سهولت دسته‌بندی کرد آدم‌ها را بر اساس نوع و سطح رابطه و مدیومی که می‌خواهی با آن‌ها معاشرت داشته باشی. می‌توانی سطوح متفاوتی تعریف کنی با حداقلِ اُورلپ‌های کنترل‌شده:

آدم‌هایی که هم‌سایه‌ی وبلاگی هستید صرفن، آدم‌هایی که روی دیوار هم یادداشت‌های محبت‌آمیز و بامزه می‌نویسید، آن‌هایی که با هم چت می‌کنید، آدمی که با هم فیلم می‌بینید، آدم‌هایی برای ایمیل‌های طولانیِ تی‌آی، آدمی برای حرف‌های اساسی‌زدن، انسان‌هایی برای هم‌نوت‌نویسی در گودر، کسانی برای شِرکردن‌ها، آدمی برای دعواهای ایدئولوژیک، آدمی برای کامپلیمان‌های لایتِ بی‌ضرر، آدم‌هایی برای ول‌گردی‌های نیمه‌شب، آدمی برای هوررراکشیدن، کسی برای ایده‌گرفتن، ایده‌دادن، برای حمایت‌شدن و حمایت‌کردن، برای التیام‌بخشیدن و نمک‌پاشیدن، ... .

می‌بینید؟ این‌جا حوزه‌ها با هم قاطی نمی‌شود. این‌جا می‌شود سلام نکرد، احوال‌پرسی نکرد، بی‌خود با کسی دست نداد، بی‌احساس کسی را در آغوش نکشید، بی‌جا دیده نشد، قربانِ کسی نرفت وقت پیاده‌شدن از تاکسی،... . حتا، می‌شود هروقت دلت خواست کسی را مهمان کنی به صفحه‌ای، بی‌ آن‌که در رودربایستی بمانی و مجبور شوی جماعتی را دعوت کنی، می‌شود فقط و فقط عکسی را نشان یک نفر داد، می‌شود حرفی را برای کسی نوشت و داد چهار نفر آدم حسابی دیگر بخوانند، می‌شود که کارِ خوبِ کسی را برای هزار نفر تعریف کرد، می‌شود که حرفی را زد و پاک کرد، از آرشیو. می‌شود دروغ نگفت وقتِ دیدار که چه دلم برایت تنگ شده بود و این‌ها، می‌‌شود جای هر توضیحی، با چراغ خاموش حرکت کرد که انگار نبودم و ندیدم و نخواندم، می‌شود بود، می‌شود نبود، می‌شود با همه بود و با هیچ‌کس نبود، می‌شود با کسی نبود و با همه بود.

می‌شود نگران نبود، کلن.

Link
  



2008-05-15

چون گفتنی باشد/ و همه عالم، از ریش من، آویزد/ که مگر نگویم.../ اگرچه بعد از هزار سال باشد/ این سخن/ بدان کس برسد که/ من خواسته باشم.

شمس تبریزی

522

سخنش رسید. گیرم نه بعد از هزار سال، گاس که بیست سال، کم و بیش. لابد اگر آن سال‌ها وبلاگی بود و گوگل‌ریدری و شِرکردنی، این نوت‌ها و یادداشت‌ها و زیرخط‌کشیده‌ها، نوشته نمی‌شد با آن خودکاربیک‌های آبی، روی تکه‌های حالازردشده‌ی کاغذ‌های خط‌دار و نمی‌رفت زیرِ فرش، درست همان گوشه‌ی دنجِ اتاق، در جوار آن کتاب‌خانه‌ی کوچکِ دم‌دستی.

میراثش، تحفه‌ای که ماند، برای من، ما، همین شِرکردنی‌هایی بود از لابه‌لای انبوه کتاب‌هایی که می‌آمد و می‌رفت و گاه، می‌ماند. یکی مثل همین «خطِ سوم» آقای صاحب‌الزمانی، که سرزدن به آن، شده بود آیینی که در هر سفر تکرار می‌شد، برای من. این بار اما طاقت نبود. یا فرصت بود. یا دل‌نگرانیِ محوی که نکند دستی دیگر، محرم یا نامحرم، بیاید بچسبد به این گوهر، این کتاب و سفرِ بعد، آن‌جا، در آن کتاب‌خانه‌ی دوست‌داشتنی نباشد. خط سوم خزید و رفت در چمدان، لابه‌لای لباس‌ها. رسید به کتاب‌خانه‌ی این خانه، این‌جا.

