« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
تا چند روز دیگر اگر اختلالی در نظم جهان پیش نیاید، شکوفههای آلو و گیلاس گشوده خواهند شد. شکوفههای آلو بوی مست کنندهای دارند. خوب بود آدم میتوانست مثل این شرابچِشها که جرعهای به دهان میگیرند و جرعه را در دهان میچرخانند و بعد هم تف می کنند و تازه آغاز میکنند و از رنگ و بو و طعم شراب گفتن، از اندکی طعم فندق مثلا یا بادام به زحمت سوخته، یا شکر داغی که هنوز کارامل نگشته یا مزه توت فرنگی وحشی سایه ساران جنگلهای سلسله جبال آلپ جنوبی، یا دارچین کشمیر و آن ادویه در مسیر سمرقند که مارکو پولو بوئید و مدهوش شد. من که هرگز حرفشان را باور نکردم- که آن همه که میگویند، شراب به جوشش آورده است اما همیشه نگاه به دهانشان دوختم و از آن همه قوت وصف شامه مست شدم. اصلا من دوستدار نامهای خاصم، هرچه مخصوصتر، هرچه نشانی دورتر، هرچه جاده ناهموارتر. با مرکب، بی کاروان. خوب بود آدم میتوانست از عطر آلوهای خاص بگوید... (+)
|
![]() هنری کارترِ فیلمِ Shrink روانکاوِ سوپراستارها و بچهمعروفهای هالیوود است. کسی که آدمهایی با دغدغههای مشابهِ تمامِ آدمهای «مرفهِ بادرد» به سراغش میآیند. هنری کارتر اما همین اواخر زنش را از دست داده است. از دست داده است به معنی واقعی کلمه، چون زنش خودکشی کرده است و او هیچوقت نفهمیده که چرا. نتوانسته که بفهمد. هنری کارتر شیوهی شخصیاش را برای عزاداری انتخاب کرده: تا جایی که میتواند دراگ مصرف میکند و «های» میشود. پدرش که اتفاقن او هم روانکاو است، پروندهی دختر نوجوان ناسازگاری را به هنری میسپرد. «جما» با دنیا ناسازگار است چون همین اواخر مادرش را از دست داده. از دست داده به معنی واقعی کلمه چون مادرش خودکشی کرده و او هیچوقت نفهمیده که چرا. اصولن انگار هیچوقت نمیشود به تمامی فهمید که آدمهایی که خودکشی میکنند، چرا خودکشی میکنند. پدرِ هنری پروندهی جما را به هنری محول میکند چون لازم میبیند که هنری برای خلاصی از وضعیتی که دچارش شده، احتیاج به یک «درد واقعی» دارد. در زندهگانی لحظههایی هست که آدمها دردهای «واقعی» دارند. گیرهایی که اتفاقن هیچرقمه «ذهنی» نیستند. آنچنان «عینی» هستند که نفست را بند میآورند. اینجور وقتها آدمها تماشا ندارند. رقتانگیزند. بینقاب و عریان و درمانده. بی که بتوانند با رنگ و لعاب درد و مسالهشان را برایت عرضه کنند. اینجور وقتها آدمحسابیها سکوت میکنند. چون هیچ حرفی، کلمهای، تعبیری نمیتواند به عینه آن حجم نکبت را برایت توصیف کند. دردی است که صرفن دارد «کشیده» میشود. کاریش هم نمیشود کرد. Labels: سینما، کلن |
![]() New York, I love you در ادامهی پروژهی هیجانانگیزِ cities of love است، در ادامهی Paris je t'aime . اما راستش را بخواهید دوستداشتنیتر از مجموعهی پاریس در آمده این یکی. مجموعهی پاریس تکههای جداافتادهی پازلی بود که کنار هم چفت و بست نمیشد. یکدست نبود. این بار اما برای «پاساژ»های بین قطعات هم فکر شده بود. یک ادیتور هم آخر کار تمام قطعات را دوباره کنار هم چیده بود و یک لعابِ نهایی روی کل کار کشیده بود. به همین دلیل هم میشود دربارهی یک کلیتِ واحد حرف زد، دربارهی مفهومِ شگفتانگیزی و پیشبینیناپذیری به مثابه یک تم، در نیویورک. و خب این واقعیت که عمدهی نویسندهها و کارگردانان مجموعهی نیویورک، آدمهای غیرنیویورکی هستند. اصلن مگر نیویورک پازل متنوعی از آدمهایی نیست که از گوشهکنار گیتی جمع شدهاند آنجا؟ دوسهتا از اپیزودها رسمن شگفتانگیز بودند. مثل اپیزودی که خانمِ خواننده به قصد خودکشی به نیویورک آمده بود، یا زن و شوهری که یک بازی اتواستاپ را در تاریکروشنِ کشیدنِ یک سیگار، بیرون از رستوران، برگزار میکنند. یا داغیِ همآغوشیِ دو غریبه، مطلقن غریبه. مجموعهی بعدی دربارهی شانگهای است. چه عیشی انتظارمان را بکشد! تهران؟ پوووووف! Labels: سینما، کلن |
بهرام رادان مقابل دوربین مانی حقیقی از خلقیاتِ آقای مهرجویی میگوید. نقل به مضمونش میشود این که برای آقای مهرجویی جایزهها و جشنوارهها اهمیتی ندارد. بعد تعریف میکند که چهطور وقتی سر فیلمبرداریِ «سنتوری» جایزهی فلان جشنواره را برای آقای مهرجویی آوردند، ایشان استقبالشان در حدی بود که شاید اگر همان دم یک فقره «چایی» برایشان آورده بودند، بیشتر ابراز استقبال میکردند. مانی؟ قطع میشود فیلم به پشتِ صحنهی سنتوری. تندیس جایزه را برای آقای مهرجویی میآورند. آقای مهرجویی تندیس را محکم در دستش میگیرد. بعد بالاس سرش میبرد. فریادی از شعف میکشد. بعد تندیس را چند بار میبوسد. هیاهوی خالص بر فضا مستولی است. همه خوشاند رسمن. بروید اینجا و به سرهرمستان رای بدهید، اگر دلتان خواست. |
...بعد یک فرانسوی را کشف کردم که شیوه تازه ای از نوشتن آثار غیر داستانی را به من نشان داد. "اسطوره ها"، مشهورترین کتاب رولان بارت، کلا درباره معمولی ترین چیزهاست: پودر شوینده، برج ایفل، عاشق شدن، دامن های حاشیه کوتاه و حاشیه بلند، عکس های مادرش. با این حال او با تحصیلاتی کلاسیک و ذهنی فلسفی به این موضوعات پرداخت. او می دانست چطور ریسین(نام شهری ساحلی در ایالات متحده امریکا) را به تعطیلات ساحلی و فروید را به انتظار تماس تلفنی عاشق مرتبط کند. آثار وی تقسیم بندی میان متعالی و پست را پس می زد و ، مثل بسیاری از هنرمندان مدرن، می توانست در چیزهای به ظاهر پیش پا افتاده مضامین عمیق تری را ببیند. (+)
|
...امثال من گشتهايم خودمان را پيدا كردهايم، شدهايم جامعهي تكيها، جامعهي يكدهميها و همين جامعهي محدود لااقل آن خلاء آزاردهندهي فهم متقابل را جبران ميكند. ما گشتهايم خودمان را پيدا كردهايم، كسي را كه بنشيند روبرويمان و جرات كنيم از ممنوعهها، تجربههاي خشدار و نامعمول با هم حرف بزنيم، و صد البته كه شكل گيري اينچنين جامعهاي در ايران صد و پنجاه سال زمان ميبرد مگر به يمن وبلاگستان.(+) |
صدای آقای فرشاد فداییان از پشت تلفن به همان متانتی بود که وقتی در مستندهای معماریاش میرود سراغ درِ خانهی غریبهای در گرگان، در یزد، یا ده زیارت. یا به قول آن رفیقمان، وقتی مینشیند روی زمین، روبهروی حاجقربان، بلد است چهطور استادشاگردی کند، بلد است اینجور جاها تواضع کند. تویِ غریبه را هم که راه میدهد به دفترِ کارش، فنجانِ قهوه را که برایت روی میز میگذارد، به همان شدت مودب است، آقاست. از روستای زیارت هم که حرف میزند، از ازدسترفتنش، جنس صدایش یک جور