« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
۱ عجیب است این شعار «زن، زندگی، آزادی»، برخلاف همهی «مرگ بر ...»ها که فقط میدانند چه چیز را نمیخواهند، این یکی دقیقن میداند چه چیز را میخواهد. برای من مثل ریسمانیست محکم که مسیر/راهبرد را معین میکند، هدف نیست، استراتژیست. لاکردار عین متر و معیار است بس که میشود صحت و سقم هر راهکاری را با آن سنجید. عین این چارتهای بلی/خیر: آیا این کار کمکی به احقاق حقوق زنان (و اقلیتها) میکند یا متناقض است با آن؟ آیا زندگی (و زیبایی) را نفی میکند یا مشوق آن است؟ آیا میبندد یا باز میکند؟ به همین دلیل است که فکر میکنم باید در مرکزیت قضیه بماند این جمله و نگذارد هیچ برههی حساس کنونیای آدم از مسیرش پرت بیفتد. آنقدر دقیق است که به ضرس قاطع بنیان هر سیستم توتالیتری را تهدید میکند. ۲ آقای Joseph Remnant دو سال قبل از آغاز پروژهی «زنان قهرمانند»، حوالی ۲۰۰۶ اولین پوستر حاوی پرترههای عظیمالجثهاش را در بیت لحم برپا کرد. تصویر دو آرایشگر یهودی و مسلمان در کنار هم. بزرگ، آنقدر بزرگ که «جلب توجه» کند، و کمی بعدتر، «سوال» ایجاد کند برای عابران. اینها کیاند و چرا عکسشان اینجاست؟ و بعدتر، کدامشان یهودی و کدامشان مسلمان است؟ به قول آن رفیقمان، هنر باید سوال طرح کند، اگر قرار باشد جواب بدهد که چه کاریست آن همه زحمت، در یک جمله جواب را «بنویسد» مثل آدم. ۳ داشتم مستند چهارقسمتی HBO را میدیدم، «گروگانها». مسحور آن همه «تصویر» بودم که به جا مانده از سالهای انقلاب ۵۷، عکس و فیلم. سالهایی که قاعده این بود که کسانی دوربین دستشان بگیرند که حداقل سواد لازمهاش را دارند و به تبع آن انبوهی عکس و فیلم «خوب» داریم از جریان، امروز. بدیهیست دارم راجع به زیباییشناسی تصویر حرف میزنم صرفن، موضوعم در این لحظه «ارزش خبری» آن نیست. بعد یاد آرش افتادم. یاد این که از دست نمیداد این جور «اتفاقات» را و به تبع آن، همیشه تصویر «خوب» داشتیم از قضایا. البته که برای یاد آرش افتادن آدم نیاز به این چیزها ندارد، آنقدر که ردپای درشتی داشت در رفاقت و معاشرت و کار و الخ. ۴ عکسها و تصاویر قضایای این روزهای داغ، این برههی (لیترالی) حساس در ایران، قتل و آزار و زندان و فریاد و اعتراض و رقص و آتش و خون، به وفور در دسترس است. تصاویری که توسط عمدتن توسط شهروندان با صدجور استرس ضبط و منتشر شده. ارزش خبریشان جای تردید ندارد ولی کیفیت قاب و نور و رنگ و الخشان به واسطهی ماهیت غیرتخصصیشان کمتر قابل دفاع است. اهمیتی هم دارد؟ الان خیر. سالها بعد؟ شاید. علتش را شرح ندهم دیگر، واضح است ترس سرکوبگر از تصویربرداری و ریسکهایی که به تبع آن دارد. برای تصویربرداران حرفهای بیشتر از شهروندان عادی. یک جایی دلم را گرم میکنم به این امید که عکسها و فیلمهای «حرفهای»ای هم گرفته شده که لابد در یک زمان امنی منتشر خواهد شد با اسم و رسم فاعل قضیه. باز یاد آرش عاشورینیا افتادم. ای آرش، ای آرش... . ۵ آقای JR حوالی ۲۰۰۸ پروژهی WOMEN ARE HEROES را در ریو دو ژانیروی برزیل شروع کرد و حوالی ۲۰۱۴ در فرانسه ختمش کرد. استارت قضیه را با این استیتمنت زده بود که زنان ستون اصلی اجتماع هستند اما در فضای عمومی به اندازهی مردان دیده نمیشوند و البته که قربانیان اصلی جنگ و تجاوز و جرم و خشونت و تعصبات سیاسی و مذهبی هستند. جیآر با آوردن تصاویر (و به تبع آن داستانهایشان) به فضای عمومی، در آن مقیاسی که نمیشد نادیدهاش گرفت، بیرنگ و سیاهسفید و «غیر طبیعی»، توجه جلب کرد، خیلی هم جلب توجه کرد. آوردن آدمهای عادی و نه قهرمانان، شهدا و قدیسین به فضای عمومی، جوهر درخشان ایدهی آقای جیآر بود و چشمها، چشمهای این آدمها که همیشه مستقیم خیره بود به دوربین، به مخاطب، دعوتترین بود به آن پرسش بنیادین که چرا و چطور و به چه دلیل. گشتن دنبال جواب، پرسیدن و خواندن و آگاهشدن، همهی آنچیزی بود که آرتیست ما میخواست. ۶ تکنیک قضیه همیشه مهم است. خودتان بلدید دیگر، قصهی همسویی فرم و محتوا و الخ. این که تصاویر روی پوستر/کاغذ چاپ میشد، روی یک پوسته که میتواند شکل بسترش را به خودش بگیرد، «کاور» کند هر چیزی را، این که کل ماجرا در طی چند ساعت جمع میشد، میآمدند و نصب میکردند و میرفتند و شهر و شهروندان را در مقابل اثر تنها میگذاشتند، این که عمر داشت قضیه، در گذر زمان و با گذر ایام و طی تغییرات اقلیمی و محیطی و رفت و آمد و الخ، تغییراتی میکرد پوسترها که انگار اصلن طراحی شده بود که این رد گذر زمان بر این صورتها بیفتد و دیده شود. این ناماناییشان و تاکید قضیه بر اهمیت لحظهها، علاوه بر اشخاص، هر شهر و شهروندی را درگیر میکرد. ۷ از آخرین اجراهای JR تصویری بود که با پرترهی نیکا شاکرمی ساخته بود. کنار ساحل، با موهایی که آدمها بودند، حرکت میکردند و انگار باد بود که داشت در رهایی موهای دخترک میپیچید. |
خدا علاوه بر خودش، پدر آقای کوبریک را هم بیامرزد که آن هوش مصنوعی تک«چشم» قرمز، هال۹۰۰۰ را گذاشت برای ما، برای همهی ما، برای همهی این ملت که هنوز بعد شصت سال آزگار، باز میشود بهش ارجاع داد. نه فقط در ظاهر ربات فیلم «من مادر هستم» که در مسالهی غامض «دروغ مصلحتی» و در کل، این قضیهی پیچیدهی مصلحت و مصلحتسنجی برای دیگران، برای این ملت، حتا به زور. چند روز پیش از «تانوس» نوشته بودم که چهطور مصلحت دیده بود نیمی از موجودات زندهی کائنات را قربانی کند تا نیم باقیمانده زندگی بهتری داشته باشند. ربات «مادر» در فیلم آقای گرنت اسپیوتر هم یک جایی همین تصمیم سخت را گرفته، همینقدر مادرانگی کرده در حق نسل بشر، بیرحمانه. و بعد آن دروغ مصلحتی را گفته، دروغ حمایتی را، به دخترش، دخترانش. قرارش هم با خودش این بوده که یک راهی پیدا کند برای اصلاح و توسعهی نژاد بشر.