تکه‌شعری بود گاهی، از سعدی که محبوب بود، از حافظ که رازدار بود، از شاعری گم‌نام، حکایتی بود نغز از باستانیِ پاریزی، از میانِ آن همه کتاب‌های هفت و هشت‌دارش. شِرشدنی‌هایی که برای مخاطب نامعلومی، اگرچه بعد از هزار سال باشد، کنار گذاشته می‌شد، تا وقتش برسد.

راست می‌گویند که کتاب‌ها سن و سال دارد خواندن‌شان. به قولِ آقاپیمانِ قاسم‌خانی، باید فهرستی ساخت برای روزهای بازنشسته‌گی، از برخی کتاب‌ها. بعد لابد آن روزها، می‌شود که جاهایی را انتخاب کرد، دورشان خط کشید، جایی، داخل ریزتراشه‌ای، حفظ‌شان کرد برای کسی که وقتی سنش رسید به آن، پیدایش کند و حظ‌ش را ببرد.

این‌ها را نوشتم، گاس که بخواهم یک‌جوری بگویم فیدِ شرآیتمزهای دایی‌جان، عجیب خواندنی بود این روزها، اگر بود.

 

(میم‌جان این سرهرمس را هم بفرست با میرزایت برود گوسپندچرانی گاه‌گداری)

Link
  



2008-05-11

                                  می‌شود اسم من و گاوم را هم بنویسی آن‌توُ؟ کدام توُ شاه‌عباس؟ همان‌جا که ناسا گفته؛ ببین، این‌جا. بریده‌ی روزنامه را گرفته جلوی چشم‌هایم. نوشته ناسا در قالب پروژه‌ی LRO نامی دارد اسامی ملت را جمع می‌کند که بگذارد روی ریزتراشه‌ای و بفرستد به اطراف ماه. می‌گویم شاه‌عباس‌! این‌ها را تو از کجا پیدا می‌کنی؟ زنت خبر دارد؟ می‌گوید تو کاری نداشته باش. بنویس. اسم خودم را هم نخواستی، ننویس. اسم این زبان‌بسته را بنویس ولی. می‌گویم باشد. اسمش چیست که بنویسم؟ گاوِ زهرا. می‌گویم از خودش اسم ندارد مگر این گاو؟ دارد! اسمش همین است دیگر: گاوِ زهرا. مال دخترم است. می‌گویم که چه بشود شاه‌عباس؟ هزار سال دیگر، موجودات دیگری بیایند این‌ها را بخوانند، بعد بفمهند که گاوِ زهرایی وجود داشته روزی؟ می‌گوید ها خب. چه عیبی دارد؟ این گاو هم برای خودش آدم است. ایمیل بزن. خرجی که ندارد. حیوان گناه دارد. این‌جوری شاید جاودانه شود. شاه‌عباس تو این‌ها را کجا می‌خوانی؟ کجایی اصلن این روزها؟ این زبان‌بسته چه دارد که جاودانه شود؟ کجای حال و روز و احوالش را می‌خواهی ثبت کنی و نگه داری؟ می‌گوید موسیوجان همه دارند خودشان را یک جایی ثبت می‌کنند. روزگار غریبی شده. یادت هست یک فیلمی نشانِ ایرماخانم داده بودی که تمام زنده‌گی آدم ثبت می‌شود عین فیلمِ سینمایی؟ که بعد از مرگت یکی این‌ها را برمی‌دارد از تویش یک فیلمی درست می‌کند که همه‌ی کارهایی که تو کردی و حرف‌هایی که زدی و این‌ها، توی آن موجود است؟ یادت هست ایرماخانم دلش گرفته بود از این فیلم؟ یادت هست رفت لبِ پنجره نشست و غصه خورد؟ یادم هست شاه‌عباس. ایرما چیزی از جانِ جهان می‌داند که ایرما را ایرما کرده. که چیزهایی غصه‌اش را هوار می‌کند که روحِ من و تو هم از آن بی‌خبر است لابد. می‌گوید حالا من البته فکر می‌کنم دل‌دردی چیزی داشته. همان موقع هم برایش گل‌گاوزبان دم کردم. ها یادم افتاد. اسم این گاو را بنویس تو را به به روحِ پدرت قسم بنویس آقاورنوش. لپ‌تاپ را جلوی رویش باز می‌کنم. می‌روم این‌جا و اسم حیوان بدبخت را می‌نویسم. شاه‌عباس که خندان می‌رود که لابد خبر را به گاوش بدهد، وسوسه می‌شوم اسم خودم را هم بنویسم. ضرری که ندارد که. بعد با خودم فکر می‌کنم چه جانی داریم می‌کنیم همه‌مان که هی از خودمان یک تکه‌هایی بگذاریم این‌ور و آن‌ور. عین سگی که دور محیط خانه‌اش می‌چرخد و می‌شاشد گوشه و کنار تا اثرش و بویش بماند. سگ می‌شاشد تا هم‌نوع دیگری آن‌طرف‌ها پیدایش نشود. ما درست برعکس: ردپا می‌گذاریم که یکی پیدا بشود.

