|
« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
|
۱
دستکاری کردن، بازی دادن، گول زدن، کنترل کردن، تقلب، طرحریزی، تاثیر، اغوا و ده تا کلمهی فارسی دیگه رو ردیف کردم اما هیچکدوم اونقدری که لازم داشتم بار معنای منیپولیت manipulate رو نتونست به دوش بکشه برام. چاره چیه.
۲
غول آخر خانم آگاتا کریستی برای هرکول پوآرو، آخرین پروندهای که باید پوآرو حلش کنه، آخرین قاتلی که باید رسواش کنه، طبق تعاریف مرسوم و حقوقی و «لیترالی» یه قاتل نیست، شخصن دستش به خون کسی آغشته نشده، گلولهای شلیک نکرده، گلویی فشار نداده، اما اونقدر خطرناک و دستنیافتنیه که خود پوآرو تمام اصول شخصیش رو به خاطرش کنار میذاره و گناه قتل رو به جون میخره و یه گلوله تو مغز طرف شلیک میکنه. چرا؟ چون آقای «قاتل» قصه یه آدم منیپولیتیوه، آدمی که اونقدر باهوشه که جای این که خودش کاری کنه، فقط با کلماتش دیگران رو بازی میده و اغوا میکنه و گول میزنه و تحریک میکنه و تهییج میکنه و کنترل میکنه و هدایت میکنه تا مرتکب قتل یه آدم دیگه بشن. خانم آگاتا کریستی به اون عاقلی، خطرناکترین قاتل قصههای پوآرو، جهان خودش و ما رو اینجور آدمی میدونه، معالاسف.
۳
دوم راهنمایی بودیم. الف که حالا واسه خودش متخصص قلب درجهیک و معقولی شده اون وقتا قلدر کلاس بود. رد کف کفشش رو سقف کلاس هم بود و خدا میدونه طی چه پروسهای. با ب که اونم متخصص یه گوشهی دیگه از علم پزشکی شده کلکل داشتیم و دعوای فیزیکی بلد نبودم و کم آورده بودم و الف رو «دستکاری احساسی/هیجانی» کردم که بیفته دنبال ب و ب هم از دستش فرار کنه و منو فحش بده و منم این طرف تو سایه بخندم و تفریح کنم از تاموجریبازیشون. گمونم از همون روزا بود که شخصیتهای منیپولیتیو فیلما برام آدمای محترمی شدن، حتا اگه «بدمن»های قصه بودن. نمیتونستم تحسینشون نکنم، درکم کنین، دست خودم نبود. ما بچههای دعوانکن و مظلوم و مثبت و توکوچهبزرگنشده باید یه «سوپرپاور» دیگهای برای خودمون پیدا میکردیم که ربطی به زور فیزیکی نداشته باشه.
۴
میگه چرا این همه مسالهته که آدما ازت خوششون بیاد؟ میگم چون اقتضای این شغل ماهاست، نونمون رو از راه جلبکردن اعتماد مردم درمیاریم، دست خودمون نیست، شده یه رویهی غیرارادی برامون. ما معمارا قبل هرچیزی باید معتمد مشتریامون بشیم، باید قبولمون داشته باشن، ازمون خوششون بیاد، تازه بعد نوبت قیمت و قرارداد و کار و دیزاین و ساخت و الخ میشه. باید بلد باشیم اغوا کنیم، منیپولیت کنیم، یه کمی هم خبیث باشیم گاهی، لاجرم. میگه خبه، خبه، این چرندیات و توجیههای دوزاریت رو لطفن جای دیگه تکرار نکن.
۵
مهندسی افکار عمومی که اصطلاح مرسوم و مألوفیه، لابد اینم باید مهندسی افکار خصوصی صداش زد.
Labels: از خودشیفتگیها, راهکارهای کلان |
|
حرف گذشته و نسبتمان با آن شد (حرف نسبت سرهرمس با گذشتهاش، این وبلاگ)، فیلم یاد هندوستانِ «دکتر هاوس» کرد. فصل هفتم، بعد از بریکآپ لاجرم و بغرنج هاوس با «کادی» بعد از این که جای درست، کار درست را در حمایت از او انجام نداد و بدحالیاش و بالطبع بالابردن دوز مصرف مخدر شخصیاش، «ویکودین»، روی تیتراژ قسمت شانزدهم، قسمتی که در آن قرار است گاوبازی را درمان کنند که در میانهی میدان دچار حملهی عصبی شده و بعد گاو خشمگین مذبور حسابی خدمتش رسیده، لحظههای قبل از شروع یک مسابقهی گاوبازی را میبینیم، ترکیبی از ترس و تردید و خشم و تصمیم گاو و گاوباز. قطعهی This Night از آلبوم passion leaves a trace از گروه black Lab روی این تصاویر سوار است. و وقتی میگویم سوار است، یعنی یک سواری من میگویم و یک سواری شما میشنوید. نظر غالب علما این است که این قطعه، که شعرش را همین پایین گذاشتهام، از اساس در مورد «پشیمانی»ست، علیالخصوص در خصوص آدمی که به دراگ معتاد بوده و حالا در حال ترک است و دارد به گذشتهاش مینگرد، یا خیره میشود، به هرحال.