اگر شما هم مثل من در عنفوان جوانیتان مجذوب «ترمیناتور»ها بودهاید، مقایسهی منش و کنش و واکنش رباتهای این دو فیلم، با فاصلهی سی و اندی سال برایتان جالب خواهد بود. اگر هم نبودید، فیلم فوق را به طور علیحده ببینید و از این کمی-بکر بودن قصه و مضمون و روایتش به وجدکی بیایید. اگر هم در کل از این قماشآدمها هستید که به نظرتان سینما هم باید عین همین دنیای کوفتی پیرامونمان صرفن واقعیت را بگوید و «فیکشن» نباشد و از آن هم بالاتر، ژانر «علمیتخیلی» را فقط برای بچهها درست کردهاند که دیگر حرف زیادی با هم نداریم. «اسکرول» بفرمایید.
Labels: سینما، کلن |
«خوب شد که نتونستم بکشمت. کشتنت بزرگترین لطفی بود که میشد بهت کرد.»
اینو یکی به یکی دیگه میگه، اواسط فصل پنجم «پیکی بلایندرز» و خیر سرم دارم اینجوری لو نمیدم قضیه رو.
اینو زن آرتور به آرتور میگه. بیخیال، اونقدرام مهم نیست تو بافت قصه که لورفتنش اذیت کنه کسی رو. اینو زن آرتور به آرتور میگه ولی من خیال میکنم اینو هر آدمی که تو کل سریال یه جایی یه وقتی قصد جون «تامی» رو کرده و طبعن موفق نشده، باید به تامی بگه.
این حال تامی، این حالتِِ مرگخواهیش، این سویهی شخصیتش که یه وقتایی میزنه بیرون، وقتایی که داره با خودش میجنگه تا شلیک نکنه تو سر خودش، تا با مشت نکوبه روی مین ضدنفر، تا نره صاف تو شکم مرگ، تا خودش رو اونهمه «وارسته» نبره بذاره جلوی هفتتیر دشمنش، جذابترین چیزیه که نویسندههای پیکی بلایندرز نوشتن. جوری که آدم خیال میکنه تمام جنگ و جدال و قدرتطلبیش، همهی کارایی که میکنه، برای فرارکردن از این وسوسهی لامصبه، از این که بزنه زندگیش رو تو یه لحظه تموم کنه و خلاص شه. آروم شه.
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, ما درون را بنگریم و حال را، شما چهطور آآی دکتر؟ |
fleabag، سریالی که سرکار خانم فیبی والر-بریج از روی اجرای استند-آپی که خودش سال ۲۰۱۳ داشته من رو یاد وبلاگ و وبلاگنویسی انداخت. طبعن به خاطر «فاصلهگذاری»هایی که تو سریال داره. اونجاها که درست وسط حس و ماجرا، برمیگرده رو به دوربین یه متلکی، یه توضیحی یا یه تکملهای داخل پرانتز که حس واقعی خودشو توضیح میده در اون حال. این که داخل جهان سریال، داری روایت شخصی خودت رو از زندگی رقتبارت میدی، و جوری میدی که ملت عوض هایهایگریهکردن به حالت، نیششون باز میشه. این که همهی اینا رو داری میگی که یه مخاطبی رو «سرگرم» کنی. این تاکیدی که روی «حضور» مخاطب داری و بدون اون دیگه چیزی برای روایت کردن وجود نداره. دلیلی وجود نداره برای نوشتن. و بعدتر، این که با این فاصلههایی که میذاری، مخاطب رو از مرکز عاطفی فاجعه دور و امن نگه میداری. میذاری که توش غرق نشه و از دور ببینه. حالا نه که این جور پرداختن به خردهفجایع شخصی مختص وبلاگ باشه ها، نه. آدمایی رو میشناسم که بلدن اینجوری زندگیشون رو روایت کنن. جای خریدن اشک و آه و همدردی، جای ناله و چسنالهی صرف، یه جوری برات تعریف کنن که آلودهی روضه نشی. آگاه بشی و آلوده نشی. گاهی فکر میکنم اینا تو لحظههای خلوت خودشون هم خیلی بلد نیستن روضه بخونن برای خودشون. زاری کنن و ناله. شایدم اینجور