موسیو ورنوش

 

پس‌نوشت از سرهرمس: این ورنوش برداشته رفته برای همان یک‌نفر هم که ممکن است به سرش بزند برود در سایت ناسا اسم گاوِ شاه‌عباس را سرچ کند، اسم گاوِ بدبخت را واقعن وارد کرده. می‌بینید شما را به زئوس؟!

Link
  



2008-05-08

1http___www.elcroquis

آن‌ها هیچ محدودیتی برای دریافت تفکرات معمارانه ندارند و معتقدند دیگر علامت‌گذاری سنتی بین رشته‌های مختلف وجود ندارد. تصمیمی را که برای یک پروژه‌ی طراحی داخلی اتخاذ شده است می‌توان در قسمتی از یک طرح برنامه‌ریزی شهری به کار برد یا دستورالعمل‌هایی که برای یک لندسکیپ پیش‌بینی شده، می‌تواند در قسمتی از تکنولوژیِ ساخت یک پروژه‌ی مسکونی استفاده شود.

می‌بینید؟ این‌جوری است که MVRDV می‌شود یکی از جسورترین و محبوب‌ترین گروه‌های معماری این روزها.

2

سال‌ها گذشت تا جماعت معمارانِ آموزش‌دیده در دورانِ حکم‌رانی بلامنازع معماری مدرن، و به طبع آن، اکثر معمارانی که تا همین اوایل دهه‌ی هفتادِ خودمان در دانشکده‌های معماری ملی و هنرهای زیبا و علم‌وصنعت زیر دستِ استادانی از همان دوران، تحصیل می‌کردند، یاد بگیرند که معماری در پلان خلاصه نمی‌شود. هنوز هم که هنوز است، می‌توانید دور و اطراف‌تان پیدا کنید معمارانی را که برای شروع یک طرح از طراحی پلان آغاز می‌کنند و علی‌الخصوص، در معماریِ مسکونی بر این اعتقاد هستند که اگر «پلان خوبی دربیاید» و روابط و سیرکولاسیون و این‌ها حل بشود، کار تمام است. یا نقدکردنِ یک طرح را در «مشاهده‌»ی دقیق نقشه‌های پلان دنبال می‌کنند.

حکایتِ مردمانِ همه‌فن‌حریف‌مان هم جدا از این نیست. آدم‌هایِ همه‌معماری که نقشه‌های پلان پروژه را دست‌شان می‌گیرند و درباب ارتباطِ حمامِ مَستر (!) با پذیرایی نظر می‌دهند.

این روزها کم نیستند معمارانی که از شیوه‌های اپروچ (بعله فارسی هم دارد!) مشابه استفاده می‌کنند اما وقتی پروسه‌ی کاری MVRDV را نگاه می‌کنید، نمی‌توانید انگشت‌تان را گاز نگیرید از کیف. همین‌طور نتایج پروسه را. کاری که به وضوح دارد انجام می‌شود، گریز از پلان‌محوری در فرآیند خلق معماری است. گاس که بشود اسمش را طراحی بر مبنای مقطع/ برش/ سکشن هم گذاشت. ماکت‌های اتودی را هم که نگاه کنید، همین ایده در طی‌ِ طریقِ پروژه، انگار انجام شده است. 1-2 1-1

 

 

 

 

 

 

 

3

یک چیزی را می‌خواهید در بابِ هارمونی یاد بگیرید؟ درباره‌ی هماهنگی؟ درباره‌ی این که چه‌طور می‌شود آدم هزارجور بافت و رنگ و جنس و فرم را کنار هم بچسباند، بدون آن که ذره‌ای دچار اغتشاش بشود؟ سر هرمس مارانا اکیدن پیشنهاد می‌کند این چندتا پروژه‌ی MVRDV را خوب و به دقت، با تمرکز، نگاه کنید.