There are things
I have done There's a place I have gone There's a beast And I let it run Now it's running My way There are things I regret To can't forgive You can't forget There's a gift That you sent You sent it My way So take this night Wrap it around me like a sheet I know I'm not forgiven But I need a place to sleep So take this night And lay me down on the street I know I'm not forgiven But I hope that I'll be given Some peace There's a game That I play There are rules I had to break There's mistakes That I made But I made them My way So take this night Wrap it around me like a sheet I know I'm not forgiven But I need a place to sleep So take this night And lay me down on the street I know I'm not forgiven But I hope that I'll be given Some peace Some peace Some peace Labels: از پرسهها, از خودشیفتگیها, خوشیها و حسرت |
|
- تفریحمفریح جدید چه خبر هرمسجون؟
+ هیچ، ساعتها و ساعتها خیره در پیرسالیِ خویش.
- برو بابا تو هم!
+ نه آقا جدی میگویم. این اپلیکیشن Faceapp خیلی بساط عیش و حیرت شده. برمیداری صورتت را میدهی، گریمت میکند، انگار که آقامعیریان. دقت و ظرافتش کمنظیر است. جوانت میکند، جنسیتت را معکوس میکند و از همه مهمتر این که پیرت میکند. بعد من نشستهام از دو روز پیش، یکییکی سر صبر عکسهایم را میدهم دستش، پیریام را تماشا میکنم. تو که غریبه نیستی، حالم با پیریام خوب است. اوضاع به همین منوال این اپلیکیشنها پیش برود، و بمانم، از پیرسالی احتمالی پیشرو راضیام. باید چاپشان کنم یکجایی نگه دارم تا دهسال، بیستسال، سیسال دیگر اگر بودم برگردم سراغشان به مقایسهی روزگار گمان و روزگار واقع، توکل به خدا.
- خودشیفتگی الانت کم بود باید خودشیفتگی پیشاپیشت رو هم تحمل کنیم، چیه این آدمیزاد.
Labels: از خودشیفتگیها, پروانهها |
|
از خدمتهای تراپی که زیاد نوشتهاند. از خیانتهایش اما یکی این که از آدمها گاهی یک غولهای حقبهجانب متوهمی میسازد. «سلفسنتر»هایی که از تمام جلسات تراپیشان، همان یک بند را برای خودشان برداشته و اندوختهاند که «من خوبم، من کلن خوبم، من خیلی خوبم، من همینی که هستم اصلن عالیام، هرکاری هم بکنم باز هم بینظیرم». خب این خطرناک است والله. یعنی یک مشت آدم تنها میپرورد اینجوری توشهاندوختن از امر تراپی. دارم یک جامعهای را تصور میکنم از خودمان، که هرکدام چند جلسه تراپی رفتهایم، رسیدهایم به آنجایش که «ما خوبیم،اونا عنن» و همانجا گیر کردهایم. یک جامعهای از تکها، که بلد نیستند یار باشند، بلد نیستند کنار باشند، بلد نیستند خیلی جاها حق را و اصالت را به جمع بدهند و از خر شیطان شخصیشان کوتاه بیایند و بپذیرند که گاهی این خود منم که گند زدم. حالا میفهمم که یک عمر همهمان خودمان را بردهایم آخر صف و هی ازخودگذشتگیهای بیمصرف کردهایم. این را بلدم. اما میخواهم بگویم از این ور بام شیرجه میرویم آنطرف. همین خود من. والله.
Labels: از حرصها و آدمها, از خودشیفتگیها |
|
مثلن اینجوری که آدم شروع کند بنجامینباتنوار پستهای وبلاگش را «بازنشر» کند. اینجوری که فردا پست دیروز را و پسفردا پست پریروز را تا الخ. تا خودِ الخ. بعد تمام شود.
Labels: از خودشیفتگیها, وقتگذرانیها |
|
سرهرمس است دیگر، گاهی هوس میکند وبلاگ صوتی، پُست صوتی برایتان هوا کند. اشکالی که ندارد، ها؟
Labels: از خودشیفتگیها |