پرداختنها، اینجوری نشستن جلوی «مخاطب» و تعریف کردن ورسیونهای بامزه از خردهمصیبتهای شخصی زندگانی، به آدم بهتدریج یاد بده که خودت هم کمی-ازبیرون بتونی ببینی قضیه رو. حرف وبلاگ شد، یادم افتاد که الان چندساله که «روز جهانی وبلاگ» که میشه یه سری دعوت میکنن به بازگشت دوباره به وبلاگنویسی. من که والله هنوز سر حرفم هستم که این «رسانه» دیگه مردهست. خوشحال نیستم که مرده ولی مرده دیگه. میشه لابد که مومیاییش کرد، به طور مثال. اما این که منِ غیرنوعی چرا ترجیح میدم توییت کنم جای نوشتن بسیطِ ماجرا در اینجا، یکیش همونه که از نوشتن اینجا دیگه بازخوردی نمیگیرم. میدونم و شک ندارم که هنوز هستن آدمایی که میخونن اینجا رو. ولی برای من عین اینه که تو هوا حرف بزنم. عین اینه که تو یه زمین خالی توپ بزنم. بدون هیچ واکنشی از تماشاچیا. هوکردن یا تشویق. نه که ناشی از رفتن آدما باشه، نه. مساله اینه که زمین بازی عوض شده. یه جای دیگه داره این «بازی» اتفاق میافته. نقض غرض شد در کل البته. ببخشید. Labels: راهکارهای کلان, سینما، کلن |
خیلی هم واضح و مبرهن نیست برام که چرا دارم هی روزبهروز بیشتر با آدمبدهها و ضدقهرمانهای فیلمها «سمپات» میشم. نه که همهی فیلمها. مثلن ژانر سوپرهیروها. یا فیلمهایی که یه نیروی شر عظیم داره کرهی زمین رو تهدید میکنه، آدما رو تهدید میکنه. نمیفهمم مشکل از من و مهشیده یا از این که موج جدید این فیلمها رفتن سراغ نویسندههای بدبین و گوشتتلخی که خودشون هم خیلی به انگیزههای «قهرمان» باور ندارن و بیشتر تو تیم ضدقهرمان فیلمن. جوری که سمت تاریک ماجرا قابلباورتره، منطقیتره حتا. مصداق بیارم براتون. ضدقهرمان یکیدو فیلم اخیر سری «اونجرز» یه شخصیتیه به نام «تانوس» که قصد داره سنگهای اساطیریای رو پیدا کنه که با قدرتشون طی یه بشکن ناقابل میتونه نیمی از جانداران عالم رو پودر کنه. چرا؟ چون معتقده که منابع حیاتی عالم برای این همه جمعیت کمه و باید به صورت رندم نیمی از جمعیت حذف بشه تا بقیه در رفاه زندگی کنن. دقت کردین؟ نمیاد بر اساس خون و مذهب و نژاد و سلامت و هوش و قومیت و کشور انتخاب کنه، رندم، تصادفی، شانس و اقبال. بعد از اون ور «قهرمان»های ما میگن که نخیر، همینجوری شلوغ و کممنبع خوبه دیگه، همه رو زنده نگه داریم، بدون این که راهحل بدیم برای افزایش منابع، یا بهبود الگوی مصرف. خب به وضوح معلومه که نویسندهها خودشون تو کدوم تیم بودن.
ته تهش رو که بری میبینی این همون راهبردیه که میگه دفع افسد به فاسد. میگه تامین خیر و صلاح عمومی در دورنما، به قیمت قربانیکردن. راهکار غیراخلاقیه، جنایتکارانهست ولی هدف قشنگه.
یه نسخهی دوبلهی خوبی داره همین فیلم آخر اونجرز: «بازی آخر» که آقای منوچهر اسماعیلی جای جناب تانوس حرف میزنن. اولین باری که دوبلهشدهی تانوس رو شنیدم جا خوردم که چرا همچین صدای گرم و مهربون و سمپاتی رو گذاشتن برای این ابرشر اساطیری. بعد که یه کم بررسی و مداقه و غور کردم دیدم ازقضا چه انتخاب درستی کردن. دست این دوبلورجماعت هم تو دست همون نویسندههای بلاست، لابد.
مرگ بر هیتلر و هیتلریان البته، به هرحال. Labels: راهکارهای کلان, سینما، کلن |