حسرت والا دارد، نمیلرزد، احساساتی نمیشود، دلت را به رحم نمیآورد، درست همانطور که مستندهایش را بیدخالتِ رودرروی احساساتش میسازد. همان طوری که دوربینش بلد است حرمت نگه دارد، بیاجازه وارد خانهای نشود، بیرخصت خلوتِ مردم را توی قابش نگیرد. «مهمانخانهی عذرا» به دلایلی کاملن شخصی تا اینجا دوستداشتنیترین مستندِ این مجموعهاش بود برای سرهرمس. عذراخانمِ گرجی که نشسته بود جلوی دوربین، داشت با لهجهی یزدی گوشهکنار خانه را تعریف میکرد برای آقای فداییان، یک جور بیخیالی که نه، یک جور پرهیز از سانتیمانتالیسم در کلمههایش بود. خیلی ساده داشت از پیچیدهگیهای استادانهی معماری خانهاش میگفت، انگار که پیشپاافتادهترین چیزهای روزمره را دارد تعریف میکند. داشتم فکر میکردم نگاهِ آقای فداییان هم همین رنگ را داشت در فیلم. همینقدر بیذوقزدهگی و بیشگفتی. همینقدر خاکی ولی دقیق. جایی اوایل فیلم، آقای فداییان با دوربینش یکییکی کوبهی خانههای محلهی دربندِ یزد را میزند تا به خانهای از گرجیها برسد که یکی از باقیماندههای خاندان هنوز در آن سکونت داشته باشند. از هیچ دری تو نمیرود. دوربین روی همان کوبهها و درها توقف میکند. تا به خانهی عذراخانم برسد. اینبار دستی جلوی دوربین است که چهارعدد نانِ تازه را آورده نگه داشته جلوی در. عذراخانم که از پشت در میپرسد کیه؟ آقای فداییان میگوید میهمان هستیم. آمدهایم صبحانه را در خانهی شما بخوریم. اجازه هست؟ Labels: سینما، کلن |
نیمهخواب بودم، تحت انبوه تاثیرات متقاطع و متداخل انواع مواد شیمیایی مضر برای بدن. نمیدونم چی شد اصن که یاد تو افتادم، یعنی خب چیز خاصی لازم نبود بشه، من دستامو زده بودم زیر چونهم روی بالش و چشمها بسته و مغزم واسه خودش جستوخیز میکرد و ویژویژ همهجا میرفت. بعد اومد روی تو. روی چشمهای همیشه خستهت. یهو فک کردم چه خوب بود اگه ترکی بلد بودی. حالا اونوقت شب، ترکی چرا، نمیدونم. یعنی اینقدرشو میدونم که باید یه زبون دیگهای بلد میبودی، غیر از زبون رایج ماها، که زبون خودت بودهباشه. یهجوری باید از یهجاییت معلوم باشه که چهقدر اینجا غریبهای، که توی عجب کانتکست مزخرفی گیر افتادی که از سر تا پا هیچیش محض رضای خدا به تو ربطی نداره. که چهقدر مال اینجا و این زمان و این آدمها نیستی. فک کردم که لابد یه آدمی مثل تو باید برای خودش یه زبون یواشکی داشتهباشه، مثلن که مامانش براش لالاییهاشو به اون زبون خوندهباشه تو بچگی؛ که اقلن بتونه یه وقتهایی بره بشینه گوشهی یه پنجرهی گنده تنهایی سیگار بکشه و به لالاییهای بچگیش فک کنه. میفهمی که، صرفن منصفانهست.بعدش دوباره همینجوری داشتم فک میکردم که لابد اگه ترکی بلد میبودی، شاید حداقل میشد یهوقتی، یه اتاقی باشه، بزرگ و خالی، شاید یهدونه پنجره هم داشتهباشه و یکی دو تا صندلی، آها، دقیقن مث اون اسموکینگروم نیمهمتروکهي تابستون دو سال پیش که من عادت داشتم نیمرخم رو نگاهکنم توی شیشهی پنجره موقع سیگار کشیدن توش. بعدن لابد که تو میتونستی بیای تو اتاقه، منم که آلردی نشستهبودم. لابد تو چشمهات مثل همیشه یه لایه لبخند روی خودش داشت و آدم باید به ته نگاهت و چروکهای بغل چشمهات دقت میکرد تا لایهی همیشگی ساکت و آروم نارضایتی و غصه رو ببینه. تو لابد مثل همیشه به چشم همه قوی بودی و خوشحال و آروم و راضی، و کسی حواسش نبود که پشت غشغش بلند خندههات عین ماهی رو زمین داری بالبال میزنی و سعی میکنی نفس بکشی هنوز. مردم چه میفهمن؟ تو قرار بود که اینجای صحنه بیای بشینی روی یکی از صندلیها، پشتت هم به من باشه و من صورتت رو نبینم. اینجوری منم راحتترم که نبینم خطهای تازه اضافهشدهی روی صورتت رو. تو لابد باید یه چیزی میگفتی، ولو که لازم نباشه. میدونی که، آدمیم، بدتر از اون وبلاگنویسیم، به کلمه گرهخوردیم. دست خودمون هم نیست. یهجاهایی صرفن باید یهچیزایی بگیم که دین خویشتن را به کلمه ادا کردهباشیم. حالا تو ولی چیز خیلی پیچیدهای هم قرار نبود بگی. میتونستی فقط یهکلمه بگی که خستهای. حواست هست دیگه که به ترکی؟ البته بعدنترش، یعنی امروز موقع غذا درست کردن و هم زدن برنج، فک کردم و دیدم خیلی هم لازم نبود ترکی باشه. میتونست هر زبون دیگهای باشه که دلت میخواد. منم لازم نبود بلدش باشم- که ترکی هم بلد نیستم. ولیکن میفهمی که، اینها همه تو سر منه، همه سناریوییه که من دارم مینویسم، و اگه یهجاش قرار باشه تو حرفی بزنی که من آلردی میدونمش، چه فرقی میکنه که به چه زبونی باشه؟ چه فرقی میکنه چی باشه اصن. حالا درست که من فک میکنم تو زبون ترکی یه حزن مخفیای هست که به تو یکی خوب میآد قطعن، ولی خب تو میتونستی هر حرفی به هر زبونی که دلت بخواد بزنی و من هنوز طبق سناریو بشنومش که "خستهم". خب اینم که میدونستم خودم از اول، گفتن نداشت که. میبینی؟ چه دستودلبازم توی قصههامم؟ تو میتونی بیای تو اتاق بشینی و اصن یهو صدای اسب آبی از خودت دربیاری و من بازم بفهمم چی میگی. یا اصن لابد میتونی بیای بشینی بپرسی که سیگار داری؟ مثلن فک کردهبودی اگه نپرسی، من خودم برنمیدارم سیگار روشن کنم برات و بدم دستت؟ بعدش قرار نبود هیچی دیگه بشه دیگه. قرار بود که تو اونجا بشینی و سیگاری که من دادم دستت رو بکشی و خاکسترش رو توی زیرسیگاریای که روی زانوی منه بتکونی. اینجا من دیگه صندلیم رو آوردم گذاشتم بغل صندلیت؛ یهجوری که نیمرخت رو ببینم فقط. علیرغم سختیش، خب اگه قرار باشه منم مث بقیه "نبینم" ت که، اصن هیچ پوینت خاصی وجود نمیداشت توی کل این صحنه. هوم؟ بعد هیچ اتفاق دیگهای قرار نبود بیفته. یعنی من لمسی ماچی بغلی حتا قرار نبود روی سفید شدههای موهات دست بکشم. لازم نبود. همین بس بود که وسط این دور تند مسخرهای که جای تو نیست و دنیای تو نیست، تو توی یه ظهر ساکت خلوت نشستی روی صندلی کناری من سیگار میکشی و من میبینمت، که تو برخلاف همیشه لبخند نمیزنی که من نگران باشم که الاناست که صورتت ترک بخوره از زور اینهمه لبخند نیمهدروغی. تو اول میری از در بیرون، یا من برم؟ (+) |
این را بیشتر از همه خطاب به خودم و سایر متعلقانِ حلقهی دروس دارم میگویم، یادمان نرود، شنبهی آینده، موعدِ نوشتنِ همفیلمبینیِ «لیلا»ی مهرجویی. و به طور تلویحی یعنی از همین تریبون سرهرمس مراتب اعتراض خود را در حضور جمع خطاب به آن خانمی که آن طرف نشستهاند و قرار بود دیویدی مذکور را اگر کپی نمیکنند لااقل یک شب بردارند بیاورندش دور هم ببینیم، اعلام میکند.Labels: همفیلمبینی |