2-1

2-2

این‌ها دو نما از همان خانه‌هایی هستند که مقطع‌شان را دیدید. در BORNEO-SPORENBURG آمستردام. کل پروژه یک مسترپلان دارد که زمین به قطعاتِ پنج در شانزده متری تقسیم شده و ارتفاع کلی خانه‌ها و پیش‌آمده‌گی‌ها برابر است. از پشت هم همه به دریا ختم می‌شوند. یعنی در مکان ورودی سواره و پیاده هم، وضعیتی مشابه دارند. حتمن هم لازم نیست بروید در آن خیابان قدم بزنید تا کلاه از سرتان بیفتد از این همه تنوع، در عین هماهنگی. (یک چیزی در مایه‌های همان وحدت در عین کثرت خودمان) بعد سیر کنید در همین بند دوم این نوشته، که چه‌طور اصلن سیرکولاسیون ارتفاعی دارد این کار، به جای افقی. آقای تادائو آندو هم سال‌ها قبل، نظیر همین تجربه را در یکی از خانه‌ها داشته‌اند. زمینی بود به عرض حدود 4 متر و فضا، آن‌قدر سیال حل شده بود در چهارطبقه ارتفاع، که فراموش می‌کردید پهنا هم می‌تواند برای خودش محدودیتی باشد.

4

آن وحدت در عین کثرتی را که گفتیم، در این پروژه‌های باز هم مسکونیِ MVRDV ببینید. وقتی که تعداد، اندازه، رنگ، تناسبات و بافت بازشوهای نما این‌طوری واحد به واحد یا حتا فضا به فضا تغییر می‌کند بدون آن که نما دچار اعتشاش بشود. گاهی فکر می‌کنیم این شیوه‌، سیلی محکمی است به نماهای پروژه‌های مدرنیسم بین‌المللی که سال‌ها، باب طبع همه‌گان بود. آن شیوه‌های یک‌سان‌سازی، جای خود را به فردگرایی در نما به مثابه شخصیتِ اجتماعی پروژه، داده است. بعله این جوری است که معماری گاهی مسیر تعالی فرهنگ را درخشان می‌کند، بولد می‌کند. و یادمان باشد که بسترِ سیاسی/فرهنگی‌ای که معمارانِ MVRDV از آن برخواسته‌اند، جامعه‌ای است سوسیال.

438_normal

866_normal

867_normal

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5

ما که طاقت نمی‌آوریم هر پدیده‌ای را در عالم امکان به وبلاگستان ربط ندهیم. این بار هم داشتیم فکر می‌کردیم به وبلاگ‌هایی که همیشه پست‌های مشابهِ هم دارند. که مثل آقای کیمیایی، دایم دارند از یک چیز حرف می‌زنند. که اشتهایی در خواننده تولید نمی‌کنند برای این که هر بار که به سراغ اینترنت بیاید، اول از همه بدود برود سراغ این وبلاگ‌ها. چرا که از پیش می‌داند درباره‌ی چه چیز و چه‌طور در آن‌ها نوشته شده است. در مقابل، وبلاگ‌های هیجان‌انگیزی هستند که هر بار که صفحه‌شان را باز می‌کنی، باید انتظار هرچیزی را در آن‌ها داشته باشی. بعد در میان همین دسته‌ی دوم، وبلاگ‌هایی هستند که تمام این تنوع و گسترده‌گیِ موضوعات را آن‌قدر خوب در خودشان مستحیل کرده‌اند که می‌شود همان مصداقِ وحدت در عین کثرت.

Link
  




خوبی اين مجازستان اصلن در همين تنهايی پر هياهويی‌ست که برامان می‌سازد.

(+)
Link
  



2008-05-05

REED_SIZA می‌دانید؟ معماری هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. وقت‌هایی هست که دیوارها را رنگ‌ زده‌اید، کلید و پریزها را نصب کرده‌اید، از تجهیزات موتورخانه تست گرفته‌اید و بعد تازه اقتدا می‌کنید به آقای آلوارو سیزای بزرگِ سفید و مدادتان را دست می‌گیرید و همان‌جا، روی دیوار، تغییرات بعدی را اتود می‌زنید.

 

 

پ.ن.1: کارِ این پست دیگر از سلام‌کردن هم گذشته آقای اولدفشن!

پ.ن.2: حواس‌مان به سیگارش هم بود بچه‌ها. گفتیم بدآموزی نشود بعد از آن ماجراهای تن‌نویسی‌تان!

پ.ن.3: سلام وزین‌ترین مجله‌ی معماریِ قرن؛ ال‌کروکیسِ عزیز.

Link
  



2008-05-04

در راستایِ + و باقی قضایا، لیست آخرین فیلم‌های رسیده به دبیرخانه‌ی موقتِ جشن‌واره‌ی نوآوری و شکوفایی به نقل از نازلی‌ی‌ی‌ی دختر آیدین، اسپانسرِ صهیونیستِ رادیوزمانه، بدین وسیله اعلام می‌شود. قبلن از هرگونه‌ خواننده‌گان جدیِ این بارگاه، به سببِ کلیتِ این قضیه‌ی تی‌آی، چشم‌پوشی به عمل می‌آید.

دوازده یارِ شکوفا (سودربرگ)

2001، یک شکوفایی فضایی (کوبریک)

شکوفاییِ آلفردوگارسیا را برایم بیاور (فورد)

نوآوران مشغول کارند (حقیقی)

شکوفایی جسی جیمز به دست رابرت فوردِ نوآور (دومینیک)

شب‌های شکوفاییِ من (کاروای)

آخرین شکوفایی مسیح (اسکورسیزی)

زنانِ خانه‌دارِ شکوفا (سریال تله‌ویزیونی)

نوآوریِ خصوصیِ من (ون‌سنت)

بدون شکوفایی هرگز (گیلبرت)

شکوفایی بی نوآوری (کاپولا)

این‌جا جایی برای شکوفایی نیست (برادران کوئن)

قبل از آن که شیطان بداند، شکوفا شده‌ای (لومت)

نیا شکوفا شو (وندرس)

علی‌نوآور (مهرجویی)

شکوفاییِ مامان (مهرجویی – در عین حفظ احترامات فائقه‌ی نسبت به مامانته‌آخییی!)

به همین شکوفایی (میرکریمی)

باد ما را شکوفا خواهد کرد (کیارستمی)

شکوفایی، نوآوری و دیگر هیچ (کیارستمی)

مردی که لیبرتی والانس را شکوفا کرد (فورد)

شکوفاخوشگله (وایلدر)

حدس بزن امشب چه کسی شکوفا می‌شود

کارگران مشغول شکوفایی‌اند (حقیقی – البته به دلیل تقلبِ آقای حقیقی، این فیلم از جشن‌واره حذف شد)

نوآوریِ گنده‌ی چاقِ یونانیِ من

شکوفاییِ زنی در میان جمع (مصفا)

چه کسی امیر را شکوفا کرد

کاماسوترا (به دلیل ماهیتِ نوآورانه و شکوفایانه‌ی این فیلم)

 

 

دبیرِ موقتِ دبیرخانه‌ی سنیِ فراکسیونِ تی‌آی

سرهرمس مارانا

رونوشت به + و + و + و + و +، جهت رفعِ بی‌کاری

Link
  



2008-05-03

(+)

Link
  




آیدای پیاده‌رو، از مقربان وبلاگستان است. مدت‌هاست که طعم گس نوشته‌هایش، هردفعه، سرهرمس را مشعوف کرده است. حالا این روزها، دارد اندر روایت شما که رفته‌اید، را می‌نویسد. یعنی هر دفعه، همان پست قبلی را کامل می‌کند. حیف است هر از چندی سر نزنید. این را گفتیم این‌جا از آن جهت که تکه‌های تکمیلیِ داستان‌هایش در گوگل‌ریدر نمی‌آید.

Link
  




واقعن چرا ما این‌قدر دنبال حقیقت هستیم؟ حقیقتی که گاهی آن‌قدر سنگین است که تحمل یک لحظه‌اش را حتا نداریم؟

(+)

Link
  




برای کسی نوآوری کن که برایت شکوفایی کند.

(+)

Link
